
ــــــ قسمت دوم ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پگاه های زود من و پرنده ها یکجا از خواب شبانه بیدارمی شویم،
آنها تا چشم می گشایند بسوی باغها و کشتزار ها پرواز می کنند، منتظر نمی مانند که
من صورت تازه کنم و لباس بپوشم.
بخصوص که میدانم درختان وگلهای های باغ شمیم دلاویزی
دارند که من آنها را ازهمین شمیم دلاویزشان به نام و ریشه می شناسم، اما آنها نیز
مرا از عطری که هر صبح برای رفتن به بوسۀ شان بخود میزنم می شناسند و بوسۀ عشق خود
نثارم می کنند از همی خاطر نمی خواهم تنم را به عطری خوشبو نکنم و درجادۀ گلها
بروم و وسط آنها آفتاب را نیایش کنم اما پرنده ها بی حوصله اند و منتظر من نمی
مانند. افزون بر این میدانم چشمان بدخشی رکسانه ازآن سوی دهها مرز، از میان دره های
پامیر مرا می نگرد که آیا من با تمام آراستگی به نیایش زیبایی و خورشید می شتابم یا
نه. زیرا اودر چندین صحبتی برایم گفته بود که عاشق آراستگی و آرایش است و خیلی
آراستگی را دوست دارد.
یادم نمیرود یک شام روشن تابستان من و رکسانه به بوئیدن
گلهای وحشی که همیشه شام ها هوا را از عطر خویش می آکندند و تماشای خرامیدن آهو های
دره ، که خسته از ناز رقصیدن در دامنه های سبز کوهها مستی کنان و مستانه سوی مغاک
های خواب خویش میخرامیدن بیرون برآمدیم
رکسانه آن روزگیسوان بافته و پیراهن خامک دوزی سبزرنگ به
تن داشت وقتی با او می بودم دوست داشتم او حرف بزند صدایش به صدای قناری ها می
مانند که من خیلی دوست داشتم. اما آن روز پس از چند لحظه ایکه داشتیم وسط دره میرسیدیم
دیدم ضمن آنکه چیزهای می گفت و من سراپا گوش بودم ناگهان گام هایش را آهسته ترکرد،
وقتی گفتمش چرا به این آهستگی گام بر میداری چی شده؟ نگاه هایش را به زمین افکند و
با لبخند شیرین که نمی توان آن را فراموش کرد گفت:
نمی خواهم آهوان را نسبت به خود حسود بسازم
حلاوت این پاسخ و شیرینی شهد آن لبخند، توان گام برداشتن
را از من گرفته بود. ازش خواستم که بیاید تا کنار دریایچه آبی روی صخرۀ کوچک بنشینیم.
او پذیرفت و در حالیکه هم چنان نگاه بر زمین افکنده بود با همان گام های شمرده
شمرده که آهوان را حسود نگرداند هر دو آمدیم و روی صخره سنگی که دروسط نیمه اول دریا
قرار داشت پهلوی هم نشستیم . او پاچه های مخملی اناری رنگ خویش را تا زانو بالا زد
تا کف و پنجه های پای بلورینش آب را بوسه دهد. ناگهان شوری در من بر انگیخته شد و
داشتم حس مقاومتم را با دیدن ساق های مرمرین او از دست میدادم. او مثلی که از
چشمانم مرا حس کرده باشد خواست حواسم را به چیزی دیگری مشغول کند. روی خود را بسویم
کرد و با همان لبخند جادویی که بر لب داشت پرسید:
میدانی طبیعت بی اندازه زیباست و زیبایی های قشنگی برای ما
آراسته است و هرکسی از میان همۀ این زیبایی ها یک چیز را خیلی دوست دارد. تو میتوانی
برایم بگویی چی چیز را دوست داری؟ و میدانم که دریای همۀ این زیبایی ها و لذت های
طبیعت زن است اما فقط نمی خواهم بشنوم که بگویی زن را دوست دارم. چون این را میدانم
که دوست داری و هیچ مردی انکار نمی کند که زن را دوست دارد
با این پرسش واقعا توانست چشم هایم را از تراش مرمرین ساق
هایش در میان آب به چشم های خود معطوف دارد. او دریای از زیبایی با موجهای از هوشیاری
و فهم بود. با پرسش دشواری مرامقابل ساخت چارۀ ندیدم مگر اینکه پرسشش را با پرسش
پاسخ گویم وپرسیدم:
اگر مردی به پاکی آب این دریاچه زنی را دوست داشته باشد
چگونه به اوباید اظهار نماید جز این جمله؟
اینبار بدون آنکه لبخند برلبش نقش ببندد نگاه های خود را
در من ساکت ساخت و پس از درنگی گفت:
زن ها اظهار عشق و دوستی را در چشم های یک مرد می خوانند،
می شنوند و می بینند
گفتم اگرچشم های شان هر روز وهر ساعت با هم نبینند و دریک
فاصله یی باشند؟
گفت: کافی است که زن یکبار در چشم مرد نگاه نماید. همین
نگاه اول قصیدۀ شناخت را تکمیل می کند ولی
باید بدانی که آراستگی و صفای عشق در چشم ها ونگاه ها نهفته است، زبان ها بلهوس
اند تنها درپی مزه و چشایی صدا بیرون میدهند اما چشم ها از دور های دور تا دور های
دور ترا می بیند وهمه حواس و خواص انسان را از درون و بیرون می توانند بنگرند و با
ترازوی حواس خویش اندازه گیرند
آنگاه چیزهای دیگر هم گفت که تا نیمه شب گفتگویی ما دوام یافت.
آخرین جمله اش وقتی دوباره دم درب حویلی رسیدیم این بود که:
از
آراستگی که گفتم منظورم تنها آرایش و آراستگی سروصورت و لباس نبوده و نیست درهر
رابطۀ انسانی و زیبا باید آراستگی و آرایش آن رابطه را فراموش نکرد.
آری اما یادت نرود که فردا برایم بگویی تو چی را از زیبایی
های طبیعت بیشتر دوست داری ؟
ادامه دارد
"راوش"
No comments:
Post a Comment