ariana

ariana

Tuesday, May 20, 2014

:بارها و بارها تقسيم شده ام

محسن نیکومنش
بارها و بارها تقسيم شده­ام
            و با هر تقسیمی کوچک و کوچک­تر.
اولین بار گوسفندها گوشه كتاب­هايم را جويدند
و مغزم كوچك شد.
درهاى چوبى را با رنده پرداخت كرديم
و تيرهاى سقف را با تخته­هايى از چوب كبوده پوشانديم
و من باز هم تقسيم شدم.
 
با گوسفندها در كلاس فلسفه هم­كلاس شدم
و سياست را براى چوپانان بع بع كردم.
درخت­هاى كبوده را كه مى­بريديم خونشان در دندان­های اره کف مى­كرد
و من ريه­هايشان را مى­ديدم كه در واپسین بازدم از هوا خالى مى­شد.
کبوده­ها طار را در دامنه کرکس جاری کرده بودند.
 
خانه­ام گم شد، وقتى قوّادان دين ملیجک سياست­شان را به فروش گذاشتند .
و شناسنامه­ام در شلوغى اسباب­كشى­هاى مكرر باطل شد.
در شهر مهاجرين گم شدم
و سال­ها در محله بدنام به خوشنامى زندگى كردم
و به پاكدامنى روسپيان ايمان آوردم.
سوتلانا از "دوردست هاى مبهم" آمده بود، خسته و درمانده از تن­فروشی
            سوتلانا معلم اخلاقم شد.
 
باز ابر سیاه جنگ باریدن گرفت.
توپ­های جنگ باز هم دروازه زمین بازی کودکان را نشانه گرفتند.
بشردوستان سوئدی اطراف کابل را کاویدند
برای مین روبی زمین از مین­های ساخت کشورشان.
بوکوحرام خود را برای فتح آخرین سنگرهای بکارت گروگان­هایش آماده می­کرد
و کلاغ مارشال پوتین کبوتر آزادی اکراین را پرواز می­داد.
اورانیوم از قناعت کرکس به غنا رسید.
 
پنجاه و هفت سالگى شايد با شكوه­ترين سالگرد زندگى باشد
وقتى جهانى قادر است "از هرات تا تهران" را درنوردد، با قلم پاهاى "لطفعلى خنجى"
وقتی که من "در سايه­ى ديوارهاى گذشته" جا خوش كرده­ام.
پنجاه و هفت سال از هزار و نهصد و پنجاه و هفت فاصله گرفته­ايم
و صد سال از سالى كه باز هم "تمدن" به استقبال جنگ رفت.
صلح شد، جنگ شد، صلح شد، جنگ شد، صلح شد
           
من هنوز تقسیم می­شوم
            و کوچک تر و کوچک تر
هنوز نوری در تونل تاریک زمان دیده می­شود.
            نور لرزان پنجاه و هفت شمع کوچک.
                       
استکهلم، 29 اردیبهشت 93  (19 مای 2014)
 
 
 
 
 



This email is free from viruses and malware because avast! Antivirus protection is active.