ariana

ariana

Wednesday, July 20, 2016

عروس نه ساله

شـفـيـقـه صدر
باصداى بلند پدرم كه ميگفت،او زن امروزاز روز هاى ديگر فرق داردزودشوربخوهمراى مرغهايت اوسانه نگو،دان شانرا كه انداختى سرشته كارها رابگير.
 مه ميروم كه سوداى باقيمانده را از شهر بگيرم، تا او وقت كار ها خلاص باشد كه صدايم پيش روى چار تا بيگانه بالا نشود، بيـدارشـدم. پهلوى بسترم رد پايش را حس كردم كه بعد از لحظه ئى مكث ، گذشت مثليكه مرا نگاه ميكرد نميدانم ودو باره به خواب رفتم. واين بار صداى مادرم كه مرا صدا ميزد زرغونه ، زرغونه زرغون مادر ،زرى بخيز كه امروز كار زياد است. با گريه اجمل برادر كوچكم مادرم ادامه داد ، تا كه مه اجمل را شير بتم برو و براى تنور هيزم بيار كه نان پخته كنم تاكه خمير ترش نه كنه وازدهن نماند. پيش خود آهسته با بغض كه گلويش را گرفته بود ميگفت << مه خو دلم نميشه كه ده اين وقت تو را از خو بيدار كنم ، اما مجبـور هستم چاره ندارم زرى مادر >> بيـدار شده به مادرجانم سلام دادم واز جاى خوابم جهيدم به طرف مادرم. در حاليكه اجمل ره شير ميداد دستهايم را در گردنش حلقه كردم وخوب يك بوسه محكم ازرويش گرفتم. بيرون تاريك بود كفتم مادر وقت است مه خواب دارم. مادر به مه گفت كه اگر كارهاى خود را بوقت نه كنيم پدر قهر ميشه ومره ميزنه ، تو مره دوست ندارى؟ من گفتم دارم خو درست است ميكنم. تاريكيست اجمل كه شير خورد باز يك جاى ميرويم و مادرم به اشاره سر قبول كرد.
ما هردو رفتيم. هـيزم برديم و مادرم از چاه آب كشيد ومن زود زود همه چيزها را از آب پر كردم. مادرم گفت دامن هايت زياد تر شده بيا نزديك آتش تا كه زود خشك شود كه در اين وقت مريض نشوى ، نان پخته شد وآب ها جوشيد كه هم چاى دم كرديم و باقى آب براى حمام كردن گرم شده بود.
پدرم همراى يك پندكى كلان در پشتش و دو خريطه بدست آمد سودا ره ده كنج خانه ماند مه پيش رفتم و سلام كردم پدر بى آنكه بمن نگاه كند گفت وعليكم، برو به مادرت بگو كه چاى بياره كه بخورم ، مه پرسان كردم پدر چى آوردى او دفعه كه شار رفتى به من خوچورى و كالاى نو نياوردى گفتى كه پيسه كمى كرد حال به مه چورى ولاكت آوردى وبا خوشحالى طرف سوداى خريدارى شده رفتم. پدرم گفت دست نزن اول مه چاى بخورم باز مادرت چيزهاى تو را برايت ميدهد. مادر چاى آورد بعد از چاى پدر قديفه خود را گرفته رفت وگفت او زن مادرت آمده يا مه پشتش آدم روان كنم زلمى كه دو سال از مه كلانتر بود صدا كرد نى ، بى بى جان نيامده حال مه بروم بى بى را همراى خود بيارم من از جاى خود پريده وگفتم مه هم ميروم پشت بى بى جان پدر گفت نى تو باش خانه ، زلمى ميرود وزود بى بى را گرفته ميايد توپيش مادرت باش كه كار دارد. در همين وقت مادرم مرا صدا كرد زرغونه بيا.
در تنور خانه همراى مه كمك كو سر خواهرت او پرتو كه سرو جان زرمينه را مه ميشويم مه دوان دوان رفتم كه زرمينه گريه ميكرد وميگفت چشمهايم كورشد مادراو پرتو زود او پرتو مه زود همراى مادرم كمك كردم ، مادر گفت دو دقيقه بعد خلاص ميشوى گريه نكو كه حوصله ندارم پشت تواجمل را ميشويم. مه گفتم هر دفعه مه آخرى استم مادر يك آه كشيد وگفت بچيم اين دفعه اول وآخر است كه تو آخر استى از گپ مادرم چيزى نفهميدم ، برو بچيم تا كه مه كالاي زرمينه را بپوشانم تو اجمل را بيار. اجمل بيدار شده بود او را بغل گرفته پيش مادرم رفتم تا سر وجانش را مادر بشويد. مادر گفت بعد اجمل همراى تو كمك ميكنم كه زود خلاص شويم.مه گفتم نى مادر تو مانده شدى مه خودم خوده ميشويم تو برو خانه ، گفت نى مه گفتم خو كه صداى بى بى جان آمدو پرسان نمود مادرت كجا ست مه پيش از مادر دويده بى بى جان را سلام داده بغل كردم سرو روى مه ره كلان كلان ماچ كرد. خانه رفتيم مه زود به بى بى جان چاى انداختم وپيش رويش همراى يك توته نان گرم تنورى ودو كلوله گُر ماندم گفتم نوش جانت.
بى بى جان به مه گفت جار شوم تو دخترك نازه ، وادامه داد جميله خيريت است اولادهايت خوب استند كه پشت مه آدم روان كردين. مادر به مه گفت زرغونه برو كه مرغها تخم داد جمع كو كه باز خودشان تخمهاى خوده نخورند من وزلمى هردو طرف مرغانچه رفتيم وپنج دانه تخم آورديم. ديدم كه مادر به بى بى جان چيزى آهسته گفته وگريه ميكرد وبى بى هم يك اوف كلان كشيد. مه گفتم چرا گريه ميكنى مادر گفت بيا كه برويم تا كه آب سرد نشده تو هم خلاص شوى، ما رفتيم طرف تنور خانه مادر مره كمك كرد و خپ خپ گريه ميكرد وزير زبان چيزى ميگفت مه سوال كردم مادر چرا گريه ميكنى بمه چيزى نگفت. ده دورمه قديفه كلان پيچاند وخانه رفتيم.
بى بى جان گفت بيا پيش مه جان بى بى كه خنك نخورى كمپل كه سر پاى خودش بود سر شانه مه انداخت وگفت جميله بيا كالاي دختررا بيار كه مه بپوشانم. مادر كه چشمهايش سرخ شده بود از كنج خانه يكدست لباس نو به مه آورد بسيار مقبول بود مه خوش شدم وگفتم پدر به مه اين كالا را خريده چرا مادر گريه ميكنى ازخاطريكه به تو پدر كالا نه خريده مادرم گفت نى زرغونه جان پدر بتو اين كالا را خريده نميتواند او بسيار قيمتى است ، حق حق ميكرد ونوك چادرش را زير دندانهايش ميجويد. وقتى بى بى جان مه را كمك ميكرد گفت اين ظلم ها ره ببين خدايا توبه ، تخته سينه اين دختر صاف است از دماغش هنوز بوى شير ميايد از خدا بى خبر هيچ از خدا ترس ندارند كه فردا روز قيامت خدا از ايشان پرسان كنه، بى بى جان مو هايم را شانه وچوتى كرد.
ازبى بى جان پرسيدم خى اين كالاى مقبول را به مه تو خريدى گفت نى بچيم تورا پدرت ده شوى داده ، مه خو از شوى چيزى نمى فهمم هنوز گپ بى بى جان خلاص نشده بود كه زلمى به خانه داخل شد همراى يك پندكى وگفت ده بيرون چند تا مردها آمده وهمراى پدر گپ زدند ويك كاكا اين را بدست مه داد وگفت اينه گانه عروس است آورديم بگير اوبطرف مه عجيب سيل كرد و رفت. در بين او پندكى شال كلان ،چورى ها وزيورات ديگر همراى سامان فيشن بود. مادر در حاليكه اجمل را در بغل گرفته بود وگريه ميكرد. بى بى جان گفت او دختر مه اين سامان فيشن را نمى دانم كه چى كنم بيا برش بزن، مادرم گفت مه دستم يارى نميكنه هرچى كه ميشود خودت بكو مادر ، بى بى جان به مه گفت كه خودت يگان چيزها ره ده روى وچشمهايت بزن بچيم ده وقتهاى ما اين چيزها نبود. خلاصه مره يك زن همسايه كه چند وقت پيش عروسى كرده بود فيشن كرد.
يكبار دروازه خانه تك تك شد، وقت نداريم همين عروس رخصت كنيد كه ما رونده هستيم بى بى جان مره ايستاد كرد وگفت بيا بچيم مه روى نه ميگيرم تا پيش كوچه ميروم كه خاطرم جمع شود. مادر من را بغل زد در حاليكه ازگريه سرخ شده بود سر ورويم را بوسيد وگفت خداوند پشت وپنايت باشه ، به نزديك كوچه زلمى همراى يك آدم كلان كه كالاى نو وجلا دار پوشيده لنگى سياه وريش سياه هم داشت وچشمهاى خودرا سرمه زده بود منتظر بودند. بى بى جان گفت زلمى داماد را بگو بيايد كه مه خواهرت را رخصت كنم ، زلمى با دست اشاره به همان مرد كلان كرد كه برابر كاكاى كلان مه و همه او را حاجى بابا ميگويند كرد وگفت داماد همين كاكا است. وآن مرد نزديك آمد وسلام داد.بعد بى بى جان گفت زلمى پدر تو كجاست زلمى گفت نميدانم مه از دامن بى بى جان محكم گرفتم وچيغ ميزدم كه مه از اين كاكا ميترسم مه همراى شما ميباشم كاكا بادست هاى كلفت خود دستم راگرفت وگفت برابر# وزنش ما پيسه # داديم اين مال ما است وكس حق ندارد چيزى بگويد. بى بى جان هم مانند مادرم گريه ميكردند ديگرناوقت بود من هم زياد گريه ميكردم دستم راگرفت ومرا در سيت موتر انداخت وباغضب گفت صدايت را نكش ، و من چُپ چُپ بى صدا گريه ميكردم ، هنوز هم گريه ميكنم اما كسى را ندارم كه اشكهايم را پاك كند.
 
 
 
 



Avast logo
This email has been checked for viruses by Avast antivirus software.
www.avast.com