ariana

ariana

Wednesday, July 22, 2015

چهل دختران

دکتر حفیظ شریعتی سحر
در ارزگان پس از شکست هزاره‌ها فجایع زیادی اتفاق می‌افتد اما از همه تلخ تر ماجرای شهادت شیرین هزاره و همرزمان اوست. وقتی لشکرعبدالرحمان وارد ارزگان می‌شوند، دست به تجاوز، غارت و هجوم ناجوان مردانه و هولناک می‌زنند که از ماجرای
 
 
 
هولوکاست و قتل عام ارامه فجیع تر است. نمی‌دانم چرا کسی در این مورد چیزی نمی‌نویسند و نمی‌گویند. مردان امیر تمام قلعه‌های هزاره را آتش می‌زنند، رمه و گاوان مردم را نابود می‌کنند، زمین‌ها را آتش می‌زنند و تمام مردان اسیر شده را از دم تیغ می‌گذرانند. زنان را اسیر می‌گیرند و به‌عنوان برده و کنیز به هم دیگر پیشکش می‌کنند و در بازار‌ها به قمت کمتر از قمت جو و گندم به فروش می‌رسانند. این بردگان بي‌گناه آن قدر زیاد بودند که امیر از مالیات آن‌ها لشکرش را برای یک سال تامین هزینه می‌کند. وقتی ارزگان در شرف شکست و نابودی قرار می‌گیرد، عده‌ای از زنان دلیر و بي‌پروای ارزگانی اسلحۀ گرم و شمشیر به دست می‌گیرند و شروع به جنگ و گریز با لشکر امیرمی‌کنند. وقتی لشکرعبدالرحمان با تمام توان به جنگ رو به رو با یاران شیرین می‌شوند. فرمانده شیرین چون سردار کارآزموده هزاره تن به نبرد تن به تن می‌دهد و تا آخرین توان با یارانش می جنگند اما وقتی توان رزمی‌انان رو به کاهش می‌نهد، فرمان عقب نشینی می‌دهد. شیرین هفت شبانه روز آبادی به آبادی در کمال دلیری و کارآزمودگی با دختران هم سن و سالش تن به جنگ و گریز می‌دهد و سرانجام به کوه چل دختران می‌رسند. شیرین با یارانش از کوه بالا می‌رود و لشکر امیر به تعقیب آنان از کوه بالا می‌شوند. شیرین در آخرین قلۀ کوه از یارانش می‌خواهد که سنگر گیرند و تا آخرین لحظه با سنگ از پیشروی دشمن جلوگیری کنند. آنان تا دم غروب به سمت دشمن سنگ می‌اندازند و دشمن با گلوله پاسخ می‌دهند. سرانجام دشمن در چند قدمی‌شیرین و یارانش می‌رسند. شیرین رو به سمت ارزگان غارت شده می‌کند و به یارانش می‌گوید، نه راه بازگشت مانده و نه پای فرار. دشمن در چند قدمی ماست. ننگی تلخ تر از این نیست که به‌عنوان کنیز و برده در بازارهای قندهار و کابل به فروش برسیم و یا گرم کننده بزم‌های بوزینه‌های امیر باشیم. همه باهم به سمت قله حرکت می‌کنیم و از لاخ بلند کوه به سمت ابدیت، جاودانگی و تاریخ پرواز می‌کنیم. دشمن که در چند قدمی‌شیرین و یارانش رسیده بودند، ناباورانه شاهد زیباترین مرگ خودخواسته دختران آزاد و سر بلند هزاره‌های ارزگانی می‌شوند. آنان با تعجب می‌بینند که چهل عقاب بلند پرواز هزاره دست به دست هم از بلندای کوه پرواز می‌کنند و با شکوه و شگرف بي‌مانند به پایین کوه فرود می‌آیند. سخره‌های سخت و تیغ مانند کوه آنان را به گرمی در آغوش می‌کشند و در پایین دست خود جای ابدی و جاودانه برای آنان آماده می‌کنند. کوه غرقه در خون به بلندای تاریخ فریاد می‌کشد و دامنش را برای فرود عقاب‌های خانه زاد خود می‌گشاید. بلند پروازان تاریخ هزارستان به آرامی فرود می‌آیند و درحالی که دست همدیگر را به سختی فشرده بودند، تن به خواب ابدی می‌دهند. دشمنان با دیدن این شکوه و شگرف بي‌همتا حیرت زده و سرافگنده به ارزگان بر می‌گردند. این فاجعه آن قدر هولناک و غمگین انگیز رخ می‌کشد که دشمنان شیرین و یارانش از راه آمده باز می‌گردند و شرمسار ارزگان را برای همیشه ترک می‌کنند. فرمانده این فاجعه که به نام چرخی یاد می‌شد. مستقم به کابل می‌رود و سلاح از تن در می‌آورد و سرپرستی چند اسیر ارزگانی را به عهده می‌گیرد. او تا آخرعمر شب‌ها بدون کابوس نمی‌خوابد و روز‌ها با تلخی و تیره روزی با خود حرف می‌زند و گاهی دور از چشم مردم بر خود فریاد می‌کشد و سر به دیوار می‌کوبد. سرانجام این مرد توسط بازماندگان حکومت امیر به زندان می‌افتد و با تمام خانواده قتل و عام می‌شود. اما در طرف دیگر شیرین و یارانش توسط مردان شجاع هزاره در شب تلخ خیانت و دهشت امیر در زیر نور مهتاب هزارستان در چهل مزار سرخ رنگ و خونین چادر خاک به سر می‌کشند و به خواب ناز ابدی فرو می‌روند و به تاریخ خونین و دردناک هزارستان بزرگ می‌پیوندند. وقتی آتش فتنه امیر خاموش می‌شود، مردان هزارستانی در شبی از شب‌های روشن هزارستان به دامن کوه گرد می‌آیند و مخته خوانی می‌کنند. مردان و زنان هزارستان کوه را کوه چهل دختران می‌نامند و آنجا را به‌عنوان میثاق ابدی برای دفاع از سرزمین و همیت هزاره‌ها قلمداد می‌کنند. پس از آن روز زنان و مردان نو عروس هزارستان به‌ویژه مردم اجرستان، ارزگان جاغوری و غزنی تعهد می‌کنند که نام اولین دخترشان را شیرین بگذارند. و برای عقد عروسی شان بر مزار شیرین و یارانش بروند و کام بچه‌های شان را با خاک مزار شیرین، شیرین کنند. از آن روزگار اکنون سال‌ها می‌گذرند. مردم هزارستان شیرین را فراموش کرده‌اند و مزار خونین او اکنون بي‌رنگ است. دیگر هزاره‌ها نام دختران شان را شیرین نمی‌گذارند و با مزار او عقد نمی‌بندند و به زیارت او نمی‌روند. شیرین آن قدر فراموش شده است که نسل نو هزارستان داستان شکوه پرواز عقاب بلند پرواز دره‌های ژرفناک ارزگان را افسانه و حکایت می‌خوانند. نسل نو هزاره‌ها نام اولین دخترشان را ماریا می‌گذارند و برای خواب بچه‌های شان از امیر ارسلان رومی و فرخ لقا صحبت می‌کنند.(دکتر حفیظ شریعتی)پ.ن:عکس دوم مزار شرین و یارانش هست
 
 
 
 
 
 
 



Avast logo
This email has been checked for viruses by Avast antivirus software.
www.avast.com