ariana

ariana

Sunday, July 19, 2015

واهمه های زمینی – بخش نخست

م.ن.عظیمی
دنباله بخش نخست :
کره های شیرین :
شیرین از قاش سینه اش پول هایی را که مخفی کرده بود، بیرون آورد. پول ها گرم وعرق آلود وبه هم چسپیده بودند. بادیدن آن همه پول چشمان مرد بقال از حدقه بیرون آمد ، زیرا پولی که در دستان شیرین بود، کم نبود. این همه پول برای زنی مانند شیرین که تجسم فقر بود، پول زیادی شمرده می شد.مرجان می دانست 

که اگر شیرین یک سال تمام شب وروز کالاشویی نماید، باز هم آنقدر پول پیدا کرده نمی تواند. می خواست از شیرین بپرسد که پول ها را از کجا کرده است؛ ولی خودداری کرد، درعوض لبخند سالوسانه یی زد وگفت :
- دختر خلیفه ، این دکان از خودت است. پدر خدا بیامرزت بالای من بسیار حق دارد. پیسه داشتی یا نداشتی فرقی نمی کند. هرچه که کار داشتی ببر.. اما حالا کمی صبر کن که نمازرا بخوانم . بعد سودایت راتول(وزن) کنم وبرایت تا خانه برسانم.
اگرچه شیرین سخت پریشان بود وعجله داشت که هرچه زودتر به خانه اش برود؛ولی چاره یی نداشت تا مرجان نماز بگزارد، همانجا در همان هوای سرد ایستاده ومنتظر شود. هنگامی که مرجان سر به سجده می گذاشت ، ناگهان شیرین بینی او را دید. بینی مرد بقال نیز به بزرگی بینی همان مردی بود که امروز شیرین را همراهی کرده بود. شیرین ازدیدن بینی مرد بقال که مزاحم سجده کردنش می شد حیرت کرد و از خود پرسید خدایا چگونه در طول این همه سال متوجه بینی یی به این بزرگی نشده بودم.
دروازهءمنزلش را که کوبید به جز از سکوت ، پاسخی نشنید. پریشان شد وکوبهء آهنین در را با شدت بیشتری کوبید. هنوز هم خاموشی بود وصدایی شنیده نمی شد. اضطرابش بیشتر شد و مرجان بقال آن را حس کرده تصمیم گرفت از دیوار بالا برود وببیند چه گپ شده است وچرا دروازه را باز نمی کنند. مرجان که هوس وشهوت رادرزیر چند تا دندان کرم خورده اش حس می کرد، حاضر به هر نوع فداکاری وخود نمایی بود. او می دانست که بیوه زن زیبا وتنها به کمکش احتیاج دارد وحالا عجب فرصتی بود برای بیان ونمایش همدردی وجانفشانی . اما تیر مرد بقال به سنگ خورد، زیرا در همان لحظه دروازه بازوپروین نمایان شده با صدای بغض گرفته یی گفت :
- سلام مادرجان، چرا اینقدر دیر کردی؟ چقدر تر شده ای. اوهو چقدر سودا خریده ای ؟
شیرین چیزی نگفت ، ده ها سوال در ذهنش می جوشید ولی نپرسید. آن جا جای پرسیدن نبود. هم درگاه بود وآستانهء خانه و هم پیرمرد بقال با چشمان حریصش به پیکر دخترک می نگریست. دروازه را که بسته می کرد، مرجان بقال گفت :
- با امان خدا، شیرین جان! اگر صبح هوا صاف شد وکسی نبود برای برف پاکی ، مرا صدا کن..
مرجان که رفت ، شیرین وپروین سودا را گرفته به طرف خانه به راه افتادند. حویلی کوچک اکنون انباشته ازبرف بود. برف بالای درزها وپرچال های دیوارهای کوتاه حویلی ، بالای ناوه ها ورواق پنجره ها نشسته بود. برف چنان سنگین وانبوه بود که شیرین را از اندیشیدن به بینی های آدم ها باز می داشت. او به بام های خانه کوجکش می نگریست واز خود می پرسید: " خدایا، آیا با چنین برف انبوهی ، این دوتا بام تا صبح تاب خواهند آورد؟ " دلش خون شد وبه آسمان که نگریست ، هیچ روزنه ء امیدی نیافت. نی، برف در فکرایستادن نبود وآسمان هم تاته وتوی خود را نمی تکانید، آرام نمی گرفت...
خانه سرد وتاریک بود. چندان تاریک که چشم چشم رانمی دید. شیرین از تاریکی نفرت داشت. از تاریکی خاطرات تلخی داشت . از تاریکی بیزار بود. او هرقدر جستجو می کرد، گوگرد را نمی یافت . گوگرد در جای همیشه گیش نبود،انگارگوگرد گم ونیست شده بود، چه کسی گوگرد را برداشته بود؟ چه کسی .. گلاب ؟
اما گلاب درخانه نبود. گلاب هم مانند گوگرد گم و نیست شده بود.. پس نفیسه کجا بود؟ نفیسه همان جا بود، در زیر لحاف صندلی خوابیده بود، با یک لا پیرهن، گرسنه وآزرده. نفیسه را که بیدار ساختند، گوگرد هم پیدا شد. گوگرد را نفیسه در پهلوی اجاق سرد وخاموش گذاشته بود. مگر جای گوگرد همان جا نبود؟ آتش را که بر افروختند وچراغ را که روشن کردند وصندلی هم که گرم شد ، شیرین از دختر کلانش پروین پرسید:

- حالی بگو که امروز چه خوردید وچه کردید؟ خوب این گلاب جانخورکجاست که شما را در این حال وروز تنها مانده ورفته ...
پروین ونفیسه با شنیدن این حرف ها خود هارا به پهلوی مادرشان فشرده وبه گریه افتادند. شیرین نمی دانست که چه واقع شده ، نمی دانست که چرا آنان گریه می کنند، نمی دانست چه کند تا آن ها هرچه زودتر حرف بزنند. آیا به تسلی شان بپردازد یا بالای شان عتاب کند ؟ ولی خودش هم می خواست همین طوری بدون کدام علتی با آن ها گریه کند.گویی احساسی در ضمیرش سر بلند کرده بود که به او می گفت، موردی هست برای گریستن. اما خودداری کرد واز آن ها بار دیگر خواست تا بگویند که چه واقع شده است؟ سرانجام طوفان گریه های نفیسه فروکش کرد وگفت :
- لالایم نزدیک بود که من وپروین را لت کرده لت کرده بکشد.تا این که نانی را که در دسترخوان مانده بود گرفت وبالا شد به بام ..
پروین حرف اور ا قطع کرد وگفت :
- راست می گوید مادر جان! صبح که از خواب بیدار شد، اول پرسان کرد که تو کجا هستی. بعد رفت وقفل بکس آهنی ات را شکستاند. بکست را ریگ شوی کرد وکالایت را تیت وپرک نمود. پیراهن گلابیت را گرفت وتوته توته کرد. پس از آن پیش من آمد وگفت : کره های طلایی مادرت کجاست؟ گفتم مادرم کره از کجا کرد؟ اگر می داشت می فروخت. گفت چطور خبر نداری. همو کره هایی را می گویم که در عروسی " مکی " به دستش کرده بود. گفتم من آن وقت خرد بودم، یادم نیست. لالایم بسیار قهر شد. از موهایم گرفت وبا مشت ولگد به سر ورویم زد. نفیسه را هم چند قفاق زد که بینیش خون شد. آخر ما به او گفتیم که مادرم کره هایش را پوشید ورفت ، از ترس گفتیم...
شیرین نفیسه را درآغوش گرفت ، رویش را بوسید وگفت آفرین دخترک مقبولم.اما پروین گریه کنان گفت:
- لالا گلابم که گپ های ما را شنید رفت، دستر خوان را پالید ، همان یک دانه نان باسی را گرفت و به بام بالا شد. پس که آمد مرا در بغل گرفت. کدام چیزی خورده بود که دهنش بوی می داد. چشمهایش سرخ شده بودند. نفسک می زد وسینه هایم را در مشتش فشار داده می گفت : " یا جای کره هارا نشان بده یا همین حالا .. " من هم دیگر تاب آورده نتوانسته وگفتم ، کره ها در دودکش بخاری آویزان هستند...
با شنیدن این سخنان شیرین آه بلندی کشید. آه نبود، چیزی بالاتر ازآه بود.یک چیغ ، یک فریاد، یک بانگ بلند وخشم آگین. آخ ، گلاب این موجود کینه توز یک چشم، تمام زنده گیش را که در دودکش بخاری آویزان کرده بود، ربوده ورفته بود خانهء سرور تحویلدار. خانهء همان نامردی که گلاب را قمار باز ساخته بود وهرچه پیدا می کرد از نزدش می برد. شیرین با دانستن این حقیقت نمی دانست چه خاکی بر سر بریزد. می گریست وباهردو دستش بر تخت سینه اش ، برفرق سرش ، بررویش وبرزانوانش می کوبید . کاش جای کره های طلایی عزیزش را به پروین ونفیسه نمی گفت . کاش آن ها را به نجیبه می داد که برایش نگاه کند. کاش همین امروز صبح آن ها را به دست می کرد ومی رفت. ...آه که این کره ها چقدر عزیز وبرایش با ارزش بودند. چقدر سال ها گذشته بود ، از آن شبی که مامور سبحان برایش این کره ها ی طلا را تحفه داده بود. چه سختی هایی را که تحمل نکرده بود: گرسنه گی ، تنگدستی وفقر تا آستانهء خودفروشی . اما کره ها را نفروخته بود. انگارکره ها به جانش بسته بود . کره ها را نگاه کرده بود. یکی را برای پروین ودیگری را برای نفیسه ..
اگرچه غم شیرین درآن شب پربرف وسرد ومنجمد زمستانی به کره هایی ارتباط داشت که برایش سخت عزیز وبا ارزش بودند ؛ ولی این تنها نبود. غم های دیگری هم روی دلش تلنبار شده بودند واینک با از دست رفتن کره ها ، بهانه یی پیدا شده بود برای های های گریستن وبه خاطر آوردن مرارت ها ورنج هایی که دیده وکشیده بود. درواقع شیرین سال ها می شد که می گریست. هم به خاطر آن که دختر سلمانی بود، شغلی که درآن روز وروز گار خوار وحقیر شمرده می شد، می گریست. هم به خاطرآن که پدر گلاب همین جوان شانزده ساله یک چشم ، مثل یک آدم وحشی ومانند یک گاو نر ، آن چه را که حتا به نزد دختر دلاک نیز عزیز می تواند بود با عنف وجبر از وی ربوده بود، هم به خاطر روزهایی که جن ها در دهنش جا گرفته بودند وبروجودش سلطنت می کردند وهم به سبب آن که هنگامی که برای اولین بار لذت عاشق شدن رااحساس کرده بود ومردی را که دوست می داشت ، گم کرده بود. مرگ پدرومادر، فقرجانکاه ، خانه به دوشی،تنهایی و
زنده گی کردن در عصرسیاه طالبان ، شیرین زیبا روی را چه می خواست وچه نمی خواست به گریه می انداخت. در حقیقت شیرین پیوسته می گریست. هنگامی که با خویشتن خویش خلوت می کرد ویا همین که سایهء مزاحمی رادور می دید، می گریست. گریستن پاره یی از زنده گیش شده بود. گاهی بلند وگاهی خفه می گریست وگاهی مانند همین حالا با ضجه وناله . گریه ازوی موجودی ساخته بود لبریز از وحشت وانبانی از ترس وواهمه . دیگرگریستن عادتش شده بود وهنری بود که بدون هیچ تمرینی آموخته بود.
***
پروین ونفیسه را که تسلی داد وخوابانید، خودش نیز درپتهء گرم صندلی دراز کشید. خسته شده بود. احساس می کرد تب آرام آرام در تنش می خزد.هنوز هم دلش می خواست بگرید ؛ ولی درچشم خانهء چشمانش اشکی باقی نمانده بود. همه را افشانده بود. خدا می دانست که کره های محبوبش حالا بردستان کدام زن خوشبختی بوسه می زد. آری، دیگر آن ها را هرگز نخواهد دید، حتا در خواب. اما این برف لعنتی هنوز هم بند نیامده ، ببین که چه تگرگ آسا می بارد. پس بام ها را چه کسی پاک خواهد کرد؟ شرم است اگر از مرد دیده دریدهء بقال که بینیش به بزرگی بینی آن یکی است وسنش هم از مرزشصت می گذرد، کمک بخواهم. آه که چه آدم چشم سفید ودیده درایی هست وهنوز هم سر وکونش با دیدن هرزنی می جنبد. نه حتا اگر بمیرم هم ازآن گرگ پیر کمک نخواهم خواست. بهتر است صبح وقت ، پروین ونفیسه را بفرستم پی برف پاک کن ها. آن ها در چنین روز های نزدیک مسجد جمع می شوند.حالا پول دارم وخیالم از این بابت راحت است.
پس از این گفتگو با خود چشم برهم گذاشت تا بخوابد، اما هرقدر که کوشش کرد ، خواب به سراغش نیامد. اول کره های طلا مزاحمش می شدند وبعد بینی های آدم ها .. آرامش خیالش را برهم می زدند. آدم هایی که درنمایشنامهء زنده گی پر از درد ورنجش شرکت کرده وهرکدام نقشی درآن بازی کرده بودند. مکاشفهءذهنی اش تازه آغاز شده بود:
 
 
 
 
 



This email has been checked for viruses by Avast antivirus software.
www.avast.com