ariana

ariana

Friday, May 11, 2018

داستان ازدواج کتایون وگشتاسپ

کتایون دخترقیصرروم،زن گشتاسپ ومادراسفندیار بود.در آن روزگارقیصر روم سه دختر ماهرو و شایسته ی داشت و آیین آنجا چنین بود که چون شاهزاده بانویی به سن زناشویی می رسید.
 

قیصر،بزرگان و نامداران کشور را به کاخ فرا می خواند و انجمنی می آراست و دختر،شوي دلخواه خود را از میان آن بزرگان برمی گزید. دخترِ بزرگ قیصرشبی در خواب خود جوان بیگانه ای را دیده بود که با قدی چون سرو و رویی چون ماه درانجمن نشسته و دسته گل را به کتایون
می دهد. کتایون همان زمان دل به آن جوان رویایی می سپارد.
از آن سو قیصر انجمنی برپا کرد تا کتایون شوی دلخواه خود را از آنجا برگزیند و همه نامداران و بزرگان را در کاخ گرد آورد.

آن پری چهر گل به دست همراه با ندیمه هایش در آن انجمن گشت و یکا یک آن بزرگان نگاه کرد. ولی هیچ کدام را نپسندید و غمگین و گریان به سراپرده خود بازگشت.
قیصر بار دیگر ضیافتی بزرگتر آراست و همگان را از مهتر و کهتر به کاخ فراخواند تا مگر کتایون جفت شایسته ای برای خود بیابد.

از سوی دیگر استاد خردمند به گشتاسپ گفت تا از این گوشه نشینی دست بردارد و در آن انجمن شرکت جوید تا مگر زمانی سرش گرم و دلش شاد شود.

گشتاسپ نیزپذیرفت وبه کاخ رفت و درکناری نشست.کتایون با ندیمه هایش وارد انجمن شد و به هرسو نگریست وناگهان چشمش به گشتاسپ افتاد.
کتایون،آن را که به خواب دیده بود به بیداری یافت و بی درنگ او را به شوهری برگزید.
قیصر از این گزینش سخت به خشم آمد و بر خروشید که چنین «داماد بیگانه و بی اصل و نسبی مایه ننگ و سرافکندگی من است.»
اما بزرگان او را پند دادند و گفتند این آیین نیاکان است و سرپیچی از آن خوش یمن نیست.                                                                      
 قیصر ناگزیر برای پیروی ازآیین دیرین دختر را به گشتاسپ داد ولی بدون آنکه چیزی به کتایون دهد هر دو را از درگاه خود راند.

گشتاسپ که شگفت زده برجای مانده بود به کتایون گفت: ای پرورده به ناز، چرا از میان این همه بزرگ و نامدار غریبی را به شوهری برگزیدی که از مال دنیا هیچ ندارد و نزد پدرت آبرویی کسب نمی کند.»
ولی کتایون خرسند از یافتن شوهر دلخواهش به آسانی از تاج و گنج چشم پوشید و همراه شوی جوان به خانه ای که آن استاد مهربان روستایی برایشان فراهم کرده بود رفت و یکی از گوهرهای گرانمایه ای را که نزد خود داشت فروخت وباپول آن آنچه بایسته بود خریدند وتدبیر زندگی کردند وبه شادمانی زیستند.
گشتاسپ روزها به نخجیر می رفت و از این راه روزگار می گذراند و روزی از روزها که به شکار می رفت با هیشوی کشتی بان برخورد و با او دوستی آغاز کرد و چنان شد که هر روزه بخشی از نخجیر را به هیشوی می داد و بقیه را به خانه آن دهقان می برد و به این ترتیب همگی زندگی آرامی را طی می کردند.       


Virus-free. www.avast.com