ariana

ariana

Monday, February 9, 2015

بانو نازی نور عاطفی سرود پرداز عاطفه ها

در آشفته بازار هیاهو پردازان شاعر نما، به دشواری می توان چهره ی شاعران واقعی را شناسایی کرد و به سرود های دلنشین دست یافت، که هم ساز هنر داشته باشند و هم سوز انسان عصر ما را فریاد زند، مگر انکه برای خواندن و پیدا کردن یک چاشنی خوشگوار، ساعت ها وقت بگذاریم و ده ها و صد ها برگه را پشت و رو کنیم تا به سر منزل مقصود برسیم
 
 
 
نام بانو عاطفی نه تنها با سروده های دل انگیز خودش که با اسم فرهنگی پر آوازه معاصر ما استاد فیض محمد عاطفی احراری سابق مدیر مسئول مجله اردو و پدر بزرگ شان(پدر پدر شان) منشی عبدالکریم خان احراری پیوند تنگا تنگ دارد و این تسلسل انتقال فرهنگی  به این بانوی فرهیخته زمینه ساز آشنایی با شعر و ادب گردیده که حقا تا اکنون به شایستگی در تکامل و ادامه راه رفتگان خويش با همت و حٌمیت گام بر می دارد و قلم میزند:
من زنـــم تصویر پاکی، از طبایـــــــع کائنات
پرورم در تن ز خونم، لختهء عشق و حیات
این ودیعـــه را سپاریـده ست، برمن از ازل
آنکه ما قائم به او و، او همی قائم به ذات
من زنــم کانـــونِ مهــر و الفت و لطفِ خدا
مظهرِ صـــدق و صفا و پایــــداری و ثبـــات
...
بانو نور عاطفی را محیط فرهنگی خانواده، با شعر آشنا ساخت و زبان سروده هایش را با واژه های زیبا و پر طنطنه پارسی گویا ساخت. گرچه بیش از دو سال و نیم از سرودن شعر هایش نمی گذرد؛ اما طی همین کوتاهه توانسته است خودش را و شعرش را به اجتماع فرهنگی حوزه زبان پارسی بشناساند و بدون وقفه بسراید و نقصان گذشته را با کمال حال جبران کند:
 ای وطن نامت بنـــازم ، جُـــز فغـــــان تبریر نیست
درد و انــــدوهت عــــیان و حاجت تقریــــر نیــست
دشت و دامان تو پُـــــــر گشتـــــــه ز سفاکان دهـــر
در قساوت بیگمــــان ، نسلی چنین بطریــــــر نیست
هر طرف رنگ است و نیرنگ غارت و قتل و قتال
جور و بیــــــداد و ستم را ، چــــاره و تدبیر نیست
آهی مظلومان  اثــــر بر سنگ دارد ، ای دریــــغ!
 در فـــؤادِ ناکســــــــــانت ، ذرهٔ تأثیـــــــــر نیست
ذهــــن و افکار عمــــوم ، مسموم از جهلِ مضاف
ظلمتی بس چیــــره گشته ، هالـــــهٔ تنویـــر نیست
شــــرح و احــــوال پریشانت نشایــــد در دو سطر
می چکد خون از قلمها ، قــــــــدرتِ تحریر نیست
بدین سان بانو عاطفی با میهن و مردمش پیوند خود را خارائین می سازد و در معرفی عاملان بدبختی های بی پایان این مرز و بوم  خود را شریک میداند و بزبان رسا بگوش ها میرساند که دوری از زادگاه مألوف به معنای گسست از ریشه نیست. سروده های بانو عاطفی را بیشترینه تدوام و قوام بخشی به پیوند های فرهنگی میان دیروز و امروز و پیامی برای فردا می سازد که هم آشنا به گوش هاست و هم رسالتمندانه؛ گرچه بر روال زمان ، زبان را آلوده با چرندیات و مزخرفاتی که عده یی اسم "پُست مدرنیسم" و «بدون درک سالم از این "ایزم»بر آن گذاشته اند، نمی سازد؛ اما از آوردن تعبیر ها و نماد های جدید نیز غافل نیست:
  ای سالب و ای غاصــب، ای کاذبِ دیـوانه 
تا کی به ستم نوشی، خونِ خـود و بیگانه
از حکــم خدا بهــــره، با نــــامِ خـدا کُشتن
گر دیـــن چنیــن گویـــد، نبود بجـــز افسانه
فتــوای تو شلاقست،منظــور تو شلتاقست
چشمان تو برساقست،ای مفسدِ شیطانه
زلــــفِ شکــــن ار افتد، بیــــرون ز لبِ چادر
جُز گردن و دستِ خود، سازی همه بیگانه
سفاکی و خونخــواری، ثبت است بنــامِ تو
بر هــر ورقِ تاریــــخ، در گوشـــهء هر خانه
خواهم ز خـــدا روزی، پاکیزه شـــود عالــم
از خبـــثِ وجـــودِ تـــو، چـــون گوهرِ یکدانه
(شهناز) نازی نور عاطفی در شهر کابل دیده به گیتی گشوده و همانطوری که تذکر رفت؛ دختر مرحوم فیض محمد عاطفی شاعر و نویسنده معروف است، تحصیلاتش را تا درجه   بکلوریا در لیسه عایشه درانی تکمیل کرده و فراگیری زبان عربی  را برای  مدت دو سال در یکی از کشورهای حومه خلیج فارس پُشت سرگذاشت.
وی از  طفولیت نظر به علاقهٔ ی وافری که به خواندن کتاب و مجلات داشت و به تشویق  پدرش  که مدیر مجله اردو بود، ارتباط فرهنگی با نشرات آن زمان و بویژه مجله های چون :  سیاه و سپید ، زن روز روشنفکر ، بانوان ... که از کشور فارس، (ایران امروزی) می آمدند و در  دسترس شان قرار می گرفت؛ اوقات فراغت را می گذرانيد
 از دو سال و نیم پیش به سرایش شعر آغاز نموده  که سروده هایش مشتمل است بر:  چارانه ها ، تک بیتها و غزل ها .... چون عمر این سرایش ها کوتاه است تا به حال مجموعه شعری از ایشان اقبال چاپ نیافته؛ اما شخصیت و جایگاه ادبی اش هم نا پیدا نیست، چون فعالیت های فرهنگی شان در رسانه ها و بویژه "فیس بوک"، شخصیت شعری و پرداخته های هنری وی را به هزاران پارسی زبان رسانیده است و جایگاه ادبی ایشان را نيز مشخص ساخته است.
ای خدا بین که چه سان می کشند ابنای بشر 
گهی با تیر و گه با توب و گه با بمب به بر
این چه جهلیست که با نام تــو و ــ نام رسول
فضل جاری به حشـــــر بهـــر تَثَوبِ ز تبر
یکی را قطع کنند دست و دــــگر را گردن
وای از این نخلی که آورده بمـا همچو ثمر
...
بانو عاطفی بعد از تکرار حوادث ناگوار، غربت نشین دیار بيگانه گردید و درد های بیشماری را تحمل کرد و رنج های پرشماری را پُشت سر گذاشت:
کبوتـــر بر لبِ دریــــــا نشسته
غمین و بیکس و تنها نشسته
به یادِ جفت و همـــراه عزیزش
جـــدا بر بسترِ دریــــا نشسته
***
به لـوحِ دل غبـــارِ غـــم نشته
به مژگان حسرتِ پُر نم نشته
ز چـــــرخِ نابـــــکارِ بی مــروت
ز هم هر چه نشته،کم نشته
***
ز کارستــانِ سفـــــاکانِ جبــــــار
شدم راهی ز کابل جان به اجبار
به هنـــــگام وداع زان شهر رویاء 
بیرون میزد ز دیــده اشکِ خونبار
***
ز جاهلان دغا ، این زمانه پُر شده است
نوای ضربت بیدادشان ، سُر شده است
تنیده بر تن شان  ، جامه ها ز تار نفاق
دریغ و درد خزف ، جانشین دُر شده است
 زمان سروده های این بانوی گران ارج کوتاست و این نبشته را نیز با دو سروده اش کوتاه می سازم. به امید آنکه روزی ستاره پر درخشش او را در آسمان شعر و ادب پارسی پایا و درخشان ببینیم. 
وطنم حق تو نا کرده  اداء  ماند ببــــخش 
زانچه فرض من وما بود ،بکاء ماند ببخش
همه راهیی دیاری  دگر از جبـــــر زمان 
 بر تنِ پاک تو زخمی ز دماء ماند ببخش
 ***
از عشق ، کلامی که سرودم ، غزل شد
هم نحوهٔ طاعات و ســــجودم ، غزل شد
گفــــــتم بنشینم، زدایـــــــم غــــــم دل را
دیدم که ز دل هر چه زدودم غــــزل شد
***
واژگون بختم، که از مام وطن دور و جدا افنتاده ام
از زمین و آسمان دلتنگ، در غُـــربتســـرا افتاده ام
یادِ ایامی که فرحـــت در دل و راحت بکامِ جان بود
حالیا همچون گـــدایی ساره، در پیــــشِ پا افتاده ام
 
 
 
 
 



This email has been checked for viruses by Avast antivirus software.
www.avast.com