ariana

ariana

Tuesday, September 30, 2014

آئينه شکسته

عزیزان این داستان را حتمن بخوانید ..! 
 چون «حقیقت تلخ یک بانو فریب خورده است».
نوشته : فردیانا- ظریفه - طبیب زاده!
    رويا را بعدى سال ها ميديدم ، رویا که مثل گل های اول بهاری تروتازه گی داشت..! چشمان درشت ومیشی اش را همه دوست  داشتند . موی های سیاه وپر پشتش همچو موج های دریا انتظار دستان نوازشگر یک عاشق پاک را میکرد.   
   رویا هروقتی به آئينه نگاه میکرد .!.با خود. فکر میکرد ..! گویا خداوند اورا چیده چیده از باغ های مختلف و دسته گل خوشبو ساخته و تقدیم طبیت کرده..
 
  عاشق کتاب ورمان های عاشقانه بود و دوست داشت بخواند ، روزی قلم بدست گرفت خواست بنویسد.قلم خود روی صفحه ها میدوید , رقص رقصان قصه سرایی میکرد . با خود گفت : « خدایا من هم میتوانم بنویسم .؟» از داستنک ها شروع کرده بود.. میدانست استادش براى او اصلاح میکند . استاد هم از خدا بهانهء اصلاح نوشته هاى رويا را ميخواست و با بهانهء نوشته با چشم هايش عقب عينك نمرهء رويا را مى بلعيد.  
   یک روز رویا تمام نوشته هایش را به استادش برد .گفت :
- من یگان چیز نوشته کردم , مگر مطمین نیستم آیا قابل نشر است یا نه..؟ چون استاد  رویا هم مرد خوش هیکل بود و رویا با ديدن استاد دستانش میلرزید نمیدانست چرا ؟ يك چيزى بود كه مانند مقناطيس آن دو را بسوى هم ميكشيد، رويا ارادتمند و استاد شريف عاشق روى رويا بود. هربار نوشته هايش را استقبال كرده ميگفت: - استعدادت فوق العاده است , بسیار زیبا ! باورم نمیشود . تو میتوانی نوسینده خوبی شوی . .« چند جای را که مشکلات علامه گذاری داشت اصلاح ميکرد..» وقتی خدا حافظی ..رویا لرزه عجیبی در تنش حس ميکرد ! روزى هر دو بيرون از محوطهء پوهنتون منتظر سرویس بودند دید ،  
   استاد شریف را به رویا نزدیک شد. رویا لرزه عشق در وجودش حس میکرد .گویا هر دو به شدت عاشق هم شدند, و از بودن در کنار یکدیگر لذت میبرند.
    رویا دختر ساده دل , فکر میکرد قلبش از جا جدا میشود ..اما بعد چند لحظه به خود مسلط شد..
- شریف از رویا  پرسید : 
- شما کجا میروید ؟ رویا گفت :
 - خانه ما مکروریان است شریف گفت : 
من هم مکررویان میرم چه تصادف خوبی .نگاه های آنها ما با هم عمیق تر شد.. رویا با خود فکر میکرد در پرواز است .سکوت میان هر دو شان را با امدن صدا بس شکست. .. رویا بعد از خداحافظی از سرویس پایین شد .اما نمیدانست او را چه شده هر لحظه به شریف فکر میکرد. چند روز بعد شريف كه در تب و تاب رويا ميسوخت با هزار ناباورى به رويا پيشنهاد ازدواج كرد. رويا مانند گل لاله سرخ شده بود و با لكنت گفته بود : -بلی ..بلی شريف با هیجان تا و بالا ميدويد و ميخواست در لحظهء تشريفات يكسر شده معشوقه را بدست بياورد. عشق رویا وشریف همه را متعجب ساخت .. شریف هر روز میخواست رویا را ببیند، آغاز صبح رويا و آخرين بلند خفتن در روياى رويا بسر ميكرد . تیلفون های هر ساعته اش با مسج های عاشقانه اش زیاد تر رویا را دیوانه شريف مى ساخت . زندگی زیبا را با حس از سادگی ولطافت شبنمی بر برگی سبز وبا اندکی ریز ریز های حاشیه های برک گل رز عاشقانه به رویا زیبا اعتمادش را بالا تر میبرد . وخوشبختی اش را در میان بازوانش حس میکرد .. عروسی شان هم مجلل بود ..همه از زیبایی رویا سخن میگفتند .رویا وقتی به آئينه میدید تپش قلبش آنقدر زیاد میشد.. که گویا همه عالم از زیبایی واز عشقش سخن میگفتن .. رویا به زیبایی اش میبالید نگاه هایش را از آئينه نمیکند . دوست داشت همینطورآئينه باشد هر طرف واوخودرا نگاه کند . در آن شب , دوکبوتر عاشق در سکوت تنهایی در اطاق خود را دیدن آنها زن وشوهر همدیگر بودن. رویا این عشق را با رگ رگ وجودش در نفس های او میافت .از تماس با جسمش لذت عجیبی میبرد . مگر دریغ ودرد که این آتش عشق وآن «گپ های عاشقانه شریف» صرف کلمه های قشنگ داستانی روی کاغذ های فرسوده افکار یک مرد هوس ران چیزی بیشی نبود 
... چند وقت از اردواج شان نگذشته بود .رویا از حقايق خبر شد ، شريف با زنان ممتدد و از خودش بزرگتر روابط نامشروع داشت . قلب پاک وبی آلایش رویا آمادهء این شکست بزرگ نبود ..در جایش خشک شد, رویا گفت: هیچ امکان ندارد .ما عاشق همدیگر استیم .او تنها مرا دوست دارد . فکر میکرد مردم حسودی میکنند ..به خود نگرفت صاحب یک جفت دوگانگى شدن , که مثل پری کوچک فرشته وار وارد زندگی شان شد..رویا ازخوشی میخواست پرواز کنم ..حس مادر بودن را در مکیدن پستانش به او می داد. چشماانی خمار میشی رنگش با موی های انبویش وظراقت جلدش دخترش برای رویا, دخترانش عشق دوم شده بود ..به زندگی اش رنگ دیگری داده بود .. رویا را به شریف نزدیک تر میساخت ..اما شریف روز به روز روشش سرد وسردتر میشد . یک روزشریف به رویا گفت : - میدانی من هرگز ترا دوست نداشتم ، تو شكارى نفرت من و نامزد قبلى من شدى و ديگر اينكه ترا صرف برای هوس رانی ام گرفتم..! آن شب شریف قصه کرد : من با دختر همسايه قبلا با هم عاشق بودیم , قصه عشق بازی من و او را همه میدانستن .اما او هم مانند تو حسود شده بود زيرا ميخواست همه جوانيم را در پاى يك زن قيد كنم، وقتى مرا ترك كرده رفته غيرتم خدشه دار شد ..و من هم گفتم : از او کرده دختر زیبا تر پیدا میکنم . که تو را دیدم .. دنیا صفا وصداقت رویا بیچاره برایش تاریک شد ..این مرد هوس باز زندگی واحساسات اورا به بازی گرفته بود. آن زن ساده دل به چه آسانی به او دل داده بود . جسمش وقلبش به پای های کثیفش فرش هوس هایش کرده بود ..ارتباط شان صرف در چوکات زن وشوهر ماند .آن مرد هنوز هم در بیرون از منزل مصروف هوس بازی هایش بود ..زنان زیاد در محل کارش با او ارتباط داشتن ..اما هر بار شریف از رویا معذرت میخواست ..! رویا از شرم روز گار صدایش نمیکشید .. آنها به خاطر دور شدن از این همه مشکلات شهر عوض كردند , آغاز تازهء را در یک دنیا دیگر تجربه کردن . در اوایل روابط شان در خوب بود , رویا هم دلگرم زندگی ودختران نازش شده بود . مگر باز مرد هوس باز در دنیا آزاد تر فرهنگستان عیاشی اش هم اوج گرفت . شب ها دهن به دهن زنان ديسكو ها ميگذاشت و معشوقه هاى روسی ، ايرانى و تركى را تجربه ميكرد . اما رویا نمیخواست شوهرش را ازدست بدهد.صبر را سپر درد هایش ساخت... مگر شريف غرق شهوت و شهرت از زن و فرزندان فاصله ميگرفت، فاصله ايجاد ميكرد و با رويا بخاطر هيچ دست و يخن ميشد. شريف و دوستان نا شريفش كه از اهل بيشتر نااهل بودند برايش يك بيوهء طلاقى را درك داد. زنى كه الكول را مانند آب سر ميكشيد و با هر مرد حاضر به آميزش بود. با ديدن او چشم هاى شريف برق ميزد. رويا با خود ميگفت شاید شوهرم پشیمان شود ..اما آن زن مثل ماری افعى بود .که یک روز هم نمیخواست شریف با رویا تنها باشند .. در یکی ازنیمه شب ها شریف غرق نشهء شراب وشهوت حیوانی به خانه آمد. چاپ لبسرين زن هرزه در بر روى شريف برق ميزند، رويا با حسادت مملو از عشق مى پرسد: .. - باز با او زن «...»بودی ؟؟ . شریف گفت : - صدایت خاموش کن .به کارم غرض نگیر به مردم ميگويم كه زن من روانى و حسود است .از صدا بلندش دختر ها هم بیدار شد .. بخاطر آن زن «بی همه چیز».. داد و فرياد شريف سر ميشود ؟ شريف داد ميزند: - برو از خانه و زندگى مه گم شو. رويا كه از درد گريه ميكند با زارى ميگويد: - بخاطر آن اصطلاك شده ناموست را از خانه بيرون ميكنى ! شريف مبدل به حيوان ميشود و با يك حركت ترموز چاى را بسوى رويا پرت ميكند ، چاى داغ ترموز پوست و گوشت روى زيباى رويا را برباد ميسازد. رويا فرياد ميزند : - مادر رويم سوخت ! و شريف با بيرحمى از مو هايش گرفته او را كشان كشأن از خانه بيرون ميكند. 
... رويا با روى كه ديگر آن زيباى سابق را نداشت. آئينه را دیگر دوست نداشت ..آن مرد با آئينه های فریبنده اش ,  تمام آئينه های امیدش را در سینه پر دردش شکستانده بود. 
  برايم قصه سراپا درد که نميدانست با كدام الفاظ برايم بیان کند گفت : 
، ما باهم میگریستیم ومن مینوشتم .در بین این صفحات اشک دو زن با تنفر به آن مردی با دوچهره را میتوانید حس کنید. 
..«. آیا میدانید..؟؟ میتواند ببینید که  در پشت شخصیت بعضی شریف ها چه بی شرف های  پنهان است ..؟؟
 
2014-9-28
 
 
 
 
 



This email is free from viruses and malware because avast! Antivirus protection is active.