آوای زنان افغانستان

آوای زنان افغانستان

Thursday, June 4, 2020

ناهید آوازخوان با مـوسـیقی یکجا قد کشیده‌ام


به کمک کارینا جان و وحید قاسمی زمینه دومین دیدار با بانو ناهید که آهنگ "درخت" (سروده هارون راعون) را در ستدیو میخواند، آماده شد.
 
لختی دم گرفت، نشست و با همان آواز ابریشمین گفت: "درست یادم نیس، شاید پنجاه سال اس که آواز میخوانم" و افزود: "و بیست‌وپنج سال میشه که نمیخانم." اینه پس از سالها، باز به یاد جوانی، زیر نظر استاد قاسمی تمرین میکنم، اما مثل سابق نمیشه. هر چیز از خود یک دوره داره. یک آمد داره. بازم کوشش بندگی خوده میکنم.
ده کجا تولد شده بودم؟ ده منطقه عاشقان‌وعارفان شار کهنه کابل. همو جایه "کوچه سه دکان" میگفتن. پدرم قربان علی نام داشت. سامان آلات موسیقی ره ترمیم میکد. به ای حساب، مه از خورترکی کتی موسیقی یکجای زندگی کدم و قد کشیدم. ده خانه هر سو که سیل میکدم، چشمم به یک ساز میخورد. فضا فضای موسیقی بود. همیشه سر سر خود آواز میخاندم. ده مابین خانه، ده دان کلکین، ده حویلی، ده وختای ظرف‌شویی، کالاشویی و خانه‌پاکی، ده جم‌وجارو، خلاصه بیست‌وچار سات از مه زمزمه کدن بود.
باش که یک قصه مکتب خوده بگویم. ده اونجه هم همطو آزادانه بیت میخاندم. سات سپورت که میشد، تمام شاگردا میرفتن ده سپورت؛ مه ده یک کنج میشیشتم و آواز میخاندم. خودستایی نشوه، صدای مره بسته مکتب خوش داشت. هم معلم، هم متعلم. البت، یک ذره استعداد هم داشتم دیگه. او سونش خو به خدای حق مالوم، مگر میگفتن که آواز خوب داری و بد نمیخانی.
مچم خبر دارین یا ندارین که مه مکتبه تا آخر نرساندم. نمیشد. یک سلسله جنجالا پیش آمد، حالی یاد کدنش خوب نیس. زیاد وخت میشه. هر چه نباشه، یک عمر اس، دیگه. گرچه عمر بنی آدم چیس؟ صد سال هم که باشه، آخرش هیچ. مشکلات اقتصادی زیات بود. از صنف هشت به باد مکتبه ایلا کدم.
به رادیو چه وخت آمدم؟ خدا گردن مه نگیره، چهل‌وپنج یا پنجاه سال پیش یا شاید کمی زیادتر بوده باشه. سیزده یا چارده ساله بودم، مه ده رادیو به حساب زرغونه خوارم آمدم. مه دو خوار دارم: یکی زرغونه و دیگه روشن. دو بیادر هم دارم. زرغونه ده رادیو میخاند و ماموریت هم داشت. مه اول ده پروگرام ترانه‌ها آواز میخاندم. پسانها تایپست مقرر شدم. همو سالا، یک دوره کوتاه چند ماهه ده وزرات معارف هم کار کدم، همی کار تایپستی بود.
گپ سر رادیو آمد. یک روز، ده شعبه رادیو سر سر خود زمزمه میکدم. استاد حفیظ الله خیال که از دهلیز تیر میشد، آوازمه شنید و گفت: "او ناهید جان! تو چقه آواز خوب داری. باید زیاد سر خود کار کنی. اگه شاگرد بشینی، سم اساس هنرمند میشی.
اولین آهنگی که خاندم؟ "عاشقم، عاشق به رویت/ گر نمیدانی، بدان/ سوختم در آرزویت/ گر نمیدانی، بدان" اصلن ای آهنگه هماهنگ خانده بود. مره زیاد خوشم میامد. والله مردم هم زیاد خوشش داشتن. همیالی هم که پرسانم میکنن کدام آهنگ خوده زیاد دوست داری، همی ره میگم. دل اس دیگه. یگان چیز تا آخر عمر خوش آدم میایه.
گپ مه و استاد خیال به کجا کشید؟ ایطو شد که مه ده تاجکستان شوروی پیش استاد خیال شاگرد شیشتم. چـرا؟ نمیفامم. همطو تنظیم شده‌بود. خود استاد خیال به مه گفته‌بود که بری «گــر ماندن» - به حساب شاگردی - از افغانستان کده شوروی خوبتر اس. دلیلش به خدا مالوم، به استاد مالوم. نمیفامم.
استاد خیال مره کمک کد؟ نی. هیچ کمک نکد. چی کمک کد؟ گمشکو. حالی پشتش نمیگردیم. هرچه بود، رفت تیر شد. بیا که سر یک موضوع دیگه گپ بزنیم...
از افغانستان چه رنگی برامدم؟ هنرمندا ماهی واری هستن. ماهی ره که از دریا بکشی، نفسش میبرایه. هنرمند هم که از وطن خود و از بین مردم خود برامد، دور از حاضرا، فاتحه‌گکش خوانده شد. مه نمیخاستم از خاک خود برایم. همونجه اگه تر بود، اگه خشک بود، یک لقمه نان و پیاز پیدا میشد؛ یک توته جول و پاره یافت میشد که آدم ده سر و روی خود کش کنه. مگر چاره نبود. هیچ راه نداشتیم. جنگای کابل که در گرفت، منطقه قوغ آتش گشت. یادم نیس، پانزده شانزده سال پیش [1994؟] دست خالی و دل پر ارمان کتی سه اولاد از کابل برامدم. رفتیم پاکستان. مه گفتم چار روز جنگ اس، امروز خلاص خات شد، سبا خلاص خات شد، دیگه سبا خلاص شد، زود پس میرم ده همو خانه‌گک کندواله خودم. همیطورکایی امروز و سبا، امروز و سبا هفت سال ده پاکستان ماندیم. دوزخ تیار. ده هزار رقم رنج و عذاب و هردم شهیدی گیر مانده بودیم و میسوختیم. خدا هیچ مومن و مسلمانه نشان نته. هر چه بود، از طرف خدا بود. اصلن از طالع شوم و شامت خود ما بود. قدر خاک خوده نفامیده بودیم.
چطو کانادا آمدم؟ یک همشیره و شوهر همشیره مهربان دارم. از سابقا ده همی کانادا بودن. ما ره سپانسر شدن. اینه مهاجر گفته، از نیم دنیا تیر شدیم و رسیدیم ده کانادا. سالش [2002؟] یادم نمانده، مگر خات شد یگان هفت هشت سال، کمتر یا زیادتر.
ده کانادا کسی آوال مره پرسیده باشه؟ نی. نی. به خدا اگه غیر از وحید جان قاسمی و خانمش که راستی ده حصه هنرمندا دلسوز هستن، و یکی هم آقا سید نسیان، ده همیقه سالا دیگه کس لای مره بالا کده باشه. برو بیادر! اینجه دیگه رقم مملکت اس. کس سنه کسه نمیخانه. به قرآن اگه رویم ده روی اتحادیه خورده باشه، ده انجمن خورده باشه، یا کدام مرجع و دفتر و دیوان خوده زامت داده باشه که بریم ببینیم همی ناهید زنده اس، مرده اس، جور اس، ناجور اس، ده چی حال اس؟ اوره بیخی یکسو بان، والله اگه یک تلفون خشک و خالی کده باشن. اینالی باورت آمد؟
آهنگها، جایزه و سفرها؟ یادم نیس. ده رادیو خانده باشم یگان سه صد یا چارصد آهنگ فارسی و پشتو. به خیالم ده پارچه تلویزیونی هم دارم. سه دفه سه آهنگم جایزه گرفت. از سفرها، پاکستان خو حساب نمیشه، هندوستان، ایران، تاجکستان، کانادا و دیگرایش یادم نمانده. زیاد خاندم، زیاد کنسرت دادم. آخرش چی شد؟ هیچ. چی فایده؟
آهنگای دوستداشتنی خودم؟ اول "عاشقم عاشق به رویت گر نمیدانی بدان" که اول هماهنگ خانده بود و باز مه خاندم و زیاد نام کشیدم. دیگه "جوانی هم بهاری بود، بگذشت/ به ما هم اعتباری بود، بگذشت" که حسین آرمان خوانده بود و باد ازو مه خاندم. یام خوب شهرت کشید.
یک آوازخوان زن و یک آواز خوان مرد؟ ده زنها، آواز ژیلا را بسیار دوست دارم. اگه خوشحال باشم یا خفه، آوازش سرم خوش میخوره. صاف و دل قبول میخانه. یک چیز ازخودگی ده آوازش اس. ده مردا ...؟ چه بگویم؟ انتخاب مشکل اس. احسان امان خوب میخانه. با احساس اجرا میکنه.
موسیقی افغانستان؟ به خدا وضعیت موسیقی افغانستان به دل مه نیس. میفامین مشکل ده کجاس؟ هر کس میخانه و هرکس میخایه مثل یک کس دیگه بخانه! کمتر یافت میشه هنرمندی که از دل و درون خود و مثل خود آواز بکشه.
گفته باشم که میخایم ده آینده لتا منگشیکر افغانستان باشم؟ نی. مه ایطو نگفتیم. هیچ وخت نگفتیم و نمیگم. مه ناهید بودم و میخاستم ده آینده هم ناهید باشم تا که زنده استم.
ده مجله سباوون از زبان مه نوشته شده؟ شده باشه. مه او مجله ره ندارم. اما اگه چاپ شده باشه، گپ گپ مه نیس. مه ایطو نمیگم.
بزرگترین آرزوهایم؟ دو آرزوی بزرگ دارم. اول وضع افغانستان خوب شوه. دوم صحت خودم خوب شوه. آرزوهای خورد زیات دارم، مگر چی فایده؟ خداوند کار خوده میکنه.
نگارنده: داکتر صبور سیاسنگ

No comments: