لیزا سروش
برگشت آفتاب
تنم ازسرگردانی چشمانم اگاه نیست
گوشهایم مرگ کودک کفن شده را نمی شنود
اگر ازملای گذر بپرسم با تو مساویم
توبه لاحول الله بالله قوة الا بالله را
دشنام میدهد
آخ !
زن بودنم را دراستخوان اجدادم چهل پاره میکنم
دیشب عکس هایم را در کشتارگاه بی مزرجلادان
تا هزار سال دیگر اعدام کردم
هنوز که تنم با چادر سیاه سوگوار بود
دژخیم ناجوان
نفرتش را با مرگ بربرگشت آفتاب نوشت

No comments:
Post a Comment