ariana

ariana

Friday, August 21, 2015

واهمه های زمینی

ن . عظیمی
واهمه های زمینی – بخش پنجم
روز ګار پر ادبار

جلیل یازده ساله بود که پدرش را کشتند. بدون هیچ علتی وبدون هیچ موجبی. پدرش کارمند پایین رتبه یی بود در حکومتی " ولسوالی " پنجشیر. اوآدمی بود بی آزار، پارسا ومعتقد به روز رستاخیزومعاد. سال ها می شد که در بخش احصائیه ء آن حکومتی کار می کرد وسر وکارش با دفتر ودیوان بود. ضررش هرگز به کسی نرسیده بود ؛ ولی خیرش فراوان. اگرچه معاش اندکی داشت ولی شکایتی هم نمی کرد. تمام اهالی را می شناخت وبا هرکس به اندازهء شأن ، مقام وموقف اجتماعیش برخورد می کرد. او آدم سیاسی نبود ودرهیچ حزب وسازمان سیاسی عضویت نداشت. سردار محمد داوود هم که رئیس جمهور شده وپادشاه ( ظل الله فی الارض ) را از میان برداشته بود، کدام واکنش منفی یا مثبتی از خود نشان نداده بود. شاید به همین سبب بود که حاکم جدید کس دیگری را به عوضش تعیین نکرده بود. برای پدر جلیل فرقی نمی کرد که چه کسی دستگاه مملکت را می چرخاند. زیرا او آدم قانعی بود . تنها دلخوشیش این بود که در شعبهء احصائیه حریفی نداشت وهرحاکمی که می آمد بدو نیازداشت .
آن روز چاشت که جلیل از مکتب آمده بود ومانند هرروزغذای پدر را به دفترش می برد، صدای فیرهای پی درپی اسلحه به گوشش رسیده بود. صدا از سمت ساختمانی می آمد که پدرش در آن جا کارمی کرد. صدا ها دردل دره می پیچیدند وپژواک گوشخراش آن ها زهرهء جلیل خرد سال را آب می کرد. جلیل تا آن روز هرگز چنین آواز های مهیب را نشنیده بود. این آواز ها که درمیان کوه های شامخ آن دره، انعکاس سهمگینی داشتند برای جلیل نا آشنا وبیگانه بود. او تا آن روز شکارچیانی را دیده بود که درکمر کش کوه ها برای اغفال نمودن شکار شان پنهان می شدند وهنگامی که دست به ماشه می بردند، ازتفنگ های شان آواز نا مأنوسی دردره می پیچید و بلافاصله پس از آن آواز، پرنده یی به زمین می افتاد. پرنده در خون خود غلت می زد ، بال هایش را به هم می سایید وکوشش می کرد تا بار دیگر به هوا بلند شود؛ ولی یا نمی توانست برخیزد ویا شکارچی می دوید وبا چاقوی بران وتیز گردنش را می برید. پدر ش نیز مانند تمام اهالی آن جا گهگاهی تفنگ شکاری خود را می گرفت ، جلیل را با خود به کوه می برد . آنان مدت ها نفس را درسینه حبس می کردند تاخیل مرغابیی ازآسمان نیلگون آن جا می گذشت ویا گلهء آهو وبزهای کوهی . آنگاه پدر جلیل ماشه را کش می کرد، از تفنگ وی آواز تق بلندی شنیده می شد ، این آوازدر دره می پیچید و پس از لحظهء کوتاهی صدای غرش آن به گوش می رسید وبار دیگر سکوت برقرار می شد..
اما امروز که جلیل غذای پدررا می برد وصدای شلیک های پیهم را شنیده بود ، حیران مانده بود که شکارچیان چرا وبه چه مناسبتی آن همه مرمی را به هوا شلیک می کنند. به آسمان که نگریسته بود، دیده بود که آسمان خدا خالی است ؛ ولی آسمان را دود گرفته است وهیچ پرنده یی درآن پر نمی زند. در چشم اندازمقابلش ودر ستیغ کوه های شامخی که در پیش رویش قرار داشت ،نیزجنبنده یی دیده نمی شد. به همین سبب سخت ترسیده و خواسته بود برگردد وبه مادرش بگوید که چه حال وچه احوالی در بیرون حکمفرماست. ولی اگرقمر مادرش اورا رسزنش می کرد ویا خواهرانش به تمسخر به او می نگریستند واو را بزدل وترسو می خواندند، چه می شد؟ وانگهی پدرش حتماً گرسنه بود، چشم به راه بود واگرجلیل این یگانه پسرش برایش غذای چاشت را نمی رسانید ، چه می خورد وچه می گفت ؟ بنابراین جلیل دل ونادل راهش را با قدم های ترسان ولرزان ادامه می داد. دهنش تلخ شده بود و سرمای نابه هنگامی دربند بند وجودش خزیده بود.
در باریکه راهی که به سرک عمومی وسپس به ساختمان حکومتی منتهی می شد، هیچ عابری دیده نمی شد. صفیر گلوله ها یی را که ازفراز سرش می گذشتند، می شنید وبوی باروت را که در هوا پراگنده بود استشمام می کرد. آفتاب به وسط آسمان رسیده بود و دود غلیظی که از ساختمان حکومتی بلند شده بود، صورت آفتاب را می پوشانید. جلیل دیگر نمی خواست پیش برود، قصدداشت برگردد وبدود به طرف خانه . تا همین جا هم که آمده بود با جان خودش بازی کرده بود. بیشتر از این امکان نداشت. آخر چطور می رفت درمیان دود وآتش وشکارچیانی که معلوم نبود برای چه پی در پی فیر می کردند و گلوله های تفنگ های شان را بیهوده به مصرف می رسانیدند. برگشته بود به سوی خانه که ناگهان صدای فیر ها کم شده بود ولحظه یی نگذشته بود که همان سکوت مأنوس به دره باز گشته بود.
درآستانهء دروازهء حکومتی که رسید به طور غریضی سراپا گوش شد. چشمانش را نیز از حد معمولا باز کرد ودرنظراول چیزغیر معمولی را در میان آن همه دود وآتش ندید؛ ولی از اتاق ها وشعبات حکومتی

صدای گفتگوها وهمهمه ء مبهمی به گوشش رسید . جلیل به اتاقی که پدرش درآن جا کار می کرد ودر پشت میز کوچکی نشسته می بود، نگاه کرد. نی پدرش نبود. آن مرد چاق هم اتاقی پدرش که بادیدن جلیل دستی بر
سرش می کشید و شیرینی گکی درمشتش می گذاشت ، نیز دیده نمی شد. دفتر ها وکاغذ های شان درروی اتاق پراگنده بودند . همان کتاب ها ودفترها وکاغذ های خط کشی شدهء چاپی که جلیل هرروز می دید وازآن ها سر در نمی آورد. جلیل که هرروز غذای پدر را می آورد، دیده بود که چگونه پدرش و آن مرد چاق هم اتاقیش قلم ها را به دوات ها فرو می برند وبه آن دفتر ها وکاغذ های خط دار چاپی چیزهایی می نویسند.
جلیل که پدرش رادراتاقش ندید، پریشان شد. کسی نبود تا ازوی بپرسد که پدرش کجاست؟ می خواست گریه کند. دلش می خواست پدر مثل هرروز درهمان اتاق می بود وهنگامی که او را از پشت شیشه های کوچک پنجره می دید، لبخند می زد وبا محبت برایش دست تکان می داد. دیگراشک هایش سرازیرشده بودند که ناگهان پدرش را دیده بود. دست های پدرش را درپشتش بسته بودند. دست های مرد چاق هم اتاقیش را هم بسته بودند، دست های چند تن دیگر را هم که درآن جا کار می کردند وجلیل آنان را هر رزو می دید،نیز بسته بودند.
جلیل نمی دانست که چرا دست های آنان را بسته کرده اند. فرصت اندیشیدن در این باره را نداشت. پدرش وآن مرد چاق هم اتاقیش وآن چندتا آدم دست بستهء دیگر را می بردند به طرف دیوار حویلی . دیواری که به طرف کوه بود. یک آدم قد بلند که که تفنگی به دست داشت به عقب آنان روان بود. آن آدم قد بلند، جلد گندم گونی داشت ، چشمانش راسرمه کرده بود. خال روی گونهء آن مرد قد بلند، سیاه بود، بسیار سیاه وکلان بود. آن قدر کلان بود که جلیل به خوبی می توانست آن راببیند وبه یاد داشته باشد. آن خال به اندازهء یک پلهء نخود بود. به اندازهء دکمه های پیراهن آن مرد تفنگ به دست. مرد تفنگ به دست شانه های ستبری داشت ، پاچه های تنبان سیاهش را برزده بود. یخن پیراهنش باز بود. موهای سینه اش نیز سیاه وانبوه بودند.بعد به نظر جلیل رسیده بود که مرد تفنگ به دست هرچه که داشت سیاه بود. مرد تفنگ به دست که پدرش وهم اتاقی پدرش وآن چندتن دیگر را به پشت ساختمان حویلی برد، جلیل دیگرنمی توانست آنان را ببیند. دلش می خواست که به عقب پدرش بدود، دست های پدررا باز کند، غذایی را که مادرش پخته کرده وهنوز هم گرم بود، دربرابر پدرش بگذارد. پدر حتماً گرسنه بود، حتماً تشنه بود.
جلیل هنوز چند قدمی برنداشته بود که آواز جرجر تفنگ ها برخاسته بود. به نظر جلیل رسیده بود که چندین تفنگ همزمان فیرکرده بودند. صدای فیر باردیگر در دل دره پیچیده بود. بعد نالهء بلند پدرش را شنیده بود. با صدای پدرش آشنا بود و می توانست صدای او را از میان صد ها صدا تشخیص دهد. صدای پدرش ، صدای نالهء استرحام آمیز مرد چاق و زجه های عاجزانهء آن چند تای دیگر، با صدای گلوله ها در دره پیچیده بود وپژواک غم انگیز آن که تا همین اکنون طنین غم انگیز آن در گوش های جلیل صدا می کرد، فراموشش نشده بود ؛ اگرچه سال ها از آن روز می گذشت...
***
جلیل وخانواده اش پس از کشته شدن پدر خانواده که نان آورشان بود، آن دره را ترک گفته وآمده بودند به کابل در کوچهء نوآباد دهمزنگ. این باشی افضل برادر قمر ومامای جلیل بود که آن ها را درخانهء کوچک خود جا داده بود، هرچند که خودش وخانواده اش درآن سه اتاق کوچک به مشکل زنده گی می کردند. افضل تخنیکم کابل را خوانده بود ودرشعبهء خراطی فابریکهء جنگلک کار می کرد وباشی آن شعبه بود. معاشی که می گرفت به اندازه یی بود که به دشواری گل چاه وسرچاه می شد. قمر نیز ماشین خیاطی اش را آورده بود. ماشینی را که سال ها پیش هنگامی که به خانهء شوهر می رفت، مادرش جهیز داده بود. ماشین کهنه یی بود واگرباشی افضل آن را با خود به فابریکه نمی برد وچرخ ها وپرزه هایش را عوض نمی کرد، قابل استفاده نمی گردید. قمر هم گلدوزی را یاد داشت وهم دوختن لباس های زنان ومردانه را. اما تا هنگامی که به وجودش درآن کوچه پی می بردند ومشتری پیدا می کرد، باید دستنگر برادرش می بود.
تصادف خوش آیندی برای آن خانواده رخ داده بود که هم برای قمر وهم برای جلیل جالب ولی غیر منتظره واقع شده بود. روزی که قمر برای خریدن نان به دکان صمد نانوا رفته بود، جلیل نیز همراهش بود. ماه سرطان بود وهوا گرم . ا زکوچه تف داغ برمی خاست و گرمی تنور نانوایی گرما را دو چندان ساخته بود. آن روز قمر هیچ چیزی نخورده بود. آن چه در دسترخوان بود، به دختران خردسالش داده بود. به همین سبب
دلش بی حال شده بود. گرسنه گی بی تابش ساخته بود. رویش نشده بود که از برادرش پول بخواهد. آمده بود تا ساعت بند دستی شوهرش را بفروشد وچند قرص نان بخرد. جلیل را هم آورده بود که تنها نباشد. رسم روزگار چنین بود. زن باشی افضل اگر می دید که تنها بیرون رفته است، پشت سرش هزار گپ می زد. قمر وجلیل که به دکان نانوایی رسیده بودند، چاشت متراق بود. ظهر ها همیشه در پیش روی دکان بیروبارونوبت می بود. هلهله وهیاهو می بود وصدای کسی به گوش کسی نمی رسید. قمر مجبور شده بود که مدتی در گوشه یی بایستد وعطر اشتها برانگیز نان های خاصه را استشمام کند. عرق از سر وصورتش در زیر چادری جاری گردد تا نانوا فرصت یافته وبه عرض حالش توجه کند.
اما قمر به شدت گرسنه بود، او پول خرید حتا یک نان را هم نداشت. نمی توانست بدون نان به خانه برگردد. اودر آن لحظه تجسم فقر بود. فقرکشنده یی با تمام درازا وپهنایش. اما قمرهرگز گدایی نکرده بود. هرگز دست احتیاج به سوی کسی دراز نکرده بود؛ نه هنگامی که در خانهء شوهر بود ویا اینک که برادرش وی راوادارساخته بود تا به کابل بیاید . قمر همان طوری که در گوشه یی ایستاده بود به خاطرمی آورد که حتا در بدترین حالات استغنا وغرورزنانه اش را به پای کسی نریخته بود. روزی هم که جسد آغشته به خون شوهرش را آورده بودند، از هیچ کسی تقاضای کمک نکرده بود. مستری اکرم که از گذشته ها بدو چشم داشت ، با چند بندل پول آمده بود. کبیر کپی کش که درشهرآرا دکان ( ورکشاپ ) کپی کشی داشت وپهلوان هم بود، چقدرآرزو داشت تا قمر ازوی پول بخواهد. پول برای خیرات ومبرات شب ها ی جمعه گی وروز چهلم . او همان آدمی بود که دردوران دختریش عاشقش بود، یکی ازهمان عاشقان سینه چاکش. اما قمر دست رد به سینهء آنان زده وبه هیچ کدام شان توجهی نکرده بود. قمر گردن بند طلایش را فروخته بود و تمام مراسم عزاداری شوهرش را انجام داده بود.
حالا هم که برای گرفتن نان آمده بود، خیرات نمی خواست. می خواست عزیز ترین نشانی ویادگار شوهرش را بفروشد وچند تا نان خشک بخرد تا شکم خود واولاد هایش را سیر کند. قمردرهمین اندیشه ها بود ونوار فلم زنده گی اش را مرور می کرد که ناگهان سرش چرخ خورده بود، پاهایش سستی کرده بودند، چشمانش بسته شده بودند وتا جلیل متوجه او شده بود، به زمین غلتیده بود. حادثه چنان ناگهانی وغیر منتظره بود که همه هراسان شده به سویش دویده بودند. زن هایی که در آن جابودند، روبندهء چادریش را پس زده وبا آب سردی که صمد نانوا آورده بود، به سر وصورتش آب زده بودند. زنی کاهگل دیوار را کنده ، تر کرده وبه بینیش نزدیک ساخته بود تا سرانجام قمر به هوش آمده بود. صمد نانوا که صورت زیبای همچون مهتاب قمر را دیده بود، در همان لحظه دلباختهء او شده بود. البته که صمد گناهی نداشت، زیرا قمر چنان زیبایی خیره کننده یی داشت که اگر در موقف بالاتر اجتماعی قرارمی داشت ودرجای وموقعیتی دیگری به زمین می غلتید، حتماً ده ها دست سپید آبله نکرده یی برای جلوگیری ا زسقوطش به سوی او درازمی گردیدند.
از اثرهمین تصادف بود که صمد نانوا به خاطر کمک و خوش خدمتی به قمر، پیشنهاد کرده بود تا جلیل را به حیث شاگرد در دکانش بپذیرد. او این پیشنهاد را همان روزی که قمر به هوش آمده وحال دل بیان کرده بود، به قمر گفته بود. صمد ساعت بنددستی شوهر قمر را نیز نگرفته وچند قرص نان خاصه برایش داده وگفته بود: دکان از خودت است...
صمد نانوا مرد چهل ساله یی بود که زن نداشت. یک زنش محرقه گرفته و به جهان دیگر شتافته بود. زن دومش با یکی از شاگردانش گریخته بود. صمد در جستجوی آنان تمام شهر کابل را ریگ ریگ کرده بود، به دهکده ها وروستا های اطراف کابل هم رفته بود. نشانی های آن هارا به پولیس هم داده بود؛ ولی هیچ کس آن هارا ندیده بود. زن دوم وشاگردش چهار سال می شد که گم شده بودند . زمین انگاردهن باز کرده وآنان رابلعیده بود.
صمد یک سال صبر کرده بود تااگرزنش پشیمان شود وبرگردد یا دست کم اطلاعی ازوی به دست آید؛ ولی یک سال که گذشته بود، تمایل شدیدی برای گرفتن زن سوم پیدا کرده بود. آخر او جوان بود و وجودش سرشار ازنیرو وخواستن. تا قیامت که نمی شد عزب وارزنده گی کرد. از زن ها ودخترهایی که پیداشده بودند، خوشش نیامده بود. زن ها ودخترهایی که استخوان بندی محکمی نداشتند به چه دردش می خوردند؟ مگر زن های نزار و نحیف با یک حمله ء ملاریا ویا محرقه جان به جان آفرین تسلیم نمی کردند ؟ نه، صمد در

جستجوی زنی بود که هم صورت زیبا داشته باشد وهم پیکر واندام درشت و نیرومند. زنی که هم بسترش را گرم کند وهم کارهای خانه و گهگاهی کارهای دکان راانجام دهد.
چنین زنی خوشبختانه اینک ازراه رسیده بود: زن سی ساله، دارای چهرهء سفید، چشمان سیاه ، بینی دراز و ظریف ، صورت بیضوی ودندان های سفید مثل صدف. قدش بلند ، شانه هایش ستبر، ساق هایش پُر وسرینش گرد وگوشتالو. تنها عیبش این بود که سه اولاد داشت .ولی اگر پسرش را به شاگردی می گرفت چه؟ ازوی آن قدر کار می کشید که ضررش جبران می شد. اختیار دخترانش نیز آرام آرام به دستش می افتاد وآنان رابه هرکسی که طویانهء بیشتری می پرداخت، به شوهر می داد. این ازسر دلسوزی نبود که صمد آن روز ساعت رانگرفت ونان های خاصه رادربغل جلیل گذاشت وپیشنهاد کرد که دست جلیل را می تواند دردکان نانواییش بند کند. نانوای آزمند همین که قمر را با آن حسن وجمال دیده وازتهیدستیش آگاه شده بود، ذهنش ازهمین اندیشه ها انباشته شده بود.
اما ازآنروزی که صمد نانوا ، قمررا دیده و دلباختهء او شده بود، اینک بیشتر ازدوسال می گذشت. سال اول قمر با این بهانه که هنوز سال شوهرش پوره نشده است، صمد را به بازی گرفته بود. پس ازآن گفته بود که برادرش باشی افضل خواستگار بهتری برایش پیداکرده است که صاحب خانه وموتر است. گاهی هم می گفت که یکی از عشاق دوران دختریش که مستری است و زر درومی کند، تهدید کرده که اگر کس دیگری را بگیرد، هم شوهرش را می کشد وهم خودش را. قمر از عشق سوزان مستری کبیر کپی کش که پهلوان ناموری هم بود، یاد می کرد ومرد نانوا را برحذر می داشت؛ ولی هنگامی که صمدرا افسرده ومحزون می یافت ، می گفت : " اگر من شوهر کنم، به جز تو با هیچ کس دیگری ازدواج نخواهم کرد." یا می گفت : " بسیار پریشان نباش ، یک روز نی ، یک روز باشی را را راضی می سازم ، اما شرطش این است که خانه ودکانت را به نام من قباله کنی تا زبان برادرم بسته شود ."
- او هو ، این تو هستی؟ چه گپ است که خو را رُست کرده ای ؟ عروسی می روی ؟
- نی مامور صاحب ! کدام عروسی ؟ مادرم آمده بود .. سر ورویم را درست کرد.
- مادرت ؟ اوه یادم آمد، ننه ات ، بی بی صفورا ! بی بی صفورا ترا رُست کرد؟ اما کارخوبی کرد...
شیرین بیشتر از پیش شرمگین شد وبرای این که از نگاه مامورسبحان وپاسخ به آن سؤال فرار کند، شتابان دوید تا چای را دَم کند وغذا را گرم کرده دربرابر ارباب بگذارد. درآن شب هنگامی که شیرین سفره را هموار می کرد، درنگاه اربابش درخشش برقی رادید که تا آن روزدرژرفای آن چشمان محجوب پنهان مانده بود./
 
 
 
 
 



Avast logo
This email has been checked for viruses by Avast antivirus software.
www.avast.com