ariana

ariana

Sunday, August 2, 2015

یک داستان حقیقی دخترک ستم دیده کشور

نگارش : فردیانا – طبیب زاده
   دوستی از طریق فس بوک با من به تماس گردید .چند روز باهم چت ونوشته می کردیم   بعد از چند تماس خواهش نوشتن درد دلش را در مورد یکی از دوستانش گردید , که هم صنفی ودوست شخصی  وبسیار نزدیکش بود . این بانو مهربان چون از این بی انصافی  در مورد دوستش زیاد رنج می برد . او نمی خواهد مانند هزاران قصه در دیگ های سربسته قصه ها خاموش بماند وتا دم مرگ به نام ننگ وناموس "بی ناموس ها " در گور خاموشی ها پنهان گردد.
او گفت : نمی خواهد نام های ما  نوشته شود. اما این درد مدتی است گلویم را بند کرده . وخاموشی زیاد رنجم می دهد  , وقتی برایم زنگ زد ,  از آن طرف تیلفون می خواست جیخ بزند وآی , آی گریه کند .هر دو بعد از گفت وشنود آرام شدیم  و این آرامش سبب شد , تا به خود بیشتر مسلت گردد .
برایش گفتم: راحت باش می دانم برایت مشکل است , اما اگر بیان این قصه ترا زجر می دهد , بهتر است آنرا فراموش کنید ..او گفت : -  نی باید این قصه برای همه نوشته شود . خاموشی را من گناه می دانم لطفأ در مجله بانو هم آنرا نشر کنید .
وی قصه را چنین شروع کرد  !
 
  سال ١٣٨٨بود  دوستم (.....)خيلي دختر قوي  ومهربان بود . هميشه مي خنديد ودیگران را خنده می داد, فضا صنف ما بدون او مانند مرده خانه خاموش وسرد می بود  ,  قد واندامش نسبت به تمام هم سن سال هایش بزرگ تر بود , از لحاظ جسامت  هم خيلي قوي بود ,  چند بار پیش از این که  مه وارد صنف شوم , هميشه در نزدیک دروازه صنف  استاده می شد . وخود را پت می کرد. اگر می خواستم داخل صنف بروم , از كومه هاي مه مي گرفت با تمام وجودش مرا بلند مي كرد . با همه دختر ها روش وکرکتر شادی داشت . روحيه اي شاد و سالم او  آثار خوبی  در زندگي  همه دوستان  داشت . چون به  هيچ كس تن نمي داد . مانند لیدر صنف ما معلوم می شد . اما در چشمانش ودردلش یک اندوه بزرگ را پنهان کرده بود .
 روزي در اخير صنف نشسته بودیم  , دیدم حالت روانی نورمال ندارد خسته وبی گپ بنظرم آمد , برایش  گفتم :
- هرچي درد داري  به من بگو , مه می شنوم  و حاضرم برای دوستم جانم فدا کنم . من دوستت هستم .  چشمانش پر اشك شد . داستانی رنج زندگی شان را چنین شروع کرد :
- « وقتی من كوچك بودم ,  پدرم بیکار بود . مثل خواب يادم مي آيد . در شروع زندگی ما اول خيلي غريب بودیم . پدرم از بيكاری بسیار بد خوی وبد اخلاق هم شده بود . در حویلی ما همسايه کرایه نشین بودیم . مادرم طفل هاي همسايه را فريب مي داد , لقمه نان كه در دست را به بهانه  می گرفت و بر ما مي داد , پدرم مرد قد بلند وخوش قواره بود  بعد از یک مدتی بیکاری قومندان مقرر شد . اوهميشه در خانه برای کار های خراب وبد اخلاقی دختر ها را مي آورد  , مادربیچاره با لت وکوب مجبور می کرد  تا برای آنها خدمت کند . فقط آشپزي مي كرد بس , حتی پدری کثیفم با زن صاحب خانه ما  هم رابطه پیدا کرده بود  ,  مادر مادرم( مادر کلانم ) و ماما هايم هم از پدرم پشتي باني مي كردن  , بخاطر كه پدرم به آنها پول مي داند . يك روز در حویلی كسي نبود. مادرم من و تمام خواهر برادرم را حمام داد. آن روز زیاد هم پریشان بود . هر دقیقه سر و روی ما را می بوسید , بعد مارا گفت:
- بروین اولاد های خوبم شما را به خدا می سپارم در حویلی بازي كنید  . من خواب می کنم زیاد خسته ومانده استم . خودش اتاق را سر خود بست شام شد . هیچ از اتاق خارج نشد همه سراسیمه شدند . وقتی كه همه آمدن اتاق را با لگد بزور باز كردن  . دیدم مادرم آن وقت در چت خانه آویزان بود .او خودش  از دست کار های مُردار پدرم کشته بود واز جهنم روزگارش خود را نجات داده بود . چون ديگه تحمل بزرگترین خیانت  زنا کاری وظلم های پدرم را نداشت  . این حادثه سخت بالایم تاثیر کرده  .پدر بعد مدتی با آن زن بداخلاق همسایه ما ازدواج کرد  .روز گار سیاه بی مادری ما سیاه تر  گردد . بعد از این که پدرم زن گرفت و حال  چند سال  گذشته ما جوان شدیم .مرد های خراب در خانه ما رفت .آمد دارد ومادر اندرم به آنها می گوید سه دختر جوان شده یکی  را خوش کنید , ببرید همرایی خود  .مي خواهد مثل يك خربوزه مارا به فروش برساند . مگر من تا حال مقابله مي كنم  , نمی گذارم من وخواهرانم بدبخت شویم  و برادر بیچاره را مادر اندرم بالایش  تهمت زده بود  .پدرم بعد از لت وکوب  اورا از خانه کشید او حال در آشيانه است .چون از خانه كشيده اش همه فكر مي كنند .من بدهستم  وگناهیم است,  که برادرم را حمایه نتوانستم  .میدانی مه مثل دختر هاي ديگه خوش بوده نمي توانم , همه خوشي هاي مه دروغین است . ومام غم خوده در روی شما دوستانم حل میکنم .وقتی مکتب می آیم خوشحال استم که چند ساعتی از آن خانه کثیف دور استم .چون در و دیوار آن خانه با کثافت کاری های پدرم  آلوده است » .......................
 
  خلاصه آن روز را ما درس نخواندم او قصه می كرد ومن همراهش گريه می كردم . امتحانات آمد بعد امتحانات سالانه رخصتي زمستاني  شد . يك روز زمستاني كه هوا نسبتا خوب بود . دلم برایش تنک شده بود ,  رفتم به جستجویش تا  پیدایش کنم  آدرس خانه شان درست نمی فهمیدم  ,  خانه شان را به بسيار مشكل پيدا كردم . همين كه از هر كس مي پرسيدم خانه شان را به اسم پدرش همه به طرفم به ديده بد مي نگريست . بلاخره كسي آمد گفت:
- تو دختر كي هستي
 گفتم :
- صنفيش ودوستی( ........)  هر دو ما در یک  مکتب استیم . آن مرد برایم خبر تكان دهنده راقصه کرد که موی از تنم بلند گردید  
  آه خدای پاک ! بر چند لحظه احساس كردم هيچ در اين دنيا نباشم , همه جاي تاريك معلوم شد . گفت :
- كه مادر اندرش در غذايش دوا خواب انداخته پدر و برادر همان مادر اندرش هر دو نشه  شراب بالاي او تجاوز كردن وقت بهوش آمده بود .رفته اداره پولیس شکایت کرده . عساكر آمده بودند  و حال يك هفته مي شود  كه در محكمه مزار هستن , دروقت این فاجعه وحشت ناک ما در بغلان بودم . تا امروز ديگه سرنخي ازدوستم  پيدا نتوانستم كه چي شد می ترسم مانند مادرش به زندگی ننگینش خاتمه نداده باشد . خيلي برم درد آور است و بعد چند سال مزار آمدم  و تا حال اينجا هستم . اما نتوانستم سر نخي ازاو پيداكنم . ديگه غابیش زده  و من هنوزم دوستش دارم  , مانند همان زمان سرشاری های ما ولعنت می فرستم به چنین پدر کثیف که سرنوشت یک خانواده را خراب کرده .. ...
 
 
 
 
 



Avast logo
This email has been checked for viruses by Avast antivirus software.
www.avast.com