
سلیمان راوش
در بخش نخست از عشق گفتیم و ازدواج . اکنون میخوانیم که دوستی چیست و سخن را با کلام آسمانی شمس تبریز می آغازیم که گفت:
«تا کی بر زین اسب سوار گشته، در میان مردان می تازید؟ وتا کی به عصای دیگران به پا روید؟
در بخش نخست از عشق گفتیم و ازدواج . اکنون میخوانیم که دوستی چیست و سخن را با کلام آسمانی شمس تبریز می آغازیم که گفت:
«تا کی بر زین اسب سوار گشته، در میان مردان می تازید؟ وتا کی به عصای دیگران به پا روید؟
این سخنان که می گویند از حدیث و تفسیر و حکمت
و غیره، سخنان مردم آن زمان است که هر یکی در عهد خود به مسند مردی بودند و از
حالات خود معانی گفتند، چون مردان این عهد شمائید اسرار و سخنان شما کو؟»
دوستی چیست؟
دوستی ( عادت کردن، و خوگرفتن) است. هرچیزی را که انسان ادعا کند که دوست دارد ریشه در عادت دارد. چون بحث ما راجع به رابطۀ زن و مرد است ازهمین پنجره دوستی را نیز می نگریم. پس از ازدواج یعنی پس از یکجابودن تازه تجربۀ دوستی میان دو انسان زن و مرد آغاز می یابد، منش، سلیقه، گفتار، اندیشه و کردار دو طرف طی مدت کوتاه و یا دراز معلوم می کند که آیا به مرحلۀ کامل دوستی میرسند یانه یا میتوانند با هم دوست همیشگی باشند یا نه. اگر سلیقه و خواست توافق داشت زندگی بگونۀ دلخواه ادامه پیدا می کند و دوستی به مرحله پختگی و متعالی آن میرسد. درصورت عدم توافق رابط ها سرد و تداوم آن اگر جبر در کار نباشد به جدایی می انجامد و گاهی اگر همراه با انگیزه های بیرون همراه شود به دشمنی هم تبدیل می گردد.. بنا براین هر دوستی حتی خارج از رابطۀ زن و مرد کلاً یک عادت است. مثلاً چرا وطن را می گویم دوست داریم، چون با آب و خاک و نان و نمک و فرهنگ آن عادت کرده ایم، چرا مادر یا پدر را دوست داریم چون در دامن ایشان بزرگ شده ایم و با آنها عادت کرده ایم. در این صورت باید تاکید کرد که لازمۀ دوستی با شئ و یا انسان پیوند و پیوستگی نزدیک با آن شئ یا انسان است.
در عرفان و تصوف عشق و دوستی را رنگ و بوی دینی داده اند و بیشتر به خدا و اولیا بسته ساخته اند.
اگر که از اولیا و انبیا بگذریم، دوستی وعشق نسبت به خدا بطور کُل در عرفان و تصوف اسلامی- نه عرفان و تصوف خراسانی- نیز در فلسفۀ ایده الیسیم (Idealismus) مطرح است. ولی به صراحت باید گفت که این یک ترفند و خود فریبی حتی خدا فریبی است. نه کسی میتواند عاشق خدا باشد و نه کسی میتواند خدا را دوست داشته باشد!
ما دربارۀ عشق گفتیم که عشق پسند ،خواستن درک و مشاهده عینی یک شئ یایک پدیدۀ مورد علاقه و نیاز انسان می باشد. وقتی انسان عاشق می شود که شئ ویا پدیدۀ مورد علاقۀ خود را مشاهده نماید. شما وقتی عاشق شگوفۀ ناک، یک دخترو یا پسر زیبا می شوید، که آن را ببینید، ظاهر وتاحدودی هم باطن او برایتان واضح شده باشد. اگر واقعیت اینست، در این صورت شما وقتی خدا را ندیده اید، چگونه عاشق او هستید؟
دوستش نیز ندارید. چرا؟ به خاطر اینکه ما در بارۀ دوستی گفتیم که تداوم بودن با یک شئ یا پدیده است. اگر عشق مرحلۀ حسی شناخت انسان را از یک شئ یا پدیده تشکیل دهد، پس دوستی مرحلۀ متعالی آن، یعنی مرحلۀ شناخت عینی ومنطقی از شئ یا پدیدۀ مورد نظر را تشکیل می دهد. در اثر همین شناخت منطقی است که گاهی دوستی ها برهم می خورند و زمانی هم تا پایان عمر دوام پیدا می کنند.
عارفان اسلامی و ایده آلیست ها در هردو مورد دلیل می آورند. آنها عشق را به مجازی و حقیقی دسته بندی می نمایند و عشق مجازی را مایۀ از عشق حقیقی میدانند و میگویند: هدف از عشق مجازی همان عشق حقیقی یعنی عشق بخدا است.
« ابنعربی درجلد دوم (فتوحات مكیه) (ص۳۶۲-۳۱۹) در بارۀ عشق بحث مفصلی دارد و گپ های جالبی كه نقل آنها در این نبشته نمیگنجد. او می گوید:« تعلق عشق، به معدوم است نه به موجود و این اشتباه و غلط است كه موجود را معشوق بدانیم، بلكه موجود را همیشه به عنوان مظهری از معشوق حقیقی باید در نظر گرفت و حتی گاهی خیالی از موجود به عنوان معشوق یا مظهر معشوق مطرح میشود. چنانكه آنچه در ذهن مجنون بود، خیالی از (لیلا) بود كه شاید چندان هم با واقعیت مطابق نبود»
بر خلاف ابن عربی افلاتون در کتاب ( مهمانی) Symposium و ارسطو در کتاب اخلاق خود Nicomachean Ethics از عشق تعریف واقعبیانه تری دارند.
به نظر می رسد ابن عربی بالای قیس ( مجنون) و ام مالک (لیلی)، تهمت بزرگی زده است. این عشق و عاشقی را ابوالفرج اصفهانی در کتاب الاغانی به تفصیل آورده که«افسانۀ بسیار کهن بوده مروج در قبیلۀ بنی عامر صعصه».
به هرحال، ما را کاری به آن نیست. باید که این سخن شمس را همیشه در گوش داشت که گفت: «تا کی بر زین اسب سوار گشته، در میان مردان می تازید؟ وتا کی به عصای دیگران به پا روید؟ این سخنان که می گویند از حدیث و تفسیر و حکمت و غیره، سخنان مردم آن زمان است که هر یکی در عهد خود به مسند مردی بودند و از حالات خود معانی گفتند، چون مردان این عهد شمائید اسرار و سخنان شما کو؟»
بنا بر گفتۀ شمس عشق های دیروزی و تفاسیر و تأویل ها از آن مربوط همان شرایط و احوال بوده است، ونمی تواند با شرایط و فهم امروز همخوانی داشته باشد. هیچ منطق ِ امروزقبول نمی کند که دختری به عوض آنکه عاشق پسری شود ویا پسری عاشق دختری، عشق عینی خود را گذاشته وعاشق خدا شوند. اگر از دریچۀ دید روزگاران دیروز نیز به عشق بنگریم، درست است که وقتی انسان زیبایی را می بینید به صانع آن می اندیشد و آن را ستایش می کند، اما عاشق صانع نمی شود.
مثلاً، شما تابلوی قشنگ و زیبایی را مشاهده می کنید، ، شما این این تابلو را به هر بهایی که باشد بدست آورده وبر دیوار خانه می آویزید تا هر لحظه دراو نگاه کنید و لذت ببرید. حالا بگوید که شما عاشق تابلو شده اید یا عاشق نقاش؟ مسلماً شما عاشق تابلو هستید، اما به نقاش آفرین می فرستید، ستایشش می کنید و برایش احترام می گذارید.
از اینجاست که باید گفت خدا یا صانع مورد احترام و ستایش است منطقاً کسی دوستش ندارد،چون ثابت کردیم که دوستی در اثر تداومِ بودن با یکدیگر و عادت کردن به یک دیگر به وجود می آید. شما هرگز با نقاش نبوده اید و آدرسش را هم نمیدانید. عرفاء و ایده آلیست ها می گویند: « یاد خدا در واقعیت با خدا بودن است». اگر چنین است شما خدا را دوست ندارید بلکه یاد او را دوست دارید و (یاد) که به معنی حافظه و خاطر است. شما در واقعیت تولیدحافظۀ خود (یاد) را دوست دارید، نه چیزی را که برون از حافظۀ شما باشد.
نتیجه: در این صورت، آنانی که اظهار می کنند « من عاشق خدا هستم و او را دوست دارم» صاف وساده دروغ می گویند، می خواهند هم خود را بفریبند و هم خدا را.
این دروغ یا به خاطر رفتن به بهشت است و یا هم ازترس افتادن به دوزخ. اما احترام و ستایش خدا چیزی دیگریست!
بخش دوم و پایان
مطالب خیلی تازه خبری و گزارش های جالب ما را در نشانی زیر بخوانید.لطفن روی نشانی فشاروارد نمایید:
دوستی چیست؟
دوستی ( عادت کردن، و خوگرفتن) است. هرچیزی را که انسان ادعا کند که دوست دارد ریشه در عادت دارد. چون بحث ما راجع به رابطۀ زن و مرد است ازهمین پنجره دوستی را نیز می نگریم. پس از ازدواج یعنی پس از یکجابودن تازه تجربۀ دوستی میان دو انسان زن و مرد آغاز می یابد، منش، سلیقه، گفتار، اندیشه و کردار دو طرف طی مدت کوتاه و یا دراز معلوم می کند که آیا به مرحلۀ کامل دوستی میرسند یانه یا میتوانند با هم دوست همیشگی باشند یا نه. اگر سلیقه و خواست توافق داشت زندگی بگونۀ دلخواه ادامه پیدا می کند و دوستی به مرحله پختگی و متعالی آن میرسد. درصورت عدم توافق رابط ها سرد و تداوم آن اگر جبر در کار نباشد به جدایی می انجامد و گاهی اگر همراه با انگیزه های بیرون همراه شود به دشمنی هم تبدیل می گردد.. بنا براین هر دوستی حتی خارج از رابطۀ زن و مرد کلاً یک عادت است. مثلاً چرا وطن را می گویم دوست داریم، چون با آب و خاک و نان و نمک و فرهنگ آن عادت کرده ایم، چرا مادر یا پدر را دوست داریم چون در دامن ایشان بزرگ شده ایم و با آنها عادت کرده ایم. در این صورت باید تاکید کرد که لازمۀ دوستی با شئ و یا انسان پیوند و پیوستگی نزدیک با آن شئ یا انسان است.
در عرفان و تصوف عشق و دوستی را رنگ و بوی دینی داده اند و بیشتر به خدا و اولیا بسته ساخته اند.
اگر که از اولیا و انبیا بگذریم، دوستی وعشق نسبت به خدا بطور کُل در عرفان و تصوف اسلامی- نه عرفان و تصوف خراسانی- نیز در فلسفۀ ایده الیسیم (Idealismus) مطرح است. ولی به صراحت باید گفت که این یک ترفند و خود فریبی حتی خدا فریبی است. نه کسی میتواند عاشق خدا باشد و نه کسی میتواند خدا را دوست داشته باشد!
ما دربارۀ عشق گفتیم که عشق پسند ،خواستن درک و مشاهده عینی یک شئ یایک پدیدۀ مورد علاقه و نیاز انسان می باشد. وقتی انسان عاشق می شود که شئ ویا پدیدۀ مورد علاقۀ خود را مشاهده نماید. شما وقتی عاشق شگوفۀ ناک، یک دخترو یا پسر زیبا می شوید، که آن را ببینید، ظاهر وتاحدودی هم باطن او برایتان واضح شده باشد. اگر واقعیت اینست، در این صورت شما وقتی خدا را ندیده اید، چگونه عاشق او هستید؟
دوستش نیز ندارید. چرا؟ به خاطر اینکه ما در بارۀ دوستی گفتیم که تداوم بودن با یک شئ یا پدیده است. اگر عشق مرحلۀ حسی شناخت انسان را از یک شئ یا پدیده تشکیل دهد، پس دوستی مرحلۀ متعالی آن، یعنی مرحلۀ شناخت عینی ومنطقی از شئ یا پدیدۀ مورد نظر را تشکیل می دهد. در اثر همین شناخت منطقی است که گاهی دوستی ها برهم می خورند و زمانی هم تا پایان عمر دوام پیدا می کنند.
عارفان اسلامی و ایده آلیست ها در هردو مورد دلیل می آورند. آنها عشق را به مجازی و حقیقی دسته بندی می نمایند و عشق مجازی را مایۀ از عشق حقیقی میدانند و میگویند: هدف از عشق مجازی همان عشق حقیقی یعنی عشق بخدا است.
« ابنعربی درجلد دوم (فتوحات مكیه) (ص۳۶۲-۳۱۹) در بارۀ عشق بحث مفصلی دارد و گپ های جالبی كه نقل آنها در این نبشته نمیگنجد. او می گوید:« تعلق عشق، به معدوم است نه به موجود و این اشتباه و غلط است كه موجود را معشوق بدانیم، بلكه موجود را همیشه به عنوان مظهری از معشوق حقیقی باید در نظر گرفت و حتی گاهی خیالی از موجود به عنوان معشوق یا مظهر معشوق مطرح میشود. چنانكه آنچه در ذهن مجنون بود، خیالی از (لیلا) بود كه شاید چندان هم با واقعیت مطابق نبود»
بر خلاف ابن عربی افلاتون در کتاب ( مهمانی) Symposium و ارسطو در کتاب اخلاق خود Nicomachean Ethics از عشق تعریف واقعبیانه تری دارند.
به نظر می رسد ابن عربی بالای قیس ( مجنون) و ام مالک (لیلی)، تهمت بزرگی زده است. این عشق و عاشقی را ابوالفرج اصفهانی در کتاب الاغانی به تفصیل آورده که«افسانۀ بسیار کهن بوده مروج در قبیلۀ بنی عامر صعصه».
به هرحال، ما را کاری به آن نیست. باید که این سخن شمس را همیشه در گوش داشت که گفت: «تا کی بر زین اسب سوار گشته، در میان مردان می تازید؟ وتا کی به عصای دیگران به پا روید؟ این سخنان که می گویند از حدیث و تفسیر و حکمت و غیره، سخنان مردم آن زمان است که هر یکی در عهد خود به مسند مردی بودند و از حالات خود معانی گفتند، چون مردان این عهد شمائید اسرار و سخنان شما کو؟»
بنا بر گفتۀ شمس عشق های دیروزی و تفاسیر و تأویل ها از آن مربوط همان شرایط و احوال بوده است، ونمی تواند با شرایط و فهم امروز همخوانی داشته باشد. هیچ منطق ِ امروزقبول نمی کند که دختری به عوض آنکه عاشق پسری شود ویا پسری عاشق دختری، عشق عینی خود را گذاشته وعاشق خدا شوند. اگر از دریچۀ دید روزگاران دیروز نیز به عشق بنگریم، درست است که وقتی انسان زیبایی را می بینید به صانع آن می اندیشد و آن را ستایش می کند، اما عاشق صانع نمی شود.
مثلاً، شما تابلوی قشنگ و زیبایی را مشاهده می کنید، ، شما این این تابلو را به هر بهایی که باشد بدست آورده وبر دیوار خانه می آویزید تا هر لحظه دراو نگاه کنید و لذت ببرید. حالا بگوید که شما عاشق تابلو شده اید یا عاشق نقاش؟ مسلماً شما عاشق تابلو هستید، اما به نقاش آفرین می فرستید، ستایشش می کنید و برایش احترام می گذارید.
از اینجاست که باید گفت خدا یا صانع مورد احترام و ستایش است منطقاً کسی دوستش ندارد،چون ثابت کردیم که دوستی در اثر تداومِ بودن با یکدیگر و عادت کردن به یک دیگر به وجود می آید. شما هرگز با نقاش نبوده اید و آدرسش را هم نمیدانید. عرفاء و ایده آلیست ها می گویند: « یاد خدا در واقعیت با خدا بودن است». اگر چنین است شما خدا را دوست ندارید بلکه یاد او را دوست دارید و (یاد) که به معنی حافظه و خاطر است. شما در واقعیت تولیدحافظۀ خود (یاد) را دوست دارید، نه چیزی را که برون از حافظۀ شما باشد.
نتیجه: در این صورت، آنانی که اظهار می کنند « من عاشق خدا هستم و او را دوست دارم» صاف وساده دروغ می گویند، می خواهند هم خود را بفریبند و هم خدا را.
این دروغ یا به خاطر رفتن به بهشت است و یا هم ازترس افتادن به دوزخ. اما احترام و ستایش خدا چیزی دیگریست!
بخش دوم و پایان
مطالب خیلی تازه خبری و گزارش های جالب ما را در نشانی زیر بخوانید.لطفن روی نشانی فشاروارد نمایید:
No comments:
Post a Comment