آوای زنان افغانستان

آوای زنان افغانستان

Friday, July 26, 2019

زیبا و شورشی

 
به قلم هرناندو کالوو اوسپینا ، برگردان: نادر حسینی

کتاب زیبا و شورشی مجموعه داستان های کوتاه در باره سی و سه زن آمریکای لاتین است.
داستان هایی که تاریخ هستند و نه بیوگرافی صرف این زنان. با هریک از این داستان ها صفحاتی
از کتاب عظیم تاریخ آمریکای لاتین از
۱۴۹۲ زمان ورود مهاجمان اروپایی به این قاره تا به
امروز جان می گیرد.





برخی از این زنان اندک شناخته شده و یا اساسا چهره های ناشناخته ای هستند اما آنان نقش تعیین کننده ای در مبارزه برای برابری و آزادی دارند. دیلما روسف رئیس جمهور سابق برزیل یکی از آنان است ... ...

می خواستم خود را همراه یک یانکی(آمریکایی) در هوا پرت کنم

دو هلیکوپتر، هردقیقه هزارگلوله به طرفش شلیک میکردند. چند ثانیه پیش از حمله دو هلیکوپتر، عقب نشینی کرد و به صورت زیگزاگ در جستجوی یک پناهگاه بود تا از آنجا با تفنگ خود ضد حمله کند. اما این هیولاهای تندرو دوباره ظاهر شدند و راه او را مسدود کردند. اوسالها بعد بازگو میکند:"زمین کاملا خشک بود،میخواستم به یک سنگ،یگ برگ ساده و یا یک دسته علف تبدیل شوم".
انگارکه این همه رگبارکافی نبود که دوهواپیما جنگنده سبک ظاهر شدند،انفجار موشک و بمب زمینها و سنگها را باینطرف وآنطرف پرتاب میکردند و هرآنچه در مجاورت بود میسوزاندند."شاید این روزِ مرگ من بود. چهارده سال مبارزه، تنها ارثی است که برای پسر کوچولوی من،این بزرگ مرد میگذاشتم". نوجوانی که پدرش را دیکتاتور السالوادور سربه نیست کرده بود.
او دوباره شلیک کرد،اما آنها اورا به رگبار بستند. دست و پای چپش زخمی شدند. تفنگش از دست افتاد. فشنگهای رگبار کوله پشتی اش را سوراخ کردند،یکی از تیرها به شانه اش اصابت میکند و تاکنون در همانجا جا خوش کرده است. در حالیکه گلوله ها به اطرافش برخورد میکردند، تصمیم میگیرد خود را به مردن بزند.همه جا دود و سرو صدا بود. به یکباره سکوت مطلق حاکم شد.در حال بلند کردن سرش بود که یکی از دو هلیکوپتر بازگشت. دست راست و موهایش میسوختند،اما خودش را به مُردن زد. یک بمب منفجر و بدنش بی حرکت شد.
یک هلیکوپتر بعد از چند بار دور زدن،به پنج متری اوفرود آمد.او فکر میکرد که آنها تیر خلاص را شلیک خواهند کرد. درحالیکه بیهوش بود،احساس کرد که کسی در حال چرخیدن جیبهایش است.چشمهایش را باز کرد. دید یک مرد موبورریشو با دوربین است. "یک یانکی"!. به خودش گفت همه تلاش خود را بکنم تا مچ او را بگیرم. اما یک دست با دشستکش زرد،دستش را پیچاند و دست دیگر یک کُلت روی پیشانیش گذاشت. او باره دیگر برای یک لحظه بیهوش شد،فکر میکرد که زمین زیر پایش خالی شد،اما این او بود که به زمین کشیده میشد،مردی که دستکش زرد داشت یقه پیراهنش را گرفته بود واو راکشان کشان به سمت هلیکوپتر میبرد.هلیکوپتر از زمین برخاست. او صداها را میشنید. یکی ازآنها گفت او را به دریا باندازیم،اما کسی که رئیس بود مخالفت کرد. بیادش آمد که اسنادی همراهش است که نمیبایستی بدست آنها بافتند،چه برسد بدست یک یانکی.
او خود را جابجا کرد تا خود را از هلیکوپتربه هوا پرت کند،اما مرد دستکشی جلوی او را گرفت. دوباره تلاش کرد."میخواستم خودم را با یانکی به هوا پرتاب کنم". بعد باردیگر بیهوش شد.آنها فرود آمدند. متوجه شد که در یک پایگاه نیروی هوائی هستند. دوباره از هوش رفت. وقتی بهوش آمد روی برانکارد بود.بوی خون و گوشت سوخته همه جا را گرفته بود. یانکی با نزدیک شدن باو با لبخند باو گفت"هلو".اوهمه قدرتش را بکار گرفت تا باو بگوید "یانکی مادر.."، تلاش کرد به روی یانکی تف کند،اما تف به روی خودش برگشت.
با بررسی اسناد موجود درکوله پشتی اش،آنها فهمیدند که او یک دختر السالوادوری بنام «ماریا مارتا والادارس»1 است. ناگهان دو افسر با هیجان با
چند عکس وارد اتاق شدند:"پس اینطور،«نیدیا دیاز»2 تو هستی،هان؟ این نام رزمی اش بود و تحت این نام شناخته شده بود.تقویم،روز25 آوریل 1985 را نشان میداد.دشمن یک جنگنده کم اهمیتی را در دست نداشت.«نیدیا دیاز»
فرمانده چریکهای «فارابوندو مارتی»3 جبهه آزادیبخش ملی(اف.ام.ال.ان.). چریکی که علیه دیکتاتوری خون ریز وبرای دست گرفتن قدرت میجنگید.   
این فرمانده چریکها،زمانیکه فقط سیزده سال داشت وارد«انجمن مسیحی عام المنفعه» برای سواد آموزی در محله های محروم مشغول به کار شد. شش سال بعد،به عضویت یک سازمان چریکی درآمد، بدون آنکه از زندگی "عادی" دست بکشد.
در سال 1975،پس از سه سال تحصیل در روانشناسی در دانشگاه، شرایط مبارزاتی او را مجبور کرد تا کار مبارزاتی مخفی را در پیش بگیرد.
در سال 1980،درچندین جلسه سازمانهای چریکی برای ایجاد جبهه «فارابوندو» شرکت کرد.در ژانویه 1981 به فرماندهی سازمان چریکی ارتقاء یافت وعضو دفتررهبری سیاسی «جبهه آزادی بخش ملی فارابوندو مارتی» شد.دراکتبر 1984به هیئت نمایندگی برای گفتگو با دولت السالوادوربرای یافتن راه حل سیاسی مناقشه پیوست.
اما اعضای هیئت دستگیر واو به رغم زخمهای پایش،سوختگی دست و یک گلوله در شانه، مدام مورد بازجویی قرارمیگرفت. اما با چشمهای بند زده. با گوش دادن به صداها،متوجه شد که تعدادی ازگرینگوها(خارجیها) و یک ونزوئلایی جلسات بازجویی و شکنجه را هدایت میکردند.
اوبمدت 190 روزدر زندان بود و سپس همراه 26 چریک دیگر با دختر رئیس جمهوری وقت«ناپلئون دوآرته»4 که توسط جبهه آزادیبخش برای همین هدف ربوده شده بود،معاوضه شدند.نیدیا در نوامبر1985، 33 سالگی خود را با رفقای خود جشن گرفت.
یک سال پس از آزادی،مطلع شد که در روز گفتگو در هیئت نمایندگی با فردی بنام «فلیکس رودریگز» که با کمیته ویژه مجلس سنای ایالات متحده،در سنا در باره تامین مالی غیر قانونی و بدون اطلاع کنگره توسط کاخ سفید برای نابودی دولت مردمی ساندینیست در نیکاراگوئه تحقیق میکرد،درگفتگو بود. رودریگزبا اصلیت کوبایی و عضو سازمان سیا،مامور دستگیری «نیدیا» بود. این مرد دوست شخصی جورج بوش پدر، معاون وقت رئیس جمهور،مسئول عملیات در السالوادور بود. پست فرماندهی اش در پایگاه هوائی قرار داشت که قبلا نیدیا را مورد شناسایی قرار داده بود. پایگاهی که از آن به عنوان پل انتقال کوکائین کلمبیا به فلوریدا، توسط سیا،مورد تائید کاخ سفید هم بود.
سود بدست آمده از قاچاق منبع تامین مالی جنگ کثیف تروریستی واشنگتن علیه نیکاراگوئه و مخالفین دیکتاتوری درکشورهای آمریکای مرکزی بود.جان کری،که بعدا در فوریه 2013،به وزارت خارجه اوباما منصوب شد،ریاست تحقیقات سنا را بعهده داشت. رودریگز همیشه در برابر هر کسی با افتخار اعلام میکرد "که این من بودم که نیدیا دیاز را دستگیر کردم". اگرچه پیش ازاین،"افتخار"بزرگش دستگیری چه گوارا در 8 اکتبر 1967،در بولیوی بود.
رودریگز در محل اقامت خود درمیامی، یک نوع موزه دارد.از میان اشیاء،یک ساعت رولکس ساخته شده از فولاد و پیپ چه گوارا،که آنها را ربوده بود،دیده میشود. اوهمچنین با تکبر یک سینه بند(کُرست) دراختیار دارد که مدعی است متعلق به یک زن فرمانده چریک زخمی شده است.همان زنی که درهیئت جبهه آزادی بخش ملی در سال 1992،توافقنامه صلح با دولت را امضا کرد.این زن نیدیا است که دو سال بعد نماینده مجلس میشود.

1-
Maria marta Valladares, 2-Nidia Diaz, 3-Farabundo Marti liberation nationale    (FMLN), 4-Napoleon Duarte
منبع :اخبار روز ،     ادامه دارد
.

No comments: