ariana

ariana

Sunday, September 21, 2014

داستانک کوتاه و بسیار زیبا

دنیای مجازی واقعی
در پارک نشسته بودم داشتم فیسبوکم را چک می‌کردم.
یک پسر پنج شش ساله آمد و گفت: «عمو یک آدامس می‌خری؟»...
گفتم:
همرایم پول ندارم اگر دلت میشه اینجا باش تا دوستم بیاد و من ازو پول بگیرم..
نشست..
ازم پرسید که چه میکنم ،
گفتم در دنیای مجازی می گردم ،
گفت اون چیست؟
خواستم پاسخی بدهم که برای کودک قابل درک باشد گفتم:
بچه جان فضای مجازی جایی است که نمیتوانی چیزی را لمس کنی ولی رویا هایت را می سازی..
گفت :عمو من هم دنیای مجازی دارم و همه روزه دران در گردش ام
گفتم انترنیت داری؟
گفت :
نه عمو پدرم زندان است نمیتوانم لمسش کنم ولی دوستش دارم.
مادرم از ساعت شش می رود کار و ساعت ده بر میگردد ،نمی بینمش ولی دوستش دارم.
خودم دوست دارم درس بخوانم دکتر شوم ولی نمی توانم باید کار کنم ،
مگر این دنیای مجازی نیست عمو ؟
اشکهایم را پاک کردم و فقط این گفتم :
آری پسر دنیای تو مجازی تر از دنیای من است....



This email is free from viruses and malware because avast! Antivirus protection is active.