ariana

ariana

Thursday, July 18, 2013

داستان پشیمانی سلطان محمود و مرگ فردوسی

 
بعد ازمرگ فردوسی، دخترش، صلت سلطان را قبول نکرد وگفت: بدان محتاج نیستم!
 
 
از گفته‌های خود فردوسی در شاهنامه و حکایت کوتاه تاریخ سیستان که بگذریم، نوشته نظامی عروضی در چهارمقاله، کهن‌ترین روایت از زندگی فردوسی است. این روایت در مقایسه با منابع دیگر صحیح‌ترین یا کم‌غلط‌ ترین آنها است که هر جزء از آن تا وقتی خلافش ثابت نشده است، معتبر به نظر می‌رسد.
نخستین قرینه بر اعتبار نسبی نوشته نظامی عروضی، خالی بودن آن از افسانه‌های ساختگی قرون بعد است که مجموعه آنها در مقدمه بایسنغری آمده است و اکنون دروغ بودن بسیاری از آنها ثابت شده است. نظیر: آغاز شاهنامه به ابتکار و دستور سلطان محمود غزنوی و حواشی آن چون مامور شدن هفت شاعر به نظم هفت داستان، مشاعره فردوسی با سه شاعر در باغ، استمداد همت از معشوق طوسی، نامه رودکی و عنصری به فردوسی، رفتن او به درگاه ناصرالدین محتشم، پناه بردن او به بغداد، کشمکش خلیفه و سلطان محمود بر سر فردوسی، سرایش داستان یوسف و زلیخا و …
اگر نوشته نظامی عروضی هیچ نداشته باشد، همین تصریح او به اینکه فردوسی به ابتکار و تصمیم خود «شاهنامه به نظم همی کرد» قرینه مهمی برای صحت روایت او بود. ذکر اینکه او دهقانی از دیه بزرگ پاژ بود و اینکه در آن دیه شوکتی تمام داشت، برای آگاهی ما که از زندگانی این شاعر بزرگ جز اشاراتی مبهم در شاهنامه هیچ‌گونه خبر درستی نداریم، مغتنم است.
مفصل‌ترین قسمت نوشته نظامی عروضی، بخش اخیر آن درباره پشیمانی محمود و پایان زندگی فردوسی است، و آن چون کهن‌ترین روایت در این باره است، قسمت عمده آن تا خلافش ثابت نشده باید معتبر دانسته شود. اینکه این روایت به قلم ادیب معروفی مثل نظامی عروضی است و اینکه راویان نیز معروف‌اند و نیز محلی که روایت را از راوی شنیده و سال آن که خیلی دور از عصر فردوسی نیست، موجب اعتبار روایت شده است. نظامی داستان را از معزی نیشابوری شنیده است که به تحقیق عباس اقبال در 440 هجری بدنیا آمده و در حدود 465 به شاعری آغاز کرده و در سال‌های 518-521 درگذشته است.
اکنون به متن چهارمقاله درباره پشیمانی محمود می‌پردازم:
در سنه اربع عشره و خمسمائه (514) به نیشابور شنیدم از امیر معزی که او گفت: «از امیر عبدالرزاق شنیدم به طوس، که او گفت: وقتی محمود به هندوستان بود و از آنجا بازگشته بود و روی به غزنین نهاده، مگر در راه او متمردی بود و حصاری استوار داشت و دیگر روز محمود را منزل بر در حصار او بود. پیش او رسولی بفرستاد که: فردا باید پیش آیی و خدمتی(پیشکش) بیاری و بارگاه ما را خدمت کنی و تشریف(خلعتی که امرا و سلاطین به کسی می‌دهند تا او را بزرگ بدارند) بپوشی و بازگردی. دیگر روز محمود برنشست، و خواجه بزرگ بر دست راست او همی راند، که فرستاده باز گشته بود، و پیش سلطان همی آمد.» سلطان با خواجه گفت: «چه جواب داده باشد؟» خواجه این بیت فردوسی بخواند:
اگر جز به کام من آید جواب/ من و گرز و میدان و افراسیاب
محمود گفت: «این بیت کراست که مردی ازو همی زاید؟» گفت: «بیچاره ابوالقاسم فردوسی راست  که بیست و پنج سال رنج برد و چنان کتابی تمام کرد و هیچ ثمره ندید.» محمود گفت: «سره کردی که مرا از آن یادآوردی، که من از آن پشیمان شده‌ام.» آن آزاد مرد از من محروم بماند.به غزنین مرا یاد ده تا اورا چیزی فرستم.»
خواجه چون به غزنین آمد بر محمود یاد کرد.سلطان گفت: «شصت هزار دینار ابوالقاسم فردوسی را بفرما. تا به نیل دهند و با شتر سلطانی به طوس برند و از او عذر خواهند.» خواجه سال‌ها بود تا در این بند بود.آخر آن کار را چون زر بساخت و اشتر گسیل کرد و آن نیل به سلامت به شهر طبران رسید،  از دروازه رودبار اشتر در میشد و جنازه فردوسی به دروازه رزان بیرون همی بردند. درآن حال مذکری(واعظ) بود در طبران، تعصب کرد و گفت: «من رها نکنم تا جنازه او در گورستان مسلمانان برند که او رافضی بود.» و هرچند مردمان بگفتند با آن دانشمند(فقیه) درنگرفت. درون دروازه باغی بود ملک فردوسی، او را در آن باغ دفن کردند. امروز هم در آنجاست و من در سنه عشر و خمسمائه(510) آن خاک را زیارت کردم.
گویند از فردوسی دختری ماند سخت بزرگوار.صلت سلطان خواستند که به او سپارند، قبول نکرد و گفت: «بدان محتاج نیستم.» صاحب برید (قاصد، پیک) به حضرت بنوشت و بر سلطان عرضه کردند. مثال داد که آن دانشمند از طبران برود بدین فضولی که کرده است و خانمان بگذارد  و آن مال به خواجه ابوبکر اسحاق  کرّامی  دهند  تا رباط  چاهه  که بر سر راه نیشابور و مرو است در حدّ طوس عمارت کند. چون مثال به طوس رسید، فرمان را امتثال نمودند، وعمارت رباط  چاهه از آن مال است.
منبع:
ریاحی،محمد‌امین:1382،سرچشمه‌های فردوسی شناسی،تهران،انتشارات پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی
برگرفته شده ازسایت جاوید ایران.