ariana

ariana

Sunday, August 11, 2013

:درنگی برنقد ونظریک شعر

سلیمان راوش
بی گمان در این پسینه ها، سروده های اندیشمندانۀ کریمه شبرنگ  به آوازۀ بلند رسیده است. تا جایی که از هر سرودۀ او گزاره های خود گزینه و گاهی از لحاظ معنا خود پندارانه از سویی این و آن به گفتگو گرفته می شود
 
 
دوشیزه کریمه شبرنگ
«من باخته بودم
آن روز که به دنیا آمدم
و این ظلمت عظیم را ناخواسته
                      بدوش می‌کشم»
بی گمان در این پسینه ها، سروده های اندیشمندانۀ کریمه شبرنگ  به آوازۀ بلند رسیده است. تا جایی که از هر سرودۀ او گزاره های خود گزینه و گاهی از لحاظ معنا خود پندارانه از سویی این و آن به گفتگو گرفته می شود.
  بانو فرنگیس علوی اصفهانی،  که خود شاعر بلند سرا هست در نامۀ برقیی (Email)  پس از ستایش ها از اندیشه و شعر کریمه شبرنگ در میان برایم نوشته است که :«... پرسش اینست که در نبشـتۀ خود  چرا از سروده ( من باخته بودم) گذشته اید و این بخش از اندیشۀ کریمه شبرنگ را به نقد نگرفته اید. آیا به نظر شما نیز، زن به دنیا آمدن باخت به شمار میرود. من  که ازاین  شعر کریمه شبرنگ چنین دریافت نمودم که این دلواپسی مرا یکی از شاعران وطن خودتان آقای پرتوی نادری که پیش سخن (پله های گنه آلود) را نوشته نیز تأیید مینماید. ولی شما در نوشتۀ خود روی اشعار کریمه شبرنگ دراین باره سکوت نموده اید...»
بانو فرنگیس گرامی؛
من  مقدمۀ آقای پرتو نادری شاعر وطنم را بر مجموعۀ (پله های گنه آلود) بانو شبرنگ، چندین بار خوانده ام، پرتو نادری شاعر خوبی است اما نمی توان انکار کرد که شاعرسیاسی نیست و گاهی هم ایدیالوژیک. آقای نادری درمقدمه خویش حرفهای دارد که درمیان،  سرایش شعر سپید را از سوی نسل امروز "پسا طالبانی"  عنوان نموده است. که ممکن یک دید سیاسی نسبت به اوضاع شعر امروز باشد. اما جایی که در باره شعر"من باخته بودم" بانو شبرنگ از جمله می نویسد:
 «گاهی او (کریمه شبرنگ) با زن بودن خود در ستیز است. او همین زن بودن را سرچشمه باختن حقوق و آزادی های می داند که پیوسته زنان از دست داده اند.

من باخته بودم
آن روز که به دنیا آمدم
و این ظلمت عظیم را ناخواسته
                      بدوش می‌کشم
همه‌ی توانای من یک گلو فریاد است
چگونه می‌شود تن داد به ا‌ین چنین زیستن؟
 وقتی ماه هم رو می‌گرداند
از روزنه‌ی خا نه‌ی
او هویت خود را گم کرده است، اما امید از دست نداده و پیوسته در جستجوی آن است و سرانجام در می یابد که اگر هویتی دارد، این هویت همان فریاد دادخواهانه پیز دیگری نیست»
دانسته نشد که آقای پرتو نادری از کجایی این سروده ستیز با زن بودن کریمه شبرنگ را استخراج نموده است که می گوید:« . او همین زن بودن را سرچشمه باختن حقوق و آزادی ها می داند». در حالیکه تصویر ذهنی یا معانی دراین سروده کاملاً  چیزی دیگریست. عکس نظر شما و نادری،  کریمه شبرنگ دراین سروده  با یک نیروی شگرف وتوانمندانه  به مثابۀ یک زن وارد کارگاه  ذهنی شعرمی شود:
«همه‌ی توانای من یک گلو فریاد است
چگو نه  می‌شود تن داد به ا‌ین چنین زیستن؟»
 شبرنگ  چنانکه جایی دیگر گفته ام  ناآگاه وارد قلمرو شعر نگردیده است، شعر برای او پلی هست  که خواسته روی آن بایستد و دوسویی زندگی را فریاد بزند تا فاصله ها کوتاه و رنگها به یک رنگی ارزشهای انسانی همرنگ شود، که در سرودۀ "من باخته بودم" این اندیشه را بانو شبرنگ با قدرت تخیل و جابجایی سمبول ها اینگونه به نتیجه می رساند:
«باید تا طلوع آن روزگار
به قتل عام فاصله برخاست»
 و کریمه  شبرنگ پس از قتل عام فاصله ها میخواهد :
«با کسی که دلش به اندازه‌ی زیبایی
باغچه پر است
                     دوست شد»
اینست آن پایان رسالت که شبرنگ به آن می اندیشد.
من برای آنکه شما بانو فرنگیس گرامی و دیگر خواننده گان از درونمایۀ ذهن این سروده  آگاه شوید، رونوشت کامل آن را اینجا می گذارم.
«من باخته بودم
آن روزکه به دنیا آمدم
واین ظلمت عظیم را نا خواسته
                      بدوش می‌کشم
همه‌ی توانای من یک گلو فریاد است
چگو نه  می‌شود تن داد به ا‌ین چنین زیستن؟
 وقتی ماه هم رو می‌گرداند
از روزنه‌ی خا نه‌ی من
 و فراموش می‌کند بودنم را
دستان گرم تو هم
بازوانم را رها می‌کند در عمق این تاریکی وتنهایی
من دیگر هیچ گاهی دوست نخواهم داشت
چرا تمام قلمرو اتاقم را بدرود تسخیر کرده است؟
چرا برجسته‌گی‌های تنم سرود تسلیم می‌خواند؟
آیا دوباره ‌گیسوانم
در دست های تونفس خواهد کشید؟
باید تا طلوع آن روزگار
به قتل عام فاصله برخاست
و آسمان را در محدوده‌ی دستان  خویش
                                      پناه داد
با کسی که دلش به اندازه‌ی زیبایی
باغچه پر است
                     دوست شد»
شبرنگ درچندین پلۀ از سروده هایش تصویر های روشن، ستایشگرانه ومطلوبی از زن بودن خود را فرازینه میدارد وبا غرور به زن بودن خود می نازد ودرخشش های نور را در دستان خویش می انگارد 
 
«صبح جاوید با دمیدن دستان من آغاز می‌شود.»
و در پلۀ دیگر پیام عاطفی و فلسفی خود را با جادوی واژه ها و سمبول های عصیانگرانه به گوش همروزگارانش میرساند.  وقتی می گوید: « نیروی عصیانگر من» این (من) کسی نیست جز کریمه شبرنگ، شبرنگ که زن هست و معجزه می آفریند:
 
«نیروی عصیانگر من
معجزه‌ی تابناک ایست به گلوی معصوم قرن فریاد می ‌بخشد
به ظهور صدای من
ایمان بیاورید
وبه لرزش اندام جهان
ای بسا اضطراب جاویدانه‌ی که در سکوت زمان جاری خواهد شد.
زنده باد
دست آشوبگر سرنوشت
زنده باد
نیروی گستاخ  من»
 شعرشبرنگ  رودباری خروشانی است که آرام نمی گیرد، می خواهد جایگاه جاویدانۀ خود را در دریا بیکران هستی مثبت  و بازنما سازد.
«من به جستجوی خودم بر خاسته‌ام
جریان جاویدانه‌ی هستم»
زن در شعر کریمه، قامت بلندی است که اهریمن اندیشان قرنهاست آن را دزدیده اند و پنهانش نموده اند، اما اینک او زن باورانه  و تندرای به پیکار با غارتگران این تندیس بلند می شتابد و تندرانه غریو میزند که:
«صدایم به کشف هویت خود برخاسته است.
میان ‌باور پنجره و آفتاب»
او با درک نیاز زمانه و ُبرایی واژه ها و تصویر ها  در شعر، به این پیکار خود بی هراس مشغول  است و هر آن که فرصت می یابد این اندیشه را در شعر می گستراند.
 اینجا لازم است یاد آورشوم که تعبیر و تفسیر از شعر از هرکهِ می خواهد باشد نباید شتابنده، سیاسی و یکسوگرایانه صورت پذیرد.
و نیز ضروریست آشکارا بگویم که ما در جامعۀ خود منتقد نداریم، منتقدی که برون از تعلقات فکری و ایدیالوژیک و عقده های تباری خود به نقد یک اثری هنری بپردازد. اگر چندتای هست، سکوت را بر گفتن و نوشتن برتری داده اند. زیرا همانگونه که، منتقدی نداریم که بتواند بدون آلودگی و آمیختگی از اغراض و منافع خود  نقد بنویسد، به همان پیمانه شاعر و نویسندۀ که تحمل نقد را داشته باشد کمتر می یابیم.  شاعر یا نویسندۀ امروزبیشتر از منتقد اثرخویش خواهان نوشتن تقریظ است تا تنقید. اگر منتقدی خدای ناخواسته بدی و بی مایگی یک شعر یا داستان  را نقد بنویسد واز معرفت درست و دقیق نقد کار گرفته، انگشت رد برآن گذاشته، سره را از ناسره  در کلام و معانی جدا نماید، در واقعیت مرثیۀ بدنامی خویش را نوشته و گور خود را کنده است. این بحث دیگریست که من در جایی دیگری نوشته ام. در این میان انکار نمی توان کرد که هستند شاعر و نویسند گان که حتی تهمت به معانی شعر و بنیش هایش را ازسویی دیگران با سکوت تحمل می کنند که یکی از آنها کریمه شبرنگ است. اما او از زمانه خوب شناخت دارد و بر پایۀ شناخت از زمانه و آدمهاست که می خواهد تجارب معانی را در شعر های بعدی خود از زمان و مکان و آدمها پیاده نماید.
 یکی از تجربه های  کریمه شبرنگ  پس از تأمل یا دوراندیشی همین واژۀ  "باختن" می باشد که وارد شعر خود می سازد.
"من باخته بودم
آن روز که به دنیا آمدم"
 در این تجربه، کریمه معنی دقیق از اندیشه های خود میدهد.  درهمین دو بند اول شعر، او به تصویر کامل از آنچه به نتیجه رسیده وفکر خود را بر پایه آن نتیجه استوار گردانیده می پردازد.
 "من باخته بودم" پرسش بر می انگیزاند که او چه چیزی را باخته است، مگر (... زن بودن را سرچشمه باختن حقوق و آزادی های می داند). ما دیدیم که این پنداشت و برداشت منفی است، عکس آن، او به زن بودن خود می نازد و آن را بُرد خود می شمارد. زیرا او همینکه با بلاغت فهم وارد رابطه های دنیا می شود و در اجتماع حضورش تولد می یابد، نخستین کار که می کند ظلمت و ظلم عظیمی را که امروز نا خواسته بار دیگر بر دوشش تحمیل می گردد، در خود باخته بود، واکنون ستیزشگرانه می پرسد «چگو نه  می‌شود تن داد به ا‌ین چنین زیستن؟» . او چیزی را که باخته بود نمی خواهد دوباره به او تن بدهد. اینست ژرفای معانی شعر "باختن".
شاعران پیشین سرزمین ما نیز باخت های مطلوب و شیرین داشتند.
وقتی  سنایی غزنوی از باخت خویش می گوید:
اندر کنشت و صومعه بی ‌بیم و بی‌امید
درباختیم صد الف از بهر لام عشق
سنایی
مولانای بلخ  درعشق شمس چه چیزی را می بازد و چه بدست می آورد:
 دوش عشق شمس دین می باختیم
سوی رفعت روح می افراختیم
مولانا
از یک باخت دل انگیز و عاشقانۀ خواجوی کرمانی می شنویم
ما ز رخ کار خویش پرده بر انداختیم
با رخ دلدار خویش نرد نظر باختیم
خواجو ی کرمانی
 و عراقی در بساط  وفا به راستی و حقیقت  کژی را می بازد
ان چنین ماندیم اندر ششدر هجرت، که ما
بر بساط راستی نزد وفا کژ باختیم
عراقی
 و هلالی چغتایی  دنیا و آخرت را در کوی عشق می بازد وبه پاکبازی خویش را به عشق به اثبات مرساند
در باختیم دنیی و عقبی به عشق پاک
در کوی عشق نیست ز ما پاک‌بازتر
هلالی چغتایی
و اکنون غزلی از عطار نشابوری می خوانیم:
گرچه در عشق تو جان درباختیم
قیمت سودای تو نشناختیم
سالها بر مرکب فکرت مدام
در ره سودای تو می ‌باختیم
خود تو در دل بودی و ما از غرور
یک نفس با تو نمی‌پرداختیم
چون بگستردی بساط  داوری
پیش عشقت جان و دل درباختیم
بر دوعالم سرفرازی یافتیم
تا به سودای تو سر بفراختیم
آتش عشقت درآمد گرد دل
ما چو شمع از تف آن بگداختیم
بر امید وصل تو پروانه ‌وار
خویشتن در آتشت انداختیم
گاه چون پروانه ‌ای می ‌سوختیم
گاه با آن سوختن می ‌ساختیم
همچو عطار از جهان بردیم دست
تا نوای درد تو بنواختیم
اگر عطاربه پای عشق خود جان و دل می بازد، باید دانست که کریمه شبرنگ نیز سرود فتح هویت و نابودی فاصله ها را  به گوش زمان سر داده و می دهد.
جای افسوس است که کسی در شهر ما نمی خواهد به پله های بالا از قامت خویش نگاه کند، و به آن باور نماید، عادت شده به پایین نظر انداخته شود تا صدای کرنش نسبت به خود را بشنود. اما کسی بخواهد یا نخواهد کریمه شبرنگ از پله بالا رفته و بر بام زما ن خواهد رسید.