ariana

ariana

Wednesday, September 9, 2015

واهمه های زمینی

ن.عظیمی
واهمه های زمینی – بخش هفتم
عشق و کوچه
ګل آلود
درآن شامگاهان که شیرین ازخانهء مامور سبحان بیرون
 
 
 شده و تاریکی هم آرام آرام دامن گسترده بود، درکوچه یی پا نهاده بود که اکنون پس از باران شدید چند لحظه پیش ، پر ازلای ولوش شده بود. ازکوچه بوی لوش ، بوی مستراح ها وآبریز ها ، بوی گندیده گی وکثافت شنیده می شد. درروشنی روز نیزکوچه دلگیر وعبوس بود و تاریکی که فرا می رسید دلگیر ترو عبوس ترمی شد. شیرین لبخند کوچه را کمتر به یاد داشت. اگرروز های عید وبرات را شیرین حساب نمی کرد، هرگز ندیده بود که کوچهء شان بر رویش لبخند زده باشد. اما با این هم این کوچه به نزدش عزیز بود. زیرا آن را مانند کف دستش می شناخت. با هر چاه وهر چالهء آن آشنا بود ودرهر پیچ وخم آن خاطره یی داشت . اوهم آدم های کوچه را می شناخت وهم خانه ها ودکان هایش را، همچنان که آدم های کوچه مردم مهربانی بودند، سگ هایش نیزهرگز به سوی شیرین دندان نشان نداده بودند و سنگ های کوچه هم با ملایمت قدم هایش را بوسیده بودند.
خانهء خلیفه غلام رسول سلمانی دردامنهء کوه آسمایی بود. خانهء کوچکی بدون برق و چاه ونل آب. خانه گک گلینی با دیوارهای کوتاه که فقط درهمین یکی دوماه آخرآباد کرده بود.شیرین که ازخانه ارباب بیرون شد، باید عجله می کرد. از خانه ارباب تا آن جا راه درازی درپیش داشت. تاریکی فراگیر می شد. رعد می غرید وشیرین از هردو می ترسید، هم ازتاریکی وهم از غرش رعد . او باشتاب گام برمی داشت وزیاد دقت نمی کرد تا مبادا بلخشد وبیفتد.البته به نظرش زیاد هم ضرورنبود تا به اطرافش وپیش روی پایش بنگرد؛ زیرابارها وبارها دراین راه رفته وبرگشته بود. راه که می رفت بیشتر در فکر نگاه های گرم وپراشتیاق ارباب بود و کلمات محبت آمیزی که در این روز های پسین نثارش می کرد. او درفکرعطری بود که برایش ارباب بخشیده بود ولباس های نوی که وعده کرده بود، کلمات ارباب به یادش می آمد : برای چه وبرای کی خود را رُست کرده ای ؟
آخر به تو چی که آرایش کرده ام. مگر من حق ندارم تا خودم را بشویم وموهایم را شانه کنم؟ برای تو که این کارها را نکرده ام. تو که به جای پدرم هستی ، همسن وهمسالش هستی ... حالا هم که می آمدم بسیاربهانه کرد تا معطل شوم. هیچ بهانه که نیافت گفت، انار ها را دانه کن. انارخوردن یادش آمده بود.آن هم انار هایی که نیم شان گنده شده بود، انار های بی دانه . خدا می داند چه وقت خریده بود. دانه که کردم، نیم کاسه هم پرنشد . گفت بخور، باشکم گرسنه وبا آن همه واهمه یی که ازنگاه کردن به او داشتم ، مگر می توانستم اناربخورم؟ خوب شد که آخر دلش سوخت و گذاشت تا به خانه بروم...
- آخ خداجان، وای مادر جان ...
از بس که تند وباشتاب گام برداشته بود، ناگهان پایش در جویچه یی که از وسط کوچه می گذشت واز آب گل آلودی که از کوه آسمایی جاری شده بود، فرو رفت. تعادلش برهم خورد وبه زمین غلتید. تنبان اطلس سفیدش ، پیراهن چیت گلدارش وجمپر کهنه اش درآب گل آلود آغشته شدند وسر ورویش نیزغرق درکثافت گردیدند. بلند که شد وبه لباس هایش نگریست ، خواست گریه سر دهد. گر یه درگلویش بود واشک درکنج چشمانش؛ ولی صدای خندهء بلندی که ناگهان برخاست، باعث شد که گریه اش را فرو خورد. آن کس که می خندید وبه طرف او می دوید وبا تعجب وناباوری به روی شیرین می نگریست، جلیل بود، همان شاگرد نانوابا چند تا نان گرم در زیر بغل. از نان ها هنوز هم تـــَـف گرم برمی خاست وبوی سیاهدانه درفضای باران باریدهء کوچه پخش می شد.
شیرین نیزبا دیدن او دست وپا ی خود را گم کرده وهک وپک مانده بود. او احساس می کرد که با آن سر ووضع مضحک چقدر به نزد آن بچه خوار وخفیف شده است. کوهی ازغم دردلش هجوم آورده بود. عوض این بچه هرکس دیگری اگر شیرین را درآن وضع می دید، برایش فرقی نمی کرد. ولی این نیمچه جوان سفید رو وبلند بالا که در دکان نانوا ، پنهانی به طرفش می دید ولبخند می زد ، ناگهان از کجا پیدا شده بود. دلش می خواست به او بگوید ، چرا ایستاده ای ؟ راهت را بگیر وبرو وهیچ وقت هم بررویم لبخند نزن... اما به عوض این که شیرین سخن بگوید، شاگرد نانوا گفت :
-- این تو هستی شیرین ؟ خدای من، فکرکردم " مکی " است ، مکی دختر معلم عبدالله که هرکسی را آزار می دهد وحالا خودش درچاه افتاده است. اما تو دراین تاریکی کجا می روی؟ افگارنشده ای ؟
-- نی افگار نشده ام. پایم غلت خورد وافتادم..
- بگیر این دستمال را. رویت را پاک کن. هوا بسیار تاریک است، من نیز نزدیک بود بیفتم...
شیرین دستمال راگرفته ، دست ها وصورتش را پاک کرده بود. دستمال گل آلود شده بود. چتل شده بود، چتل تر از دستمال ابریشمی هراتی مامور سبحان. شیرین پس از پاک کردن دست ورویش دستمال را درجیب جمپرش فرو برده بود، نخواسته بود دستمال را پس بدهد. دستمال را باید می شست واتو می کردوهرموقعی که جلیل را تنها می دید، دستمالش را به وی باز می گردانید. اما دستمال را که درجیب جمپرش فرو برده بود، به یاد سکه هایی افتاده بود که اربابش پس ازدانه کردن انار بی دانه به وی سپرده وگفته بود، روز شنبه پنیرونان گرم بخرد...
بیخی یادش بود که دوسکهء دو افغانیگی را درهمین جیب راست جمپرش انداخته بود.حالا هرچه می جست ، سکه ها را نمی یافت. درجیب چپ جمپرش هم نبودند. پیراهن چیت گلدارش هم جیب نداشت. .. چی شدند این سکه ها ؟ گم ونیست شدند ؟ در کجا ؟ شاید درهمین جویچه ... آه اگر شیرین این سکه ها را دوباره به دست نمی آورد چه به روزش می آمد؟ به ارباب چه می گفت ؟ آیا او باورمی کرد ؟ پس ازچه کسی قرض می گرفت ؟ از پدرش ؟ از پدری که اگر یک پول سیاه هم از معاشش کم می بود، دنیا را به سرش خراب می کرد؟یا ازمادرش که آهی نداشت تا با ناله سودا کند ؟ پس چه چاره یی جز پالیدن آن سکه ها درآب گل آلود وخروشانی که از آن جویچه می گذشت. به همین سبب پس از آن که چیغ بلندی کشیده وعنان گریه را رها کرده بود، شروع نموده بود به پالیدن آن سکه های دو افغانیگی. جلیل نیز که فهمیده بود ، شیرین پول های اربابش را گم کرده است ، مانند وی دست به ته جویچه فروبرده وازژرفای قلب آرزو نموده بود تا سکه ها پیدا شوند؛ ولی نه گریه وزاری شیرین ونه دعای جلیل هیچ کدام ره به جایی نبردند ونتوانستند سبب شوند تا سکه های فلزی دو افغانیگی مامور سبحان پیدا شوند. انگار سکه ها آب شده بودند ویا سیل آن ها راباخود برده بود، به همان جایی که عرب نی می انداخت. شیرین از ته قلب می گریست ، آخر با چه رویی روز شنبه به خانهء مردی می رفت که عطر خوشبوی زن مرده اش را به وی بخشیده بود با لوازم آرایش وی. عطردر جیبش بود ولب سرین وسرخی وسپیده را درتاقچه پسخانه منزل ارباب فراموش کرده بود. .. اما سکه ها ؟ سکه ها گم شده بودند . سکه ها را جن ها برده بودند. جن هایی که هرشب درتاریکی پیدا می شدند و خون آدم ها را می چوشیدند وسکه ها را می دزدیند..
پس از نا امید شدن از یافتن سکه ها ، جلیل دستش را گرفته وگفته بود :
- بس است، گریه نکن. پیسه ها را حتماً آب برده است. پالیدن دراین تاریکی فایده ندارد. امروز من معاش گرفته ام و این پنج افغانیگی را برایت قرض می دهم..
- من که تا هنوز نام ترا نمی فهمم ، پس چطور پیسه ات را بگیرم. ..
- نام مهم نیست. مگر تو مرا نمی شناسی ؟
- نی نمی گیرم، ازآغایم می گیرم...
- آغایت را من می شناسم. او یک پول هم به تو نخواهد داد. اما گریه نکن دیگر، بگیر ...
- به تو چی که گریه می کنم. اگر پیسه های توهم گم می شدند ، گریه می کردی یا نمی کردی ؟
- بلی گریه می کردم. اما تواین پنج روپیه را بگیر...هروقتی که پیدا کردی، پس بده..
گریه وزاری شیرین ازشنیدن سخنان تسلی بخش جلیل فروکش کرد. دست جلیل همان طور دراز مانده بود وسکه ظاهر شاهی پنج افغانیگی در دستش بود که شیرین گفت :
- به شرطی می گیرم که روزی که پیدا کردم ، پس بگیری...
جلیل لبخندی زده وگفته بود : " بسیار خوب. من هر شرطت را قبول دارم ! "

آندو اگرچه سربالایی کوچه را خموشانه پیموده بودند ؛ ولی از این حادثه وملاقات ناگهانی برانگیخته وهیجان زده شده بودند ونمی دانستند که چگونه شادی های کوچکی را که درقلب های شان راه پیدا کرده بود، به همدیگر بیان کنند و چطوربرای تجدید دیداردرجای دورتر از دکان نانوا قرار ملاقات بگذارند. اکنون آنان به مقصد نزدیک شده بودند. باران بهاری بار دیگر شروع به باریدن کرده بود؛ ولی هنوز قطره قطره می بارید. آسمان سیاه تر شده بود ومعلوم بود که پس از لحظاتی باران با شدت هرچه بیشتر خواهد بارید وآسمان را بازمین پیوند خواهد داد. سرانجام جلیل به حرف آمد وگفت :
- روز نوروز بالا شده بودیم سرکوه . بسیار مردم بالا شده بودند. من فقط ترا می پالیدم؛ اما هرقدرپالیدم ، ترا نیافتم. مثل این که از خانه بیرون نشده بودی ...
- درخانه مامور صاحب بودم. مامورصاحب مهمان داشت..
- من صبح روز جمعه باز هم به کوه بالا می شوم. اگر دلت خواست بیا.
- روز جمعه صبح وقت؟ من بسیار کار دارم. مادرم هم نمی گذارد که بیرون برایم. چی بهانه کنم ؟
- من طرف های دیگر( عصر ) درزیر دیوار های کوه، همان جا که یک تخته سنگ کلان ولشم قراردارد می باشم. اوه مثل این که خلیفه از نماز برگشته وبه طرف خانه می رود. .. با امان خدا..
- خدا حافظ..
***
یک هفته گذشته بود ، ازآن شامگاه تیره وتاریک که جلیل از نزدش وعدهء دیدارتقاضا کرده بود؛ ولی شیرین بدون آن که پاسخی بدهد، به طرف خانه دویده و درتاریکی حویلی فرو رفته بود. روز جمعه به خاطر آن که سرما خورده بود وهم به سبب آن که جلیل وی را دختر سهل الوصولی تصور نکند، ازخانه بیرون نشده بود. اما روز شنبه که مامور سبحان چهارروپیه یی را که از حویلی یافته و برایش داده بود، برای دیدن جلیل بیتاب شده بود.
آن روز دستمال سفید جلیل را شسته واتو کرده بود. نان ها را زواله کرده ورفته بود به نانوایی ؛ اما یادش رفته بود که مکتب ها شروع شده وجلیل درآن وقت روز درمکتب است. روز دیگر که بعد از چاشت رفته بود ، آنقدر بیروبار بود که جلیل فرصت نیافته بود تا به صورت شیرین نگاه کند. وانگهی مگردر نانوایی امکان آن وجود داشت که دستمال سفید و سکهء پنج افغانیگی اورا برایش باز گرداند ؟ اگر این کار را می کرد، صمد نانوا چی می گفت ؟ شاگردانش چی می گفتند؟ نه، درنانوایی نمی توان به چنین کاری دست زد. دکان نانوایی که میعاد گاه عشاق نیست ...
یک هفته همین طور گذشته بود، بدون این که جلیل به طرفش نگاه کند ویا لبخندی بزند. آه پس جلیل قهر بود وآرزو نداشت به سویش بنگرد. شب جمعه جلیل را خواب دیده بود. جلیل در زیر همان دیوار قدیمی بود. پیراهن وتنبان گیبی خاکستری رنگی دربرکرده بود و دستش در دست مکی بود.بعدمکی دستمال سفیدی راکه درحاشیه های آن با تار سرخ نام جلیل را نوشته بود، به سویش دراز کرده بود... جلیل دستمال را درجیب بالای واسکتش گذاشته ودست مکی را بوسیده بود. ..به همین سبب وسبب های دیگربود که حالا شیرین به طرف کوه می رفت.
عصر بود ، شیرین از بوی بهار وعطر سبزه های نورس وگل های وحشی کوهی مست بود. آسمان شفاف وآبی ودرخشان بود.آفتاب درافق های دور دست مغرب رسیده بود وهنوز هم به زمینیان نور وگرما یش را هدیه می داد. بوی سبزه ها و برگ های باران خورده اززیرقدم های شیرین برمی خاست و مشام جانش را تازه می کرد. سراسر چشم انداز درهاله یی ازنشاط وامید فرو رفته بود. شیرین بارها ازاین کوره راه با مادروخواهرش ویا با مکی برای چیدن " سیچ " تا پای دیوار های کهن این کوه بالا رفته بود.اگرچه شیرین هر باری که به کوه بالا می شد، وجودش از شعف لبریزمی گردید. او ازآن جا از آن بالا بالا ها ، شهر پراز جوش وخروش کابل را می دید و حظ می برد. دیدن سرک ها ، خانه ها ، موتر ها وکوه های شامخی که کابل را همچون نگین انگشتری در میان گرفته بودند، وی را غرق خوشبختی ونشاط می ساخت. اما این بار

همچنان که بالا شده می رفت ، هیجان مخصوصی در قلبش حس می نمود. نمی دانست که جلیل آمده یا نخواهد آمد؟ آخراز وعدهء شان یک هفته می گذشت....
 
 
 
 
 



Avast logo
This email has been checked for viruses by Avast antivirus software.
www.avast.com