ariana

ariana

Wednesday, March 5, 2014

چادر شبگون

تقدیم به شیرین گرامی
شهلا لطیفی
آن زن را مبینم با عطوفت
که پوست و رنگش را
در حوادث روزگار باخته است
 
دستانش از گرمی و سردی کاشانه اش خشکیده اند
گیسوانش پرپر
ز تنگنای چادر شبگونش
با وقار آویخته اند
دیدگانش در آبگینه نقض شدهء روح
که هر قطره اش داغتر از تنفس آن مرد پهلویش است در بستر اجباری روزگار
طراوت باخته اند
اندامش در خود فرورفته است چو نخل آسیب دیده ی با دست طغیان
و قلب و حواسش که چه سرد، چو ژاله های طوفان یک بهار
لیکن آن زن همیش چنین نبوده است
اکنون
رنگش- پوستش -حسش- قلبش- دیدش
و هم آن روحش
انقباض کرده اند در خم و کناره های از اندامش با تزلزل
شکنجه
ذلت
غصه
تهمت
با دلهره
از ناکامی
ز غیبت
و با خودگذریها و قربانی ها
در ته ی اشکهای شبانگاهی
و هم در لای آن اصلیتش که هنوز هم چه گرم است
با خیالات کودکی
بشاشیت خفته
خنده های مقید
اعتماد به فردا
با تجلی روزهای بلوغ و جوانی در پهلو
که متانت در افکار را با خود توشه داشته است
و اشعه آرمان را در نگاهش قبضه
و تا هنوز هم در بحبوحه خسته گی های جسم و روحش
و در میان قلب زخمی و دولایش
با ترس و بیم
آن اشعه میدرخشد
اشعه آرمان معصومانه
 
 
شاعرتوانا و موفق سپاس فراوان