رضا براهنى در«بازنویسی بوف کور»ساختار تکزبانهى
رمان را مورد انتقاد قرار مىدهد و مىگوید: زنهاى بوف کورهمه ساکت و بىصدا
هستند و راوىِ هدایت به فهم وبیان خود زن را در دو جایگاه فرشته و لکاته مىنشاند.
فرشتهى بوف کور هیچ مجالى براى صحبت و
بیان خویش نمىیابد. تن او توسط راوى توصیف مىشود و قالب مىپذیرد. لکاتهى بوف
کور اما عصیانگر است. قواعد پدرسالار
را نمیپذیرد انگار. لکاته جایی زبان به سخن میگشاید و جملات محدودی میگوید. این
زبان عصیانگر سوژگى را برنمیتابد و در جستوجوى ابژهى فاعل بودن است. فرشتهى
بوف کور اما سوژهى منفعل است. راوىِ هدایت زبان
اوست. این دو گانهانگارى فرشته- لکاته در روایت بوف کور شاید به همان عقدهى
فرشته- فاحشهى فرویدى برمىگردد که عقیده دارد ماجراى زن بد و زن خوب در ذهنیت
تاریخی بخش بزرگى از مردان همواره روبهروى هم ایستادهاند. زن خوب ناگزیر از
سکوت و سانسور خود است. مجاز نیست در مورد تن خود صحبت کند. تن او در کشاکش تاریخی
مذکر مثله شده و استحالهى نظام پدرسالار گردیده است. قسمت بزرگى از بدنهى تاریخی
و اجتماعى زن به دلیل تولید نشدن متن زنانه و دسترسى مناسب و متوازن به پایگاههاى
بیان زنانهنگر، همچنین هژمونی قرائتهاى نادرست مذکر، در تکوین اجتماعى- فرهنگی خویش،
دچار «درماندگى اکتسابى» شده است و خود نیز پذیرفته است که تعریف تن او و صلاحیت
مالکیت مردانه بر بدنش، وابسته به همان تعریفى است که نظام کهنهکار پدرسالار
ارایه مىدهد. در واقع مهندسى هدفمند تعریفهاى مردانه، زن را ناگزیر از پذیرش
«جنسیت سرنوشت است»؛ فرویدى کرده است. ناآگاهى یکى از جدىترین چالشها در پیوند
با صورت مسئله است. تاریخ پدرسالار خواسته یا ناخواسته، مانع پیدایش بنگاههاى درک
و دریافت زنانهنگر به هستی و جهان شده، مرد را از زن دور نگه داشته و اجازه نداده
شناخت نسبتاً واضحى از زنانگى و زننگرى شکل گیرد. مرد همواره در تاریکى برداشتها
و قرائتهاى یک سویهى خود از زن گام برداشته و زن را نیز مجبور به پذیرش کجفهمیهاى
خود کرده است. تشبیه زن به زمین و همسانسازى او با طبیعت، به نظام مردانه اجازه
داد همانطور که باید بر طبیعت تسلط یابد بر بدن و تمامیت زن نیز چیره شود و این
تسلط به همان پیمانه که به زمین آسیب زده به زن و زنانگى نیز صدمه زده است.» تسلط
بر طبیعت در بعد از رنسانس، به ویژه تسلط بر همهی منطقههای جهان برای اروپا،
اساس پیشرفت قرار گرفت. زبان و ذهنیت غربی بر این تسلط آلوده شد. عصر روشنگری،
عصر شیبینی سراسر جهان، در نهایت ثنویتی را رواج داد که هم رنسانس و هم دکارت
دنبال آن بودند. انگار جهان باید ویران میشد تا سوژه به اوج سوژهبودن خود دست
مییافت. خود استعمار زاییدهی تفکر ثنویت خاصی است که در آن سوژه میاندیشد که
ابژه، اعم از زمین، زن، مستعمره، سیاه و کارگر، چه حاصلی باید به دست دهد. در پشت
سر استعمار تفکر شیسازی دکارتی قرار دارد. تفکر دکارت بزرگترین روایت فلسفی غرب
بعد از رنسانس، تفکر شیسازی در جهان بوده است. دکارتیسم در عمل تکنولوژی را از
چهار مرحله گذراند: مرحلهی توجیه و آمادهسازی، مرحلهی تسخیر و ضمیمهسازی،
مرحلهی ابزارسازی و مصادره و بعد مرحلهی قطعهقطعهکردن و بلعیدن. رابطهی خاصی
که در ذهن بسیاری اندیشمندان بعد از دکارت بین زن و زمین ایجاد شده، این نتیجهگیری
را نیز به ذهنها راه داده است که آنچه سوژه در مورد زمین میکند، مرد دربارهی
زن میکند. بین محیط زیست و آزادی زن رابطهی خاصی برقرار شده است. زن زمین
نیست، ولی سوژهی مرد با او نیز همان معامله را کرده است که سوژهی دکارتی با
سراسر جهان کرده است. یعنی میتوان زن را هم از آن چهار مرحله گذراند و مرحلهی بعدی
همان است که به سوژه مرد دست میدهد. شیسازی جنایتکارانه در خود لولیدن. مرحلهی
بعدی انهدام خویشتن است. چیزی که صادق هدایت در بوف کور به آن دست زد.» ( یادداشتى
بر بوف کور رضا براهنى) در پیوند با این توضیحاتِ براهنى، پرسش جدى این است که چرا
هدایت با آنهمه وسواس و تیزفهمىاش اجازه نداده زنان بوف کور صحبت کنند؟ چرا خود
یکتنه به جاى «بوگام داسى» و «دایه» و «فرشته» و
«لکاته» آنها را از عینک مردانه تصور و به تصویر کشیده است؟ آیا زن هراسى و ترس
از بیان زنانهنگر او را به این نوع بیان و نوشتار واداشته است؟ زنهراسى موضوع
جدى و قابل تأملى است. باید بیشتر در مورد مبناهاى آن پژوهش و تولید متن شود. اینکه
چرا قسمتی از تفکر شرقی دچار نوعى زنهراسى ناخودآگاه است. آیا یکی از دلایل این
ترس، نداشتن آگاهى و شناخت مناسب از زن نیست؟ آیا کمبود تولید متن و پژوهش زنانهنگر
و کاربرد رویکردها و قرائتهاى زنمحور موجب این ناشناختهماندن زن هم برای مرد و
هم برای خودش نشده است؟ فروید در اواخر عمرش، در نامهای که به دوست خود ماری بوناپارت
نوشت، از او پرسید: «زن چه می خواهد؟» (ای جونز، ۱۹۵۵، ص۴۲۱) فروید جنسیت را سرنوشت زن
بیان کرد و عقیده داشت که منفعل بودن، مازوخیسم (آزارخواهی) و خودشیفتگی به واسطهى
دچار بودن زن به عقدهى الکترا از ویژگیهای بارز جنس مونث است، اما به هیچوجه
نمىتوان نظریات یک روانشناس اتریشى را که بیشتر شناخت و دریافت او از زن را زنان
آلمانى و اتریشی تشکیل داده بودند، جامع و فراگیر دانست. چنانچه در انتها با طرح این
پرسش که زن چه میخواهد، اعتراف کرد چیز زیادى از زن و زنانگی نمیداند و راهی
نیست جز اینکه از خود زن بپرسد. حال چنانچه ناآگاهى مرد از زن را به عنوان یکى
از اساسیترین چالشها براى تعاریف کژ و نادرست و نارسا در مورد زن و زنانگى در
نظر بگیریم، آیا راه حلى کارآمد را برای رفع این نقیصهى تاریخى مىتوان جستوجو
کرد؟ شاید عبور از ساختارهاى زبانى مذکر و تولید و تکثیر متن زنانهنگر و زنانهمحور
بهترین راه کار است. امروز و در این عصر زن بیش از هر زمان دیگری احتیاج به زبان
فراپدرسالارى دارد. وقت آن رسیده است که جهان زن از تسلط زبان مردانهای که در آن
زن به انواع کجفهمى، زشتى و قباحتها آلوده شده، خارج شود و فهم و قرائت زنانه رخ
بنماید. احاطهى مذکر بیان و تخیل و نیروى زنانه، زن را پنهان کرده و از خود واقعى
او نیز استعارهی مطلوب به فهم و خواست خود ساخته است.زمان آن است که بیدار زنى
قالب جمعى یابد و زن زبان بگشاید و قسمتهاى معکوس شدهى تاریخ توسط مرد را با
زبان و بیانى متفاوت بازنویسی کند. پیکرهى زن بیش از هر زمانى دیگر امروزه
نیازمند قالبهاى مشخص نه تنها براى بازخوانى و بازنویسی تعریف و فهم زنبودن و
زنانگی، که تعریف هستى و جهان از حوزهى درک و دریافت زنانه است.
منبع :هشت صبح
منبع :هشت صبح

No comments:
Post a Comment