ariana

ariana

Tuesday, June 28, 2016

...رویم نشد درد شما هراتی ها را تا شمال بکشم

حميرا قادري
فرزندم راباچنگ ودندان بزرگ نکرده ام که درمیدان های مین ومرزهای نامشخص قربانی شود که به خدا هر فرزندم یک پایه این مملکت است.
 
که به خدا اگر یک تار مویش را با هزار سرزمین عوض کنم. که به خدا به صحرای دشمن خیمه می زنم و در سرزمین خودم نمی جنگم وقتی بهایی ندارند رنج من و کاکل جوانم...
چه می شود کرد با تاریخی که جز مصیبت و درد دست آورد دیگری نداشته است، چه می شود کرد با سرزمینی که کوچه هایش طعم کمونیست می دهند، بوی جهاد... چه می شود کرد با حافظه ای که مملوست از برتری جویی قومی. مرگ بر این تاریخ بد بوی، بد طعم... که ضحاک روزگار جوان من شده. جوان من رستم هیچ شاهنامه ای نخواهد بود وقتی شغاد ارباب این سرزمین است. من یوسفم را در بن هیچ چاهی رها نمی کنم... یوسف من طعمه هیچ برادر ناراضی نخواهد بود، وقتی گرگ و گوسفند این سرزمین یک لباس بر تن دارند. من برای شما و تعین مرزهای این سرزمین دیگر آرش کمانگیر به دنیا نخواهم آورد.
آهای خوش پوشان خوش سخن! نور دیدگان فرزند من به چند؟
دادخواهی برای فرزندانی که به این قلم پناه می آورند، مسوولیتی کمی نیست که درد بسیار بزرگی است. سرنوشت قلم من و داستان هایش تا ابد تکرار اشتباهات آنانی است که به خیال شان رهبر بودند و رهبری کردند. به خیال شان برتر بودند و برتری ها جستند. شانه های من، برای این همه مصیبت بسیار کوچک است.
بخواهند یا نه، بخواهید یا نه این درد را روی دل همه تان می ریزم.
چمدان های درد و رنج نعمت الله غصه ای نبود که من تنها باربردارش شوم. رستمی می خواست آن درد. شرق و غرب ندارد، شمال و جنوب ندارد، وقتی جایی از وجودت درد می کند. برای آن درد ژنرال را صدا زدم، مردی که این روزها به کوه و کمر می زند و نفس کش می طلبد. احساس کردم او شانه های محکمی دارد از دل جنگ هایی آمده است که خود تاریخش هست. او مسوول بود و هست. لبیک گفت. فارسی خواستم، ازبیکی جواب داد و نعمت الله به سامان شد.
دردنامه های مردمم که تمامی ندارد. اینبار رحیم الله اندوه این قلم است سربازی که در حین خنثی کردن مین های دشمنی کوردل، در فراه دیدگانش را از دست داده است. حالا این جوان 24 ساله به قامت خمیده پدر شصت و پنج ساله تکیه زده است و مسیر گام هایش را با چشمان کم سوی پدر هماهنگ می کند. پزشکان در هند نوید داده اند که می شود با پیوند قرنیه، نور یکی از چشمانش را به او بازگردانند.
اینبار شانه مردانی را می خواهم که رستم این داستان شوند. اسفندیارانی که نیزه تاریکی را از چشمان این جوان سربدار بیرون بیاورند. آن بار مردی از شمال از دل دولت... این بار مردانی از دل خانه ملت ...
ملت خوب می داند بهای این خانه چه بوده و چی هست. به یاد دارند که با چه احساس و آرزوی دست بیعت داده اند، و خوب به خاطر خواهند سپرد که چه خونخواران ناهموطنی خانه ملت را جولانگاه افکار نامیمون خویش نمودند. آنانی که در سایه سار نامبارک همسایه ها دم گرفتند و دل به ساز آنانند دادند. اما این به این مفهوم نیست که خانه ملت هیچ دادرسی ندارد، ما دوست و دشمن خود را در خانه خویش هم می شناسیم.
جناب آقای فرهاد مجیدی، جناب آقای محمد رضا خوشک! نمایندگان محترم مجلس!
حالا رحیم به حتم روزی هزار بار پشت معجزه عیسی می گردد که قصه اش را فقط در کتاب ها خوانده است. آقایان به یقین می شود تاریخ پیامبری را از سرنوشت. چه کسی گفته است که این سرزمین عیسی ندارد وقتی شما می توانید شفابخش چشمان این جوان باشید.
آقای مجیدی مرا گفته اند که مردمتان را دوست دارید، گفته اند که نیازی به آن زد و بندهای پارلمانی نداشته اید و هر جا سرافراز پاکی و سرزمین دوستیتان هستید... آقا این جوانِ پولیس، تمام سرزمینت است. رویم نشد بار دیگر درد غرب را تا شمال بکشم...
آقای خوشک، من شما را نمی شناسم، اما تعریفتان را شنیده ام، گفته اند که مرام دارید و انصاف. جوان دوستید، از مرزهای قومی و قبیله ای گذشته اید... آقا توتاب برای همه ما غصه بزرگی است. هدفی مشترک... اما می شود خط این نور را از چشمان رحیم الله بکشید؟
این نامه در پی برگرداندن نور چشمان رحیم الله سرباز فداکار پولیس است.
همصدایم شوید صفحه به صفحه تا این نامه به دست آنانی که بالایشان صدا کردیم، برسد. سرباز کنار جاده منتظر است مردم.
چشمانتان پرفروغ...

 
 
 
 
 
 
 
 



Avast logo
This email has been checked for viruses by Avast antivirus software.
www.avast.com