ariana

ariana

Friday, November 18, 2016

تن من، تصمیم من: فلسفه ی تن یافتگی از دیدگاه فمینیستی

درتاریخ فلسفۀ غرب،فلسفۀ تن یافتگی نسبتانوپیداست. دربخش اعظم تاریخ فلسفه،تن به عنوان ابژهای بیولوژیک

 درمیان دیگر ابژههای بیولوژیک، به عنوان بخشی ازیک ذات بیولوژیک که تواناییهای عقلی انسان او را از آن جدا میکند و همچنین به عنوان وسیلهای نیازمند نظارت و منشاءی برای ایجاد ناآرامی و نیازمند کنترل، تصویرشده است. اشکال این دیدگاه از منظر فمینیستها این بوده که تمایز بین تن و فکر با تمایز بین زن و مرد، همبستگی و ترادف مییابد؛ زن چنان درحیات تنی خود گرفتار انگاشته میشود که امکان دستیابی به عقلانیت برای او زیرسئوال میرود. «زنان، درمقایسه با مردان، به ترتیبی بیشترتنی، بیشترجسمانی، بیشترطبیعی هستند.1اسیردام جسمانیت بودن به تنهای تحت استعمار و طبقات اجتماعی فرودست هم اطلاق میشود.2,3. به چالش کشیدن چنین فرضیاتی نیاز به رودررویی فمینیستها با مفهوم جسمانیت داشت تا ازاین راه دربارۀ ساختارهای تمایزجنسی روشنگری شده وبا آنها مقابله شود.
دربسط چارچوبهای فلسفی برای روشنگری درمورد تمایزجنسی، فیلسوفهای فمینیست روایاتی درمورد ارتباط فردیت، جسمانیت و هویت به دست دادهاند که قابل اطلاق به دیگر وجوه حیات جسمانی ما نیز هستند. همان طور که مارگریت شیلدریک و ژانت پرایس میگویند «آن چه که لازم بود و درطول سالیان به دست آمد تئوریای درمورد تن یافتگی بود که نه تنها درمورد تمایزجنسی بلکه در مورد تفاوت نژادی، طبقاتی و تفاوت به خاطر ناتوانی جسمی، یعنی به طور خلاصه درمورد همۀ وجوه مادی مشخص تن، مفاهیمیبه دست دهد4. ازاین مقال،درحال حاضر، فیلسوفهای فمینیست درگیر مباحثاتی فعال با تئوریسینهای نقد نژادی (ال کاف، گیل من، گودینگ-ویلیامز)، تئوریسینهای نقد ناتوانی جسمی(اینهارا، گارلند تامپسون، تاماث، وِندال) و تئوریسینهایی که به سلامت، بیماری و سالخوردن توجه خاص دارند (میرز، توومبز) هستند. درپروسۀ مقاومت دغدغههای فیلسوفهای فمینیست دربرابر فروکاهش طبیعی شدهی تن یافتگی، درگیر شدن با فلسفۀ بیولوژی را ضروری کرده است. و این درحالی است که به شرایط مشخص مادی صورتهای گوناگون تن یافتگی ما [زنان] احترام گذاشته شده است (بلیر، فاوستو-استرلینگ، بیرک).
پس زمینۀ تاریخی
تعجب آورنیست که فمینیست
های اولیه باشک و تردید به تن یافتگی نگاه میکردند و در مقابله آن برتوانایی عقلی ذهن زن تاکید داشتند. همانطور که فرانسوا پولین دلابار در سال 1673 مدعی شد: ذهن آدم جنسیت ندارد. برای بعضی ازفمینیستهای اولیه این به معنای صحه گذاری بردوگانگی تن و ذهن بود. ویژگیهای تن به عنوان ویژگیهای علیت ناپذیر شخص تلقی میشدند و به تواناییهای عقل منطقی توجه بیشتری میشد. برای این فمینیستها و همینطور برای بعضی فمینیستهای موخر، ضروری بود که هرگونه رابطه جبرباورانه بین خصوصیتهای تنانی، توانایی ذهنی و نقشهای اجتماعی شکسته شود. آنها عمدتا بر این باور پا میفشردند که خرد یک توانائی همگانی انسانی مستقل از تفاوتهای تنانی است (وولستون کرافت، میل، تیلورمیل). برای فمینستهای اولیهای چون وولستون کرفت درقرن هیجدم و تیلورمیل درقرن نوزدهم میلادی، دلایل دیگری هم برای داشتن برداشت شکاکانهای از تن زن وجود داشت. آنها به عنوان زنان طبقۀ متوسط درچارچوبی زندگی میکردند که در آن تن زن کالائی بود که باید حفظ و نگهداری میشد تا با استفاده از آن مردان به ازدواج جلب شده و از این راه امکان زندگی بهتری برای زنان فراهم میشد.
بنابراین توجه زنان به بدن خودشان، شکل عرضۀ آن به عنوان وسیلۀ
ای برای ارزشیابی شدن به وسیلۀ دیگران را به خود مییافت. مسائلی که دراین رابطه توجه ولستون کرفت را به خود جلب کرد تا به امروز هم درتفکرات و کارفمینیستها انعکاس دارد. همانطور که بوردو (1993) 5 توجه کرده نوشتۀ ولستون کرفت درسال 1792 تحت عنوان «بازستانی حقوق زنان»6 نمونۀ روشنی است از نگاهداشت زیبایی فردی: شکوه و جلال زن! نمونهای ازدیسیپلین کردن بدن زن، به آن معنا که ما بعد از فوکو [فیلسوف فرانسوی 1926-1984] آن را میفهمیم. «دست و پای زنان درشرایطی بدتر ازشرایط زنان چینی بسته میشود [اشاره به رسوم سنتی بستن پاهای زنان، برای جلوگیری ازرشد آن، که درچین اجرا میشد است] ، زندگی ساکنی که آنها محکوم به آن هستند ماهیچهها را ضعیف میکند در حالی که پسرها درفضای باز جست و خیز میکنند… ایدههای ساختگی از زیبایی و توصیفهای قلابی از حساس بودن ازسالهای آغازین زندگی با انگیزهها و محرکهای زن درهم آمیختهاند»6. تن زن همچنین منشا آسیب پذیری بود. ذهن جان استوارت میل و هریت تیلور میل به اینکه چگونه درمعرض خطر بیمارشدن قرارداشتن توانایی آنها برای خلق کارفلسفی را محدود میکرد و سایۀ مرگی زودرس را برنقشههای آنها برای زندگی میانداخت مشغول بود. گذشته ازآن هر جور بزرگداشت تن بعنوان منشا لذت با ریسک حامله شدن همراه بود.
«اهمیت تن» درفمینیسم انگلیسی قرن نوزدهم میلادی از راه مبارزه با قانون امراض واگیردار، به رهبری ژوزفین باتلر، برجسته شد 7. این قانون مجوزی برای معاینه پزشکی اجباری زنان برای جلوگیری ازشیوع امراض مقاربتی بود. باتلر ایدههای حقوق فرد، که درفلسفۀ سیاسی لیبرال مرکزیت داشتند، را به حق افراد بر تن خود گسترش داد. کمپین ژوزفین باتلر معاینۀ اجباری زنان را حمله به حقوق فردی آنان میدانست. از منظر این کمپین، زنان قربانیان مردان بودند و معاینۀ اجباری مترادف با تصرف پزشکی بدن زن بود. در این کمپین میتوان شروع مباحثاتی که بعدا در مبارزه برعلیه تجاوز و خشونت جنسی، مبارزه برای دستیابی به امکانات برای جلوگیری ازحاملگی و سقط جنین و مبازرات فمینیستی برای سلامت ازآنها استفاده شد را پیدا کرد. تمامی این مبارزات برحق زنان برای کنترل آنی که برای بدنشان اتفاق می افتد تاکید داشتند. عمیق ترین نمونۀ این عدم وجود کنترل [بربدن زن به وسیلۀ خود او] به مورد بدن زنان برده اطلاق دارد. دراین نمونه بدن زن عملا ملک خصوصی دیگریست و به شیوهای اداره می شود که با تفکرات به زبان آورده شده بوسیلۀ ولستون کرفت در تناقضی عمیق قرار دارد. «گرده و عضلات او… ناگزیر به کاردرمزرعه… شبیه به مردان میشود. دستان اومحکوم به نگهداری از و تغذیۀ مرد سفید پوست و خانوادۀ اوست… از واژن او برای لذت جنسی استفاده میشود…رحم او…جای سرمایه گذاری است… فرزند او دربازار برده داری ارزش اضافه تولید میکند 8.
دراوایل قرن بیستم مبارزه برای حق رای درمبازرات فمینیستی درغرب جنبۀ غالب پیدا کرد. بیانیۀ «گردهمایی آبشار سنه کا» اسمیازتن نمیبرد، ولی سخنرانی مشهور سوجورنر تروث در گردهمائی زنان اوهایو توجه را به تن، به عنوان سمبل تفاوت نژادی و طبقاتی دردرون جنبش فمینیستی، جلب کرد. «من به اندازۀ هرمردی ماهیچه و عضله دارم و میتوانم به اندازۀ هر مردی کارکنم. من زمین شخم زدهام و کاشتهام و برداشتهام و هیچ مردی نمیتواند ازمن جلو بزند. من زن نیستم؟ من میتوانم به اندازۀ هر مردی کاربکنم و غذا بخورم -وقتی پیدا بشود- و تحمل ضربۀ شلاق را هم دارم! من زن نیستم؟9 ازاین گذشته میشود درنوشتههای الیزابت کدی ستانتون این دریافت را که چگونه از نشانههای تن برای اشاعۀ ستم نژادی و جنسی استفاده میشود، یافت. «پیش داوری برعلیه رنگ پوست، که ما در مورد آن اینقدر میشنویم، ازپیش داوری برعلیه جنسیت قویتر نیست. منشا این دو پیش داوری یک انگیزه است و شکل بروزشان نیز یکیست. رنگ سیاهِ پوست و جنسیت زن هر دو شواهدی بدیهی هستند براینکه [این دوویژگی] قراراست تحت کنترل و اختیار مرد سفید پوست انگلوساکسون باشند»10.
بعد ازجنگ جهانی اول و بدست آوردن حق رای، زنان به مبارزه حول محور برابری جنسی و حق اعمال کنترل بر تن خود ادامه دادند و مسئلۀ تولید مثل در فلسفۀ سیاسی نیروهای چپ و راست اولویت پیدا کرد. ازجانب جبهۀ سیاسی راست، به دنبال ازدست رفتن وسیع نیرویِ انسانی درجنگ، مادرشدن/بودن مسئلۀ دولت و وظیفهای عمومیشد. گذشته از این دغدغه درمورد بهبود و اصالت نژادی تمایلات برای کنترل تولید مثلِ گروههایی خاص ازجامعه را دامن زد. درهمین دوره، در درون گروههای فمینیستی،» انجمن رفرم درسقط جنین» شکل گرفت که نظرات گروههای قدیم و جدید فمینیستی برای حق تصمیم هر زن درمورد اتفاقی که برای بدن او میافتد را بازتاب میداد. ولی دوگانگیای نانموده هنوز برجا بود. بدن به عنوان چیزی که «خود» صاحب آن بود، و بدین ترتیب از خود جدا بود، دیده میشد. این «خود» بر «بدن» حق و حقوقی نداشت.
ادامه دارد
منبع: آوای زن
 
 
 
 
 



Avast logo
This email has been checked for viruses by Avast antivirus software.
www.avast.com