ariana

ariana

Tuesday, March 12, 2013

نظام خانواده درافغانستان؛ الگوی قدرت وتولید خشونت

حمزه واعظی
نویسنده و پژوهشگر افغان
نظام کارکردی





نهاد خانواده به مثابه یک سیستم عمل می‌کند وساختار و کارکردی شبیه یک "نظام سیاسی" دارد. بدین رو، کارکرد ارگانیک خانواده نظم، امنیت، همگرایی، تعادل، توازن و مسئولیت پذیری را در ساختار درونی خویش بازتاب می‌دهد. از همین رو است که نظام خانواده نیز شبیه یک نظام سیاسی، الگوی های کارکردی زیادی را به نمایش می‌گذارد.
بحران توزیع قدرت
مهمترین بحران در نظام خانواده‌ها و بویژه نسبت به سرنوشت زنان افغانستان معضل "توزیع قدرت" بوده است. الگوی توزیع نابرابر و یکجانبه‌ای عناصر قدرت و انحصار منابع اصلی اختیارات و امتیازات در دست مردان، مناسبات درون سیستمی و ساختار سلسله مراتبی نظام خانواده را به شدت نامتوازن و به نفع مردان تغییر و تثبیت کرده است. از همین رو است که الگوی "مرد سالاری" افسار گسیخته وخشونت پایان ناپذیر، سیرت گفتاری وصورت رفتاری را در مناسبات خانواده‌ها قایم ساخته و به مثابه یک پذیره‌ای اجتماعی، الگوی فرهنگ و رفتار همگانی قرار گرفته است.
الگوی قدرت
قدرت معطوف به ابزار مردسالاری به هر نوع توانایی تاثیر گذاری گفته می‌شود که با استفاده از دو عنصر نرم وسخت صورت بگیرد وفاعل قدرت را بر ذهن و روان تأثیرـ پذیرفته ها چیره سازد.
منابع قدرت
سنجش عناصر قدرت در حوزه تعامل زنان ومردان، می‌تواند درهر جامعه‌ای صورت‌های مختلفی داشته باشد اما درافغانستان حد اقل شش عنصر مشخص و بنیادین قدرت وجود دارد که ابزار موثر اقتدارمردسالارانه قرار گرفته اند. این عناصر عبارتند از :
۱. قوانین رسمی مربوط به حقوق مدنی خانواده که حافظ ارزش‌ها و منافع مسلط مردان بر خانواده می باشند؛
۲. هنجارهای اجتماعی و فرهنگ عمومی که به مثابه قوانین عرفی بر اولویت، حقانیت و چیرگی مردان حکم صادر می‌کنند؛
"رفتار آمرانه با فرزندان و اعمال زور نسبت به زنان، استمرار چرخه‌ای خشونت درخانواده را مداوم و نظام مند ساخته است."
۳. آموزه‌های دینی و داده‌های مذهبی معطوف به زنان که مبتنی بر فرامین شرع می‌باشند، مشروعیت، صلاحیت و حق برتری، سلطه و صدارت را بر مردان تفویض می کنند؛
۴. منابع اقتصادی، ابزارهای تولید، صلاحیت تجارت، اختیارات ثروت وامتیاز مصرف عمدتا درانحصارمردان می باشد؛
۵. زور، که مبتنی برویژگی‌های فیزیکی و نیروی بدنی می‌باشد، منبع مهم چیرگی و برتری مردان بر زنان محسوب می‌گردد. مردان با تکیه بر زور، کنترل اعضای خانواده و ریاست و رهبری این نهاد را بصورت یکجانبه در اختیار می‌گیرند؛
۶. هویت جنسیتی که بر گرفته از اعتقاد اصالت مرد، حرمت ماهوی و برتری ذاتی او در نظام خلقت بنیان نهاده شده، توجیه فلسفی و شکوه هویتی آن را در نظام اجتماعی و نهاد خانواده مشروع و بسنده می کند.
مشروعیتِ اقتدار
"نیروی کار، تولید فرزند و تأمین امیال جنسی سه انتظار مهم از زنان می باشد که منشأ نفوذ و تأثیر گذاری زنان در خانواده می گردد."
بنابراین، تمامی این شش عنصر قدرت، کارکرد حقوقی، ذهنی و اجتماعی در جهت اثبات و اجماع بر بر‌تری و حقانیت مردان و استمرار نظام پدر سالاری و مرد محوری داشته است. بدین رو مردان افغانستان با بهره‌وری و پشتگرمی از این حق و امتیاز، هرنوع خشونت و امتیازی را درحوزه اختیارات و سلطه خویش در خانواده مشروع دانسته و با قدرت اعمال نموده اند.
حریم اتوریته
رفتار آمرانه با فرزندان و اعمال زور نسبت به زنان، استمرار چرخه‌ای خشونت درخانواده را مداوم و نظام مند ساخته است. همگانی شدن و هنجارمندی این نوع خشونت، اساسا ریشه در یک ترس روانی و پیشفرض ذهنی دارد. بدین معنی که اعمال این شیوه‌ای رفتاری، نوعی دفاع از موقعیت شخصی و حفظ اوتوریته‌ای فردی در نظام خانواده می‌باشد که جایگاه و مشروعیت قدرت و میزان کنترل رئیس خانوداه را تضمین و تداوم می بخشد.
ترس از تزلزل موقعیت وهراس از تنزل انحصار اختیارات و صلاحیت‌های مطلقه، اعمال خشونت و حاکم ساختن جو خوف و خشم را تنها راه حفظ شکوه اقتدار، مطمئن ترین ابزار تداوم زور و ساده ترین وسیله برای تحکیم اتوریته‌ای سلطه و ریاست بر این نهاد، تثبیت وترویج کرده است.
زنان و منابع قدرت
زنان افغانستان از منابع محدود و کم بنیه قدرت برخوردار هستند. حوزه تأثیرگذاری قدرت زنان در تعامل با جامعه و مناسبات درون سیستمی خانواده بسیار محدود و به شدت متأثر از نفوذ، خواسته ها و معیارهای مردانه است. بدین معنی که تعریف عناصرقدرت معطوف به ویژگی‌های زنانه، تابع ارزشگذاری‌ها و پسند‌هایی است که معیار وسلیقه مردان تعیین می‌کند. برای توضیح این گزاره می‌توان چهار نماد مهم قدرت زنان را که در باورهای سنتی، مناسبات اجتماعی، بینش قبیله‌ای و ارزشگذاری‌های فرهنگی، عناصر قدرت و مبنای تأثیر گذاری قرار می گیرند، در نهاده های ذیل فهرست نمود:
۱. زیبایی: منبع شناخته شده و جذاب تأثیرگذاری زنان می باشد که تحسین جامعه و تکریم آنی مردان را بر می‌انگیزد و مایه نفوذ، قدرت و احترام آنان در مناسبات اجتماعی می‌گردد.
۲. پسر زایی: مهم ترین ابزار و بزرگترین موقعیت برای جلب توجه و جذب نفوذ در خانواده می‌باشد که شان اجتماعی، صلابت زنانگی و شایستگی اعتماد رئیس خانواده و سایر وابستگان را به خود معطوف می سازد.
۳. هنر خانه‌داری: آراستگی به هنرهای زنانگی و مهارت در انجام و ظایف خانه‌داری و تدبیر منزل، جایگاه با اعتباری به زن می‌بخشد و شایستگی وتشخص اورا در مقام یک کدبانوی آراسته، زبانزد اطرفایان می سازد.
۴. جوانی: تبلور این نیرو، مهارت و جذابیت در زنان جوان، قدرت آنان را برای کسب موقعیت برتر و میزان تاثیر گذاری در نظام خانواده و حتا مناسبات اجتماعی نمایان می‌کند.
این منابع قدرت از آن جا که منوط به تعریف و معیار مردانه میگردد، نمی‌تواند مبنای "تغییر" روش تعامل اجتماعی، تلطیف بستر فکری و رقیق شدن ذهنیت جمعی نسبت به مهار چرخه خشونت، تعدیل نگاه تحقیر آمیز ساختاری و اثبات حقوق انسانی زنان در گستره فرهنگ اجتماعی گردد.
خشونت به مثابه یک ابزار برتری و چیرگی، با پشتیبانی منابع حقوقی، پذیره بینش جمعی و ساختار فرهنگ اجتماعی، همچنان در انحصار مردان و پدران خانوداه می‌ماند و از نسلی به نسل دیگر منتقل می‌گردد.
زنان و بازتولید الگوی مردسالاری
"تأمین بنیادهای قدرت واقعی برای زنان، در گرو ارتقای شآن اجتماعی و منزلت فردی آنها می باشد."
زنان نقش مهمی درالگوی جامعه پذیری کودکان دارند. کودکان، آموزه های تربیتی، ارزشگذاری های اجتماعی، الگوهای رفتاری و فرایندهای اخلاقی را نخست از مادران خود می‌آموزند. مهمترین تأثیر ذهنی تربیتی و آشکار ترین اثر فرهنگی مادران انتقال باورها، ارزش ها، هنجارها و سنت های اجتماعی به دختران می باشد.
شگفت‌آور این است که بخش مهمی از این نوع آموزه ها، حاوی بینش و گرایش مردسالارانه و مروج ارزش‌های زن ستیزانه می‌گردد. نمو‌نه‌ها و مثال‌های ذیل برشی از الگوهای تربیتی فرهنگی است که مادران در رفتار و گفتار روزانه خویش با فرزندان اعمال می‌کنند:
۱. اولویت قایل شدن به پسران و ارزش گذاری به شأن و مرتبت آنان نسبت به دختران خانوده؛
۲. آموزش عملی و گفتاری به دختران برای خدمت گذاری و اطاعت پذیری نسبت به پسران؛
۳. القای اندیشه برتری ذاتی مردان نسبت به زنان و ترویج روحیه حقارت و خود کمتر بینی به دختران؛
۴. اعمال خشونت و سخت گیری روزمره نسبت به دختران و دادن آزادی عمل به پسران؛
۵. رفتار تنش آلود، آمرانه واغلب خشونت بار با عروس‌ها و نیز برخورد تحقیر آمیز و مستبدانه با زنان فرو دست مانند خدمت کاران، زنان دهقان و چوپان و مزدور و... ؛
۶. اعمال نقش نیابتی از سوی زنان مسن ومادران در خانواده. مادر کلان‌ها و مادران در خانواده نقش مرد را ایفا می‌کنند. بدین رو اعمال قدرت و خشونت از سوی زنان بزرگتر و صاحب صلاحیت های مردانه نسبت به زنانِ فرو دست و زیر دست، بعنوان بخشی از پروسه ی انتقال چرخه ی خشونت مرد سالارانه در زندگی خانواده ها تبلور وادامه پیدا می کند.
عبور از بحران
ایجاد تغییر درشرایط اجتماعی و موقعیت خانوادگی زنان، یک پروسه ی فرهنگی ـ اجتماعی است که با فراهم شدن زمینه های ذهنی، فکری، اقتصادی، فرهنگی و سیاسی درافغانستان میسر خواهد شد. تأمین بنیادهای قدرت واقعی برای زنان، در گرو ارتقای شان اجتماعی و منزلت فردی آنها می‌باشد واین امر زمانی تحقق می‌یابد که مولفه‌های ذیل در سرشت فردی وسرنوشت اجتماعی این گروه انسانی درجه دو، پدید آید:
۱. ارتقای سطح دانش و بینش زنان؛
۲. وضع قوانین مدنی دمکراتیک که متضمن تأمین شأن انسانی و حقوق برابر برای زنان باشد؛
۳. تأمین شرایط کاری و توسعه ی شغلی زنان که به استقلال اقتصادی آنان منجر گردد؛
۴. گشایش بینش جمعی و دگردیسی ذهنی جامعه افغانستان نسبت به زنان؛
۵. تعدیل باورهای مذهبی نسبت به شأن و مرتبت زنان در نظام اجتماعی و خانوادگی؛
۶. خود آگاهی ومسئولیت پذیری زنان در ایجاد جنبش ها و نهادهای مدنی و بنیادهای فرهنگی اجتماعی.

BBC