ariana

ariana

Monday, July 13, 2015

واهمه های زمینی

محمد نبی عظیمی
قسمت نخست
درآن بعد از ظهر روز پنجشنبه که " شیرین " به خانه اش بر می گشت ، حالت روحی تازه یی داشت : رضایتی پیچیده در اضطراب . راضی به خاطر آن بود که بسته ها را به مقصد رسانیده بود.
 پانزده بستهء نیم کیلویی را. بسته هایی را که در بیَگ چرمی کوچکی چیده بودند، بسته های پلاستیکی سفید رنگی را که اگر شیرین از خط دفاعی طالبان به آن سوی خط برده می توانست ، صاحب یک بندل پول می شد. اما شیرین می ترسید، دلهره داشت واز کاری که انجام می داد، بیمناک بود.
سه ماه پیش نیزچنین کاری را به او سپرده بودند؛ ولی آن وقت فقط چهار بسته بود.بسته ها را به کمرش بسته بودند ومحل تسلیم دهی بسته ها نیز دراین طرف خط بود. آن وقت تنها بود. بار اولش بود ونمی دانست که چه عمل خطرناکی را انجام می دهد. آن ماموریت را به خاطر گرفتن مشتی پول انجام داده بود. خوشبختانه بسته ها را بدون هیچ حادثه یی به مقصد رسانیده ، مزدش را گرفته وبر گشته بود، بدون آن که آب از آب تکان بخورد. حالا هم همین مسأله بود، مسأله پول بود که حاضر شده بود با آن مرد بینی بزرگ وتنومند که ریش درازی داشت ، همراه شود وبَیگ حاوی بسته ها را تا میر بچه کوت کوهدامن برساند. حالا که شیرین فهمیده بود چه کاری انجام می دهد، می ترسید. ترسش از جادوگری های اتفاق بود. زیرا درآن روز ها ماجرا واتفاق در هر گوشهء شهر در کمین بود. در پشت هر چیزی پنهان بود وواژه های زندان ، اعدام ، سنگسار ، شلاق زدن وبریدن دست وپا سخت متداول شده بود وزنده گی همشهریانش با بی رحمی ودرد می گذشت.
اما این مرد همراهش هم عجب بینی دراز وپهنی داشت. بینی یی که پیشاپیش آنان حرکت می کرد شبیه خرطوم فیل بود. به نظر شیرین رسیده بود که آن بینی بو می کشید، خطر را حس می کرد، راه را از چاه تمیز می داد ، رهیابی می کرد واو ومرد همراهش را از کوره راه ها وبیراهه ها یی می گذرانید که خلوت می بودند وکمتر کسی با ایشان روبه رو می شد. اگرچه به شیرین گفته بودند که در صورت برخورد با گشتی های " نهی عن المنکر و امر بالمعروف " بگوید که مرد بینی بزرگ شوهرش است و می روند به استالف جهت اشتراک در مراسم به خاکسپاری وفاتحهء مادر شوهرش ؛ ولی ترس شیرین به خاطر آن بود که اگر آن گشتی ها از صاحب بینی باز خواست کنند که چرا بینیش به اندازهء یک بینی شرعی نیست ، چه پیش خواهد آمد. ولی خوشبختانه درآن روز سرد وغبارآلود ماه قوس کابل، گزمه ها پیدا نبودند. باد سرد می وزید، هوا ابری بود ومرد همراهش پیش گویی می کرد که برف سنگینی خواهد بارید.
به خط دفاعی که رسیده بودند، وضع عادی بود، جنگی نبود. درگیری یی وجود نداشت وجنگجویان مصروف کار های روز مرهء خود بودند. برخی دور آتش حلقه زده بودند، بعضی ها چای می نوشیدند وعده یی صندوق های چوبی یا فلزی مهمات را به سنگر ها انتقال می دادند.معلوم نبود که جنگجویان طالبان این دو رادیده بودند یا نه ؟ ولی هیچکسی به آنان توجهی نکرده بود. هیچکس به آن دو نزدیک نشده بود، نه ازروی بد گمانی ونه از روی کنجکاوی. تصادف بود یا درپشت پرده حرف های دیگری در جریان بود؟ شیرین نمی فهمید، اما شاید به عمد چنین وانمود می ساختند تا آنان را اغفال کنند. ولی هرچه که بود مردبینی بزرگ گفته بود : " می رویم ، توکلت علی الله " ورفته بودند.
از کوره راهی که در کمرکش تپه بود، تا این جا خیر وخیریت بود. اما این پنجاه متردیگر را باید سینه خیز می رفتند. برای شیرین خزیدن در چنین راهی ودر چنین موقعیتی نسبت به مرد همراهش آسانتر بود . پیکر جوان ولاغرش را به روی زمین می کشانید، پا ها را جمع می کرد، دست ها را دراز می نمود. بیگ حاوی بسته ها را کش می کرد وتنه اش را به جلو می کشانید. اما این کار برای آن مرد همراهش که بینی بزرگی داشت ، کار ساده یی نبود. دشوار بود وبه نظر شیرین می رسید که بینیش به زمین گیر می کرد وآه که چه

مانع بزرگی بود ، این خرطوم فیل. دل شیرین برای مرد همراهش سوخته بود. همان پنجاه قدم را به او فکر کرده بود. معلومدار که او نیز به پول ضرورت داشت ومثل شیرین تنگدست بود. شیرین می ترسید که آن
مردنتواند این فاصله را طی کند. ترسش به خاطر پول هایی بود که درآن صورت از دست می رفت. دلش می لرزید که ناگهان مرد بینی بزرگ برخاسته ، بینیش را فین کرده وگفته بود : " همشیره به خیر رسیدیم! "
از خط پیشترین دوطرف درگیر جنگ که گذشته بودند ، دوتن به ایشان نزدیک شده بودند. آنان اگرچه مرد بینی بزرگ را می شناختند ؛ ولی با آن هم شفرهایی بین هم رد وبدل کرده بودند. سپس در زیر درختی نشسته بسته ها را با دقت شمرده، سبک وسنگین کرده وپس از بوکردن وچشیدن آن گرد سفید، مشتی پول در دست شیرین گذاشته وبرایش گفته بودند: " خدا به همرایت ! اما یادت باشد که شتر دیدی ندیدی" البته که شیرین نپرسیده بود، مزدش چقدر می شود وبرایش چند داده اند؟ اما مشتش پر شده بود وهمین مقدار نیز کم نبود. پول ها را که درلای پیرهنش پنهان نمود، آه رضایت آمیزی کشید وبه آسمان نگاه کرد. آسمان تیره شده بود وباد گزنده گی بیشتری داشت. مرد بینی بزرگ گفته بود که برف سنگینی خواهد بارید، پس باید عجله می کرد، راه درازی در پیش داشت . تا هنگامی که به کوتل خیرخانه رسید در فکر مرد بینی بزرگ نبود. یادش رفته بود. فکرخرج کردن درست پول ها اندیشهء او رابه خود معطوف ساخته بود؛ اما هنگامی که به آن جا رسید ولختی آسود، ناگهان به به یاد او افتاد. عجب آدمی بود. آرام وکم حرف ومهربان. حیران بود که چنین آدمی را چرا برای چنان کار پر مخاطره یی برگزیده بودند. اگر گیر می افتاد چه ؟ مگر با یک قفاق همه را به دام نمی انداخت؟
از سرویس که پایین شد وراه سربالایی کوچهء نوآباد دهمزنگ را در پیش گرفت، دیگر همه جا سپید شده بود. رشته های سپید وپنبه مانند برف، آسمان تیره را به زمین برفآلود می دوخت. برف یکریز وبی امان می بارید ودر زیر قدم های کوچکش می شکست. شیرین همین که از برابر آن خانهء بزرگی که روز گاری درآن زنده گی می کردگذشت، آه بلندی کشید واندوه عمیقی احساس کرد. سعی نمود که به آن خانه ننگرد. آخرچه فایده داشت ؟ مگر بهتر نبود تا به پول ها فکر کند. آه که چه چیز هایی نمی شد که با این پول ها خرید. وقرض های عقب افتاده را اداء کرد... اما این دکان مرجان بقال هم چقدر دور بود. انگار در آن سردنیا بود. وشیرین هرقدرکه تند گام بر می داشت به آن جا نمی رسید. شیرین خدا خدا می گفت که دکان مرد بقال بسته نشده باشد. کم کم تاریکی می شد وراه را درست نمی دید. دلش می خواست تا روبندهء چادریش را بالا بزند ؛ اما از گشتی های نهی عن المنکر وامر بالمعروف می ترسید.آن گشتی های بی رحم چنین روز هایی را از خدا می خواستند. آنان ناگهان مانند جن از خم کوچه پیدا می شدند و اگر چادری به سرت نمی بود؛گیسوانت را می بریدند و تنت را دره باران می کردند. به همین سبب کورمال کورمال راه می رفت که ناگهان لخشید ، به زمین خوردوخاطرهء دوری به یادش آمد. اما درآن هنگام دستی به سویش دراز شده ووی را از زمین بلند کرده بود. اما حالا کو آن دست ؟
شیرین که بلند شد ، به اطرافش نگریست، دردور وبر او کسی نبود. چادریش بیخی تر شده بود. چادریش دیگر به سر وبدنش چسپیده بود و قابل پوشیدن نبود. برف هم آنقدر به شدت می بارید که آدم آدم را وجن جن را دیده نمی توانست. دلش می خواست چادری را دور بیندازد؛ اما اگر طالبان بی فرهنگ ناگهان جلوش سبز می شدند، چه واقع می شد؟ به ناچار وازسر ترس چادری تر وشته را بر سرش محکم کرد ولی روبندهء آن را پایین نکرد. گور پدر طالبان کره وبا خودگفته بود ،هرچه بادا باد.
اکنون رطوبت از کف ترکیده وسوراخ شدهء کفش های رابری اش می گذشت. سوز وگزنده گی سرما از کف پاها به بالابالا های تنش می خزید وبه تیرهء پشتش راه می یافت. هنگامی که آب از بینی زیبا وکوچکش شروع به ریختن کرد، یک باردیگر به فکر آن بینی بزرگ افتاد ودراین اندیشه فرو رفت که خدا می داند این برف لعنتی بالای آن بینی که ساحت آن به نظرشیرین به اندازهء بام بتی منزل شان بود، چه آسان می نشیند وچه کیفی می کند. از این اندیشه ناراحت شد، دلش سوخت ولی نتوانست از لبخندی که در کنج دهنش در حال روییدن بود ، جلوگیری کند. همین طوری که راه می رفت ناگهان به یاد همان اضطرابی افتاد که تا کنون در تهءذهنش می جوشید ونتوانسته بود در برابر شادی وسرور او خود نمایی کند. اگر چه شیرین سعی می کرد که همین حالا هم این این تشویش ها ودلهره ها را درگوشه های تاریک ذهنش براند ؛ ولی تلاش بی حاصلی بود. به خانه نزدیک می شد وبا هر قدمی که به جلو می گذاشت ، این امکان کمتر می گردید: " خدا می داند که پروین ونفیسه وگلاب چه خورده باشند وچه کرده باشند؟ یک دانه زغال درخانه نبود تا صندلی را گرم کنند ویا چای دم کنند. بوره هم نداشتیم ونان خشک هم بسیارکم بود. صبح که از خانه برآمدم آفتاب بود. چه می
دانستم که برف می بارد واین قهر خدا نازل می شود. آخر من چه گناهی دارم؟ به خاطرآن ها ست که خود را به آب وآتش می زنم . از دست این گلاب یک چشم که هیچ کاری پوره نیست، به جز از بدماشی وبد اخلاقی. بدبخت حتا نان خود را هم پیدا کرده نمی تواند. آغا جان را باید من نان بدهم ؛ اما هنوز هم خوش نیست. تا شورمی خورد می گوید، کره های طلا را چه کردی. کره ها را کجا پت کرده ای. بیغیرت مردی نمی شود که کار وکاسبیی برای خود پیدا کند. چشمش مانده به دوتا کره. آه اگر خود را بکشی هم آن کره ها را نخواهی دید.. اما خدایا چقدر می لرزم ، دندان هایم چرا با این شدت به هم می خورند؟ آه نه نباید مریض شوم .. وقتش نیست .."
برف اینک با شدت بیشتر می بارید. پاغنده آسا ، رقصان وچرخان. برف اکنون از بجلک پاهایش بالا رفته بود وقدمهایش در میان آن گم می شدند. برف با خوشحالی وبدون هیچ ترسی به بالا می خزید وسعی داشت تا عضله های سفید وسفت ساق های شیرین را ببوسد. اما شیرین اگر در اندیشه ء شادکامی برف نبود، در عوض در فکر ستردن این همه برف از سراپای وجودش نیز نیفتاده بود وبه همین خاطر هنگامی که به دکان مرجان بقال رسید، درست شبیه یک آدم برفی یی شده بود که مرجان در هنگام کودکی با همسالان خود می ساخت وبه جای این دو چشم سیاه ، دو توته زغال در صورت آن آدمک فرو می برد.
حالا هم مرجان با دیدن آن شبح سپید وظریف وخوش پیکر که به سویش می آمد تصور کرد که او یکی از همان موجودات افسانه یی قصه های مادر کلانش است که در شب های زمستان در پتهء صندلی برایش قصه می کرد. از جملهءهمان پری هایی که از کوه قاف پایین می شدند وبرای سیر وتفرج درمیان آدم ها می آمدند . آنانی که گاهی از دیدن آدم های عاشق شادمان می شدند وگاهی هم از این که می دیدند در روی زمین عشق نمانده است می گریستند و می گفتند دنیای آدم ها اکنون زندان شده ، زندان بدون عشق ، بدون امید وشوق.آدم های این دوران تشنهء خون اند ودشمن یکدیگر. دیگر روی زمین جایی برای سیر وسیاحت نیست. به همین سبب بال به هم میزدند وبر می گشتند به کوه قاف...! ولی مرجان بقال زیاد فرصت نیافت که قصه های مادر کلانش را به خاطر آورد ، زیرا که یکی از همان پری ها اینک دربرابر دکانش ایستاده بود. این دیگر تخیل نبود. واقعیت بود.
مرجان بقال همین که شیرین را دید ودانست که نه سبز پری است ونه زرد پری ونه دختر شاه پریان ، بل دختر خلیفه غلام رسول سلمانی و زن مامور سبحان است ، گل از گلش شگفت ولبانش به خنده باز شدند. آری در برابرش همان زن قشنگی ایستاده بود که سال ها پیش همین که پا به کوچه می نهاد، آتش به کوچه می افگند وهنگامی که با همین چشمان سیاهش به او می نگریست ، دل ودینش را می ربود، زبانش به لکنت می افتاد ، لرزه بر قلبش راه می گشود وانگشت هایش دانه های تسبیحش را گم می کردند. مرجان در همین فکر ها بود که شیرین گفت : کاکا مرجان سلام ! خوب شد که دکان تان باز است. کمی سودا کا ردارم.
- وعلیکم شیرین جان ! مانده نباشی ، کجا رفته بودی . بیخی تر و آبچکان شده ای. ازدور که هیچ شناخته نمی شدی. خوب بگو چه سودا کار داشتی؟
- زنده باشی کاکا مرجان ! رفته بودم غریبی کردن. چند جا کالا شویی کردم. ناوقت شد وبرف گیرم کرد. ... اوه اینه برق هم آمد. اما مابرق نداریم. ظالم ها برق ما را قطع کرده اند..
صدای اذان نماز شام که از مسجد بلند شد ، مرجان حرف شیرین را برید وگفت :
- پس برق تان را قطع کرده اند . شاید محصول آن را تحویل نکرده ای. کاش مرا می گفتی. خودت که میدانی به خاطر تو حاضرم تا هرکاری را انجام دهم. خوب چه کارداری ؟
- والله من بسیار سودا کار دارم. یک بوتل تیل خاک، یک چارک زغال، یک چارک کچالو، نیم چارک پیاز، یک پاو روغن، نیم چارک برنج، یک پاو بوره ، یک خرد چای سیاه ...
بقال با ناراحتی پرسید ، پیسه داری یا باز قرض می خواهی ؟ سپس با نگاه هوسناکی به طرف شیرین نگریسته وپس از حساب وکتاب ودیدن کتابچه اش گفت :
- سه لک افغانی قرضدار هستی. دولک هم سودایت می شود. جمله پنج لک افغانی.
 
 
 
 
 



This email has been checked for viruses by Avast antivirus software.
www.avast.com