ariana

ariana

Friday, June 7, 2013

مستوره غوری


حورالنساء ملقب به مستوره غوری در سال 1211 خورشیدی در قريه  پرچمن در ولايت غورافغانستان تولد يافته است . 

 
 
 

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
حورالنساء ملقب به مستوره غوری در سال 1211 خورشیدی در قريه  پرچمن در ولايت غورافغانستان تولد يافته و تا پايان عمردر آنولایت به سربرده است.
مستوره غوری یكی از زنان سخن سرای قرن 13 هجری است كه ديوان كاملی به نام "تحفة العاشقين و مفرح المسلمين" از خود به جای گذارده است. اين ديوان نزديك به 3500 بيت را در برمی‌گيرد. اشعار آن خیلی پخته و آراسته با قوانین شعری بوده است                                .
درباره‌ زنده گی مستوره غوری همين قدرمی‌ دانيم كه نام اصلی او "حورالنساء" و به بی بی سفید پوش شهرت داشت و پدرش ميرسيد اعظم غوری نام داشته است.                                           
« در کتاب شعر زنان افغانستان ص 171».
خودش راجع به خود چنین گفته:
نــسـب از خــواجــــه زورم بــود حــورالــنــســا نــامــم.                                                     
تــخــلـص گـشـت مــســتـوره بـمـلک غــور مـاوایـم.                                                       
گرچه در اشعاراش خصلت‌های زنانه کم دیده می‌شود و از دو بیت آن چنین اسنباط کرده می‌توانیم که ازعصرواطرافیان خود سخت متنفر بوده. ازسفیدپوشی وازنام‌ گذاری کتاب او وازلابلای اشعارش چنین معلوم می‌شود که عیناً سرنوشت و مشکل رابعه بلخی را داشته است ؛ زیرا از ننگ و عار و عشق و درد و فراق وقاصد دراشعارش زیاد دیده می‌شود . زنده گی این شاعره فقط یک تفاوت با رابعه داشته که علت مرگ و به کسی که رابعه عشق می‌ورزیده از آن نام برده شده وعلت مرگ او هم روشن است؛ ولی عشق و سرنوشت و مرگ مستورۀ  نامراد ، در طومار ابهام کورگره خورده که با انگشت قلم تا تمام دیوان آن خوانده نشود باز نمی‌شود . این شاعره نامراد هيچ گاه ازدواج نكرد . درعین جوانی در سال (1245) خورشیدی در 34 سالگی چشم ازجهان بست و در زادگاه خود بر دامنه كوهی به نام "زور" به خاك سپرده شد.

نمونه غزل مستوره غوری:                   

برو قاصد ز من برگوی آن سرو خرامان را
كه كی خواهد منور ساخت شام غريبان را
لبت كز ناز بربند قبا صد جا گره دارد
به بزم خويش كی ارد، من صدپاره دامان را
اگر آشوب رستاخيز می‌سازم مكن عيبم
كه من صبح قيامت ديده‌ام چاك گريبان را
رود اشكم برون هرچند مژگان می‌نهم برهم
بلی خاشاك آب آورده نتوان بست عمان را
ز اندام تو گيرد جامه زينت ها چو در پوشی
اگر هرچند بخشد جامه زينت خوبرويان را
برو "مستوره" يك جايی كه نشناسند مخلوقت
كه گشتی فاش و پر كردی ز ننگ خود خراسان را

v      
او در آخر یک غزل خود می‌گوید.
برو"مستور" اين دنيا نباشد جای آسايش
و گرنه این مريم از چه رو در سما كرده