ariana

ariana

Sunday, March 16, 2014

؟! حاصل حساب «مستوفی»؛ طالبانیگری و "چاه چمکران"

محمد عالم افتخار
(ادامهِ)...«بچه خر! افغانستان؛ هیچوقت در قرن سیزده نبود!»...
گلاب به رویِ خواننده گان گرامی؛
این تیتر برگرفته شده از دُرفشانی های یک مدعی رهبری و زعامت افغانستان خطاب به جمع هواداران و پشتیبانانش میباشد؛
 
و درست به همین علت؛ سرنامه یک نوشتار از بنیاد گوهر اصیل آدمی؛ که لزوماً مؤسسهِ "سیاسی  روزمره گی" نیست؛ قرار گرفته است.
ایشان جناب دکتور(محمد)اشرف غنی احمدزی کاندیدای مطرح برای انتخابات کنونی ریاست جمهوری؛ میباشند که در محضر هزار ها تن از هموطنان مرکز و بخش های شمالی کشور به زبان فارسی دری چنین فرموده اند:
«مه میفامم. انتقال موجب چیست؟ انتقال از یک طرف خطر است، از یک طرف یک فرصت.
خطر ده چیست؟
خطر ده ایست که هرکس مثل "رولیستی ورد"  واری میگه «افغانستانه بانین که ده قرن سیزده بره». بچهِ خر! افغانستان هیچوقت ده قرن سیزده نبود.»
 
در بخش گذشته خواندید: 
 *ـ "افغانستان شناسی" وحشتناک یک داوطلب حاکم شدن بر افغانستان
 *ـ "قرن سیزده" چیست و "افغانستان قرن سیزدهمی" کدام است؟(1)
در ینجا خواهید خواند:
 *ـ بلای یورش ملخوار بربر های چنگیزی  بر همین "افغانستان"
*ـ خلیفه، سران و قلدوران اسلامی؛ همدست بربر های مغولی در قتل عام ها
 *ـ حساب "هزار سال" «مستوفی»؛ طالبانی گری و "چاه چمکران"... ؟!
*ـ همسانی هایی از شریعت چنگیز و شریعت ملا عمر...
 
 
عزیزانی ضمنِ استقبال از نوشتار کنونی؛ متذکر شده اند که بهتر بود رأساً بر سخنان جناب احمد زی تمرکز میشد؛ طرح مسایل مربوط به لیام فاکس؛ قدری موضوع را پیچیده و طولانی ساخته است!
با ابراز تشکر؛ عرض می دارم که غایه تلاش و ترکیز من؛ بر همچو موضوعات که شماری را آزرده هم میسازد؛ صرف تبصره و واکنش روزمره نیست.
اگر طرح و تجزیه و تحلیل کاملاً علمی؛ مقدور نباشد؛ سعی بر این است که دیدگاه وسیعتر و عمیقتری ارائه گردد تا منجمله حُرمت عزیزانی همچون گرامی سرور نیماد که هفته قبل مبلغ 300 دالر مساعدت مالی به همکاری محترم یعقوب فیضمند به بنیاد گوهر اصیل آدمی؛ فرستادند؛ ادا گردد.
چون ماحصل این تلاش ها؛ خوشبختانه وسیعاً در انترنیت آرشیف میشود؛ لذا محدود و منحصر به خوانندگان محترمِ ارتجالی؛ نمی ماند و عندالموقع طی کتب و رساله ها نیز چاپ و قابل استفاده خواهد شد.
در یاد آوری فوق الذکر این نکته هم بود که اکثر خواننده ها؛ حوصله مرور بیشتر از دو صفحه را ندارند. متأسفانه قسماً حقیقت است ولی؛ منجمله اگر بناست ما مثلاً از «قرن سیزده» بدر آئیم و افغانستان را از «قرن طالبی» و «عصر طالبانی» بیرون آوریم؛ و یا اگر بناست که ما هرکدام ـ به ویژه لایه باسواد ـ انسانهای «متفکر» خود؛ آنهم به سطح قرن 21 بگردیم؛ نه تنها ضرورت داریم که مقالات تحلیلی و سنگین را بخوانیم بلکه باید کتاب ها و حتی کتابخانه های سنگین را عمیقاً بکاویم.
بدبختانه این ضرورت؛ با پیشرفت های جهانی و بغرنجتر شدن اوضاع و احوال حیات انسانی؛ روزتا روز هم مبرمتر و شدید تر میشود و البته؛ این تقدیر بشر است و «جز بشر؛ هیچ جاندار دیگر به دانش و دین ضرورت ندارد!»(2)
لذا آغاز سخن از مدعیات دوسال پیش لیام فاکس مبنی بر «قرن سیزدهمی» بودن یا «قرن سیزدهمی» ماندن افغانستان که به لحاظ او؛ به هدف شانه خالی کردن از مسئولیت های اعلام شده «جامعه جهانی» در قبال این کشور انجام گرفته بود؛ وواکنش های دفاعی و عصبی ی  رئیس جمهور کرزی و رسانه ها از یکطرف؛ و پیوند و همسانی آن با نظرات «رولیستی ورد» و جناب (محمد)اشرف غنی: (افغانستان؛ هیچوقت در قرن سیزده نبود!)؛ در تازه گی؛ اصولاً مکمل و مؤید همدیگر بوده؛ ما را به بهترین تفکر و اتخاذ صحیحترین نتایج میرساند.
بنده دوسال پیش هم؛ درین استقامت عرایضی داشتم که یک جهت متفاوت از سایران را؛ِ برجسته میکرد و در آن که عنوان داشت؛ «دشمن دانا بلندت میکند!..»(3) نگاشته بودم:
 
"اینکه جناب وزیر جنگ کابینهء نو دولت فخیمهء انگلیس لطف فرموده و باشنده گان افغانستان را حتی در اوایل قرون وسطی هم نمرهء قبولی داده اند؛ سزاوار سپاسگذاری است.
اما اینکه گفته میشود مطبوعات و رسانه های کابل جان از این سخنان بر آشفته شده اند و حتی گپ را به حد نمک نشناسی! رسانده  نوشته اند که ما دیگر به انگلیس ضرورت نداریم؛ قابل تأمل میباشد... خوشبختانه شعر شاعر یادم هست که میگوید:
آئینه بنمود گر عیب تو راست       خود شکن ؛ آئینه شکستن خطاست!
قبل از همه اینکه لیام فاکس محترم؛ اگر در حضور جلیل جلالتمآب رئیس جمهور برگزیدهء ملت افغانستان! چنین فرموده اند؛ مخصوصاً مانند خانمی (طلاق طلب!)ـ که در قصه ها؛ اسباب شوهر را محکم  چنگ انداخته بود و شوهر ناگزیر علیه خود و به نفع خانم شهادت میداد ـ «سند اصولی» در دست داشته اند!
 صرف نظر از سایر مشخصات و مختصاتِ جلالتمآبی؛ خودِ چپن و پیراهن تنبان و کلاه قره قل یا لنگی آنچنانی؛ اسناد مثبتهء شرعی و قانونی ی مدار حکم  نهاد حقوقی و قضایی شرکت یونیکال و مماثل ها و دیوان های عالی مملکتین است!..."
چنانکه همه گان شباروز شاهد و ناظر عینی استیم؛ جناب (محمد)اشرف غنی احمد زی؛ به سختی تقلا به خرچ میدهند که از عالیجنابان کرزی؛ فهیم و خلیلی هم بیشتر و بهتر عبا و قبای قرن سیزدهمی به تن فرموده و حرکات و سکنات و نمایشات حتی پیشا قرن سیزدهمی؛ از خویشتن متبارز نمایند. تا هرچه بیشتر "بادی لنگویچ" یا زبان بدن جناب شان را «همرنگ جماعت» افغانستان بگردانند!....
خوب؛ سیاست است و همین است و همین!
مگر ابراز یک حرف و تعبیر و تمثیل تاریخی؛ چرا آنجا کرزی بُردَه بار و اینجا احمد زی فلک الافکار! را چنان و چنین خشمگین بسازد که در بدل آن؛ دولتی مانند بریتانیا را «استعمارگر نژادپرست» و شخصیتی چون رولیستی ورد را «بچه خر» بخوانند؟!
مسلم به نظر میرسد که اینجا هردو؛ بنابر روان اجتماعی خود؛ به شدت نمیخواهند با حقیقت «تاریخ افغانستان» و از آن مهمتر با تحلیل مسایل تاریخی به طریق «فلسفه تاریخ» روبرو شوند!
با اینکه وقتی؛ بحث تاریخی در میان است؛ به سخن ژرف جناب دکتور فرهنگ هلاکویی؛ پُشت انسان دانا به لرزه می افتد(4)، معهذا میتوان نسبتاً با قطعیت در حد کُلیات گفت که: تاریخ افغانستان؛ به ناگزیر و بسی بسی بدبختانه!!!؛ همان تاریخ خراسان کلان است که در قرن سیزدهم میلادی و به هنگام ایلغار مغول و تباه شدن طی این آفت وصف ناپذیر؛ بخش مهم و آبادان فلات ایران بود.
خوشبختانه درین عرصه یکی از خوبترین و ذوجوانب ترین تحقیقات در اینجا وجود داشته و به ساده گی قابل دسترس میباشد.(5)
 
ـ بلای یورش ملخوار بربر های چنگیزی  بر همین "افغانستان:"
 
بیائید؛ بازهم اندک اندک و تیتر وار مشاهده کنیم که افغانستان در قرن سیزده؛ طبق سخن «بچه خر!» موجود بود یا حسب فرمایش «بچه ناخر!ـ جناب (محمد)اشرف غنی احمدزئ» موجود نبود؛ و اگر خدای ناخواسته! موجود بود؛ چه بر آن گذشت؟
 
ـ  دفاع مردم در حملهٔ نخست مغولان در شهرهای اترار و خجند و هرات (افغانستان) همچنین مقاومت اهالی خوارزم، نیشابور، هرات(افغانستان)، طالقانِ خراسان(افغانستان) و سمنان نشان از آن دارد که در حملهٔ نخست؛ شهرهای مختلف در مقابل حملهٔ مغول به شدت مقاومت کردند...
 
ـ تحول در سیستم نظامی ایران از زمان سلطان محمود غزنوی ( ۴۲۱-۳۸۷ ه ق ـ افغانستان) آغاز شد... سربازان ارتش جدید نه تنها حقوق دریافت می‌نمودند بلکه سهمی از غنائم جنگی نیز به آنان می‌رسید. پیدایش ارتش و افزوده شدن آن بر بافت سنتی قشون که خاستگاه قبیلگی داشت، اولین ویژگی مهم اجتماعی به قدرت رسیدن قبایل آسیای مرکزی در ایران بود.[۶] 
 
ـ مقارن جلوس سلطان محمد خوارزمشاه ( ۶۱۷–۵۹۶ ه ق) غوریان (۶۰۹-۵۹۷ ه ق(افغانستان)) توانستند پس از برافتادن غزنویان (۵۸۳-۳۴۴ ه ق(افغانستان)) باقی‌مانده سرزمین‌های غزنوی و شهرهای خراسان(افغانستان) مانند شهر بلخ زادگاه مولوی را به تصرف خود در آوردند. سلطان محمد در سال ۶۰۹ سلسله غور را برانداخت و با تصرف غزنین (افغانستان) در سال ۶۱۱ توانست سرحد قلمرو خود را از طرف شرق به هندوستان برساند.
 
ـ در اواخر سال ۶۱۷ پس از فتح خراسان(افغانستان) و سمرقند توسط چنگیز، جلال‌الدین و برادران کوچک‌ترش اوزلاغ شاه و آق شاه از خوارزم گریختند. چون خبر فرار پسران سلطان محمد به چنگیز رسید، او سپاهی مغولی را به تعقیب ایشان فرستاد. جلال‌الدین که زودتر از دو برادر خوارزم را ترک کرده بود به همراه تیمور ملک والی سابق شهر خجند در بیابان و نزدیکی شهر نسا بر گروهی ۷۰۰ نفره از مغولان پیروز شد و اسب و سلاح آنان را تصرف کرد و سپس راهی نیشابور گشت.
اوزلاغ شاه و آق شاه بعد از جدا شدن از جلال‌الدین به چنگ مغولان افتادند و به دست آنان کشته شدند. جلال‌الدین نتوانست در خراسان(افغانستان) سپاه کافی گرد آورد و بعد از مدت کوتاهی اقامت در نیشابور، به طرف هرات(افغانستان) حرکت کرد. او در آغاز سال ۶۱۸ ه ق به غزنین(افغانستان) رفت و به محض ورود به این شهر، دو نفر از سرداران خوارزمشاه، با ۶۰ هزار سپاهی به کمک وی آمدند. جلال‌الدین در غزنین (افغانستان) سپاهی مخلوط از اقوام مختلف تشکیل داد و با همه لشکریان خویش به قصبهٔ پروان(افغانستان) نزدیک غزنین(افغانستان) رفت و در جنگی که به جنگ پروان (افغانستان)  معروف است، سپاه مغولی را شکست داده غنائم زیادی به دست آورد.[۵۴]
 
ـ تصرف شهرهای خراسان(افغانستان):
چنگیز پسر خود تولی را به خراسان(افغانستان) مأمور کرد. در سال بعد، (۶۱۸ ه ق) تولی، خراسان از مرو تا بیهق (سبزوار) و از نسا و ابیورد تا هرات(افغانستان) را یکی یکی اشغال نموده و آنجا را مانند ماوراءالنهر تخریب کرد.[۳۴] او به ویژه شهر مرو یکی از قدیم‌ترین مراکز فرهنگی آسیای مرکزی را خراب کرد.[۳۵] بعد برای سرکوبی شورش در نیشابور مردم این شهر را قتل‌عام کرد. مردم شهر کلات(افغانستان) هم که قریه بسیار کوچک و دور افتاده بود از گزند سربازان مغول در امان نماندند...
 
ـ ۶۱۹ ه ق چنگیز پس از عبور از معبر پنجاب و تسخیر ترمَذ و بلخ(افغانستان) و گرفتن شهرهای ولایت جوزجانان(افغانستان) از جیحون گذشته و به سرزمین طالقان(افغانستان) آمد. این طالقان شهری واقع در ولایت جوزجانان(افغانستان) بود و طالقانِ خراسان گفته می‌شد. قلعهٔ طالقان نصرت کوه نام داشت. محاصرهٔ این قلعه ده ماه به طول انجامید تا سرانجام پسران چنگیز به کمک او آمده طالقان (افغانستان) را فتح کردند.
پس از آن چون خبر فتح جلال‌الدین را در پروان(افغانستان) در نزدیکی شهر غزنین(افغانستان)  به چنگیز داده بودند از راه بامیان(افغانستان) به غزنین آمد و در بین راه؛ بامیان را محاصره کرد.
هنگامی که مغول ها سرگرم محاصرهٔ این شهر بودند، مُوتُوجن، پسر جغتای و نوهٔ محبوب چنگیز، به دست یکی از اهالی بامیان(افغانستان) کشته شد.[۳۸]  چنگیز پس از فتح بامیان(افغانستان) دستور داد که علاوه بر مردم؛ جانوران را هم بکشند و کسی را به اسارت نگیرند و بچه در شکم مادر زنده باقی نگذارند و سپاه مغول به دستور چنگیز؛ شهر را چنان ویران کردند که دیگر کسی نتواند در آنجا سکونت کند.[۳۹] 
هنگامیکه چنگیز به غزنین(افغانستان) رسید چون جلال‌الدین از این شهر رفته بود به دنبال او به کنار رود سند(در منتها الیه افغانستان تاریخی) شتافت ولی نتوانست مانع فرار جلال‌الدین به هند شود.
 
ـ نیشابور قبل از حمله مغول اعتبار و شوکت بسیاری داشت و در ردیف شهرهای بزرگ چهارگانهٔ خراسان(افغانستان بزرگ) شامل مرو، بلخ، هرات به شمار می‌آمد. این شهر از مراکز عمدهٔ سامانیان  و غزنویان بود و در عهد سلجوقیان و خوارزمشاهیان نیز از مراکز معتبر و آباد بود.
 
ـ از طرف دیگر طرفداران ترکان خاتون و اوزلاغ شاه برادر کوچکتر جلال‌الدین در صدد قتل جلال‌الدین خوارزمشاه برآمدند، جلال‌الدین بناچار به خراسان(افغانستان) گریخت و فتوحاتی نیز به دست آورد و قدرت و نفوذی یافت و مردم خراسان(افغانستان) چون خبر فتوحات او را در پروان(افغانستان) شنیدند به دوباره‌سازی حصار شهرها اقدام کردند...
 
ـ در مرو نیز مردم به امید غلبهٔ جلال‌الدین بر مغول شورش کردند و شهر دوباره به دست یاران جلال‌الدین افتاد. آنان حاکم دست نشاندهٔ مغول در مرو را کشتند. پس از آن لشکریان چنگیز به قصد خوابانیدن شورش مردم رسیدند و جمعیت ساکن مرو را به اقسام شکنجه از قبیل مثله کردن و سوزاندن در آتش کشتند.
در هرات(افغانستان) نیز مردم شوریده و حاکم مغولی را کشتند. چون این خبر به چنگیز رسید؛ پسر خود تولی را سرزنش کرد و گفت: «اگر بار اول تو تمامی مردم هرات(افغانستان) را می‌کشتی چنین فتنه‌ای بروز نمی‌کرد.» و دستور داد که از مردم آن شهر احدی را زنده نگذارند. شهر ۶ ماه و ۱۷ روز تحت محاصره بود تا در جمادی‌الثانی سال ۶۱۹ به تصرف مغول درآمد و آنان به هر کس که دست یافتند، کشتند و شهر را ویران کردند. پس از خرابی مرو، هرات(افغانستان) و نیشابور؛ قیام مردم سرزمین‌های جنوبی ماوراءالنهر(یعنی افغانستان و...) به زودی خوابید.[۶۰]
 
ـ چنگیز پس از فتح طالقان خراسان (طالقان بلخ ـ افغانستان) و بامیان(افغانستان) با گروه زیادی به سوی غزنین(افغانستان) رفت تا با جلال‌الدین مقابله کند. جلال‌الدین توان پایداری در برابر خان مغول را در خود نمی‌دید، و به همین سبب غزنین (افغانستان) را تخلیه و قصد گذشتن از رود سند را کرد...
 
ـ در سال ۶۲۶ ه ق به امر اوگتای قاآن پسر سوم و جانشین چنگیز سپاهی به فرماندهی جُرماغُون نُویان عازم ایران شد و به تسخیر ممالکی که مغول درست آن را نگشوده بودند مانند غزنین (افغانستان)،  کابل(افغانستان)، سند(افغانستان)، زابلستان(افغانستان)، طبرستان، گیلان، اران و آذربایجان وغیره اقدام کرد.[۶۹]
 
ـ حکومت ایلخانان در ایران از سال ۶۵۴ ه ق آغاز شد. هلاکو ممالک فتح شده را بین پسران و امرای مطیع دست نشاندهٔ خویش تقسیم کرد. از جمله خراسان(افغانستان) و جبال؟  را به پسرش اباقاخان،  اران و آذربایجان را به پسر دیگرش یشموت داد و امیر انکیانو را فرماندار مغول در فارس کرد...
 
ـ دفاع مردم در حملهٔ نخست مغولان در اترار به رهبری اترارخان و در خجند به رهبری تیمور ملک و در هرات(افغانستان) به رهبری ملک شمس‌الدین جوزجانی و همچنین مقاومت اهالی خوارزم و نیشابور و هرات(افغانستان) و در قلعه نصرت کوه (منصور کوه) در طالقان خراسان(افغانستان) نشان از آن دارد که شهرهای مختلف ایران در دفاع مقابل مغول به شدت جنگیدند اما نفاق سران کشوری و لشکری با یکدیگر و نداشتن یک رهبر مدبر و فرار خوارزمشاه و بی‌انضباطی کار نگذاشت که این همه مدافعات دلیرانه به نتیجه‌ای قطعی منتج شود.[۸۴] 
 
ـ خلیفه، سران و قلدوران اسلامی؛ همدست بربر های مغولی در قتل عام ها:
 
نخست بایستی خواننده گرامی؛ مدنظر داشته باشد؛ حینی که در این متون تاریخی؛ از شهر ها و ولایات مانند بلخ، تالقان، هرات، کابل، پروان، غزنین، جوزجانان وغیره نام برده میشود؛ به هیچ وجه منظور حدود و ثغور کنونی محلاتی نیست که امروزه مطرح بوده و رسمیت دارد. مثلاً گاه غزنین؛ تمام خراسان بزرگ و حتی ایران بزرگ قدیم را افاده میکند؛ همینطور بلخ و هرات و کابل.... به ویژه زمانی که پایتخت حکومات هم بوده باشند.
هکذا باید متوجه باشیم؛ چنانکه استالین به درستی گفته بود: «کُشته شدن یک انسان؛ فاجعه است ولی کُشته شدن یک ملیون انسان؛ یک ارقام میباشد» لذا روایات به گونه ارقام کشتار ها، خراب کردن ها، به برده گی گرفتن ها... نیز توانایی زیاد تصویر واقعیت های مربوط را ندارند و ما بایستی هرچه بیشتر به خاطر تداعی فجایع؛ از قوای تخیل خویش بهره بگیریم.
به همین سان مثلاً وقتی روایت میشود که "سلطان محمد در سال ۶۰۹ سلسله غور را برانداخت و با تصرف غزنین (افغانستان) در سال ۶۱۱ توانست سرحد قلمرو خود را از طرف شرق به هندوستان برساند." ما با انبوه عظیمی رویداد ها در جغرافیایی بسیار گسترده مواجه میباشیم؛ غزنی ایکه امروزه در ذهن ما متبادر میشود؛ هیچگاهی همسرحد یا حتی نزدیک به سرحدات هندوستان در شرق خراسان نبوده است. پس لازمه همچو رویدادی فتح و تصرف سرزمین های فراوانی تا حدود دریای سند میباشد که امروزه به صد ها نام جداگانه معروفیت دارند.
در بخش قبلی؛ شاید دقت فرموده باشید که همین سلطان محمد خوارزمشاه و سلطنت و قلمروش؛ مانند اسلاف غوری و غزنوی...؛ تابع خلافت اسلامی با مرکزیت بغداد بود ولی این سلطان با ناصر خلیفه بغداد؛ مناسبات گردنکشانه داشت؛ تا جاییکه باری؛ از علمای قلمروش فتوایی برای عزل خلیفه عباسی و گزینش خلیفه جدید اسلام از سادات حسینی گرفت و چنین خلیفه ای را هم برگزید؛ و برعلاوه جهت برانداختن خلافت بغداد لشکرکشی نابهنگامی نمود که مزیداً با موانع طبیعی روبرو شده ناکام گردید.
همین کشاکش و عناد و خصومت وخیم شخصی؛ الناصر الدین الله خلیفه اسلام را واداشت تا منجمله به روایت ابن اثیر؛ به قدرت قهار بربرهای مغولی؛ توسل جسته این نیروی بی مانندِ مرگ و ویرانی را برای تاختن به سرزمین های اسلامی؛ ترغیب و راهنمایی و همدستی و همسویی نماید.
البته چنین هم نبود که خلیفه بغداد به ناگهان؛ علیه سلطان محمد؛ به چنگیز متوسل گردید. قبلاً خلیفه؛ تلاش های فراوانی منجمله با تحریک روحانیون و امامان و ملوک طوایف انجام داده بود تا به نحوی سلطان محمد را از پا در اندازد.
چنانکه سلطان محمد نیز؛ بی مقدمه علیه خلافت لشکر کشی نکرده و تصمیم به عزل خلیفه نگرفته بود؛ بلکه آنطور که در بخش پیشتر خواندید:
" ... از زمان به قدرت رسیدن سلطان محمد تا آخر سلطنت او، ایران غربی میدان تاخت ‌وتاز لشکریان خوارزمی و سپاهیان خلیفه اسلامی گردید. ناصر خلیفه اسلامی برای قلع و قمع سلطان محمد؛ نه‌تنها سلاطین غور و علمای متعصب ماوراءالنهر را بر او بر می‌انگیخت بلکه از اسماعیلیه  و غیرمسلمانان قراختائی و... نیز کمک خواست....
همچنین (سلطان محمد) نسبت یاری خواستن خلیفه از اسماعیلیه و قراختائیان برای برانداختن حکومت او، .... از علمای مملکت خود فتوا گرفت مبنی بر اینکه بنی عباس محق به خلافت نیستند و باید یک نفر از سادات حسینی را به این مقام برگزید."
این سان که می بینیم؛ جریانات آنقدر ها پنهانکارانه نبوده و طبعاً در نتیجه اینهمه کشاکش ها و تحریکات؛ اقشار مختلف مردمان نیز متضرر میگشته اند و لهذا نایره خشم و بغاوت علیه خلافت بغداد؛ در بین بخش هایی از مردمان قلمرو سلطان محمد هم زبانه می کشیده است و چنین واقعیتی برای سلطان محمد امکان می بخشد؛ تا علی الرغم نفوذ سنتی و معنوی خلافت اسلامی؛ موضوع عزل خلیفه اسلام را به رأی عالمان دینی گذاشته و در مورد فتوا  بگیرد.
طوریکه تجربه تاریخ بشریت و اکتشافات علوم اجتماعی؛ کاملاً اثبات کرده اند؛ قدرت سیاسی ولو هر نام مقدس مانند "خلافت" نیز داشته باشد؛ بازهم "قدرت سیاسی و دنیوی" است و باز بسته به شخصیت و روحیات کسانی که این قدرت را در دست دارند؛ خصلت و ماهیت آن؛ بیشتر و بیشتر دنیوی و نفسانی تا حد وحشیانه شده میتواند.
به همین قاعده علمی و عینی است که «نماینده الله بر زمین!» یعنی خلیفه اسلام؛ از توسل جستن به چنگیز و بربریت مغولی علیه مخالف سیاسی و احیاناً دشمن حاکمیت خود دریغ نمی ورزد و حسب ضرب المثل معروف «به خاطر یک شبش؛ پوستین را میسوزاند» یعنی قلمرو گسترده و پرنفوس مسلمانان آسیای میانه، آسیای غربی و جنوبی را به بلای تهاجمات تباهکننده و قتاله مغول؛ معروض میگرداند!
منجمله به تبعیت از خلیفه اسلام و برحق و حلال پنداری ی ایستادن به جانب مغولان؛ عده بیشماری تجار و مُلُوک و مُلایان ...؛ نیز به تأمین اطلاعات در مورد قلمرو های اسلامی برای لشکریان چنگیز و رسانیدن سایر خدمات به آنها می شتابند.
از سوی دیگر؛ نمیتوان حکم کرد که در صورت نداشتن نظر مساعد و مشوق خلافت بغداد؛ چیگیزیان اصلاً و ابداً منجمله بر قلمرو خوارزمشاهی تاخت و تاز نمیکردند که بالاخره؛ خود بغداد را هم به بر گرفت و بر خلافت عباسی و آنچه تمدن اسلامی خوانده میشد؛ نیز پایان داد!
چنانکه ایشان؛ بر سرزمین های حتی گسترده تر به جانب اروپا نیز به تهاجمات مرگبار مشابه و فتوحات ویرانگرانه سهمگین پرداختند. معهذا مسلم است که درک کان و کیف خصومت ها میان مرکز خلافت اسلامی و توابعی چون قلمروی بزرگ خوارزمشاهیان؛ توهم مغولان را دایر برقدرت و هیمنه خلافت اسلامی و توابع آن؛ بسیار زود از بین برد و همان بود که عمل دون صفتانه و عجیب قتل چند تاجر و فرستاده مغولی به قلمرو خوارزمشاهی؛ شعله های آتش دوزخ را خیلی سریع و پیش هنگام مشتعل کرد.
 
در عین حال؛ باید مد نظر داشته باشیم که:
 
ـ لشکریان چنگیز همه از یک نژاد و دارای زبان و اخلاق و آداب و منظور واحد بودند و این موردی بود که درست خلاف آن؛ در میان لشکریان مدافع خوارزمشاه دیده می‌شد. مردم برخی از نواحی ایران به حکومت خوارزمشاهیان مایل نبودند و همین امر یکی از علل عمدهٔ پیدا نشدن اتحاد در میان مسلمینی بود که در خراسان و افغانستان در مقابل مغول می‌جنگیدند و غالباً بین عناصر ایرانی و ترکان قنقلی و خوارزمی اختلاف حاصل می‌شد.
 
ـ ناصر خلیفه (اسلام) که به مدت ۴۶ سال خلافت عباسیان را برعهده داشت و غالباً سلاطین ایران را به (جان)هم می‌انداخت؛ در هنگام کمک ‌خواهی جلال‌الدین محمد خوارزمشاه؛ مانع از کمک ‌رسانی عراقِ عرب و امرای الجزیره و شام و روم(ترکیه)؛ برای دفع مغول شد.[۹۲]
 
بر علاوه؛ این موارد هم فراوان بود:
 
ـ مردم ری در زمان حمله مغول از جهت اختلاف مذهب به دسته‌ های مختلفی مربوط بودند،  شافعیان  ری چون از نزدیک شدن مغولان اطلاع یافتند؛ به استقبال رفتند و دو سردار مغول جُبه و سبتای را به جنگ  با حنفیان برانگیختند. مغولان نخست به قتل و غارت حنفیان پرداختند و سپس به سراغ (خود) شافعیان رفتند  و شهر را غارت کردند و جمعی بی‌شمار را کشتند و زنان را اسیر کردند و کودکان را به بندگی بردند.
 
ـ اصفهان با آنکه تا سال ۶۳۳ ه ق از حملهٔ مغول در امان باقی‌مانده بود؛ به علت دشمنی خانوادگی بین دو خاندان معروف صاعدی و خجندی، به ویرانی سوق داده شد. خاندان صاعد؛ حنفی بودند و خاندان خجند؛ مذهب شافعی داشتند.
در ۶۳۳ ه ق و در زمان فرمانروایی اوگتای جانشین چنگیز، نزاع شافعی‌ها و حنفی‌ها بالا گرفت و شافعی‌ها با آنکه هنوز تا این تاریخ؛ مغول بر اصفهان مسلط نشده بودند، با آنها ساختند و قرار گذاشتند که دروازه‌های شهر را به روی ایشان بگشایند، به شرط آنکه پس از ورود به شهر؛ آنان حنفی‌ها را قتل‌عام نمایند.
شهر مورد حمله سپاه مغول واقع شد و مغول پس از ورود به شهر از شافعی و حنفی همه را(حسب برادری اسلامی!) بطور متساوی قتل‌عام کردند و شهر را ویران ساختند. شاعر و قصیده‌ سرای بزرگ اصفهان کمال اسماعیل، دو سال بعد از این حمله در این شهر به دست مغولان به قتل رسید.[۷۴]
ـ مادر هولاکو سرقویتی بیگی زنی مسیحی بود و همسرش دوقوز خاتون نیز به مذهب  نسطوری  (مسیحی) ایمان داشت.
کسانی که در این حمله به هلاکو خان کمک می‌کردند یکی اتباع مسلمان مغول بودند که خواهان برافتادن (برادران!) اسماعیلیه بودند و دیگر ارامنه بودند که به علت اختلافات مذهبی با مسلمانان تابع خلفای عباسی؛ مایل بودند که هلاکو بغداد را بگیرد و مسلمانان مصر و شام را نیز که با(برادران شان) عیسویان صلیبی جهاد می‌کردند شکست داده و اسلام را براندازد.
به همین علت در حمله به ایران بسیاری از لشکر هولاکو از مسیحیان مغول تشکیل شده بود.[۸۰]
 
 
ـ نقش عوامل اعتقادی و فرهنگی مردم:
 
تصوف از دوران سلجوقیان به غیر از آنکه بر مردم نفوذ پیدا کرده بود، در میان حاکمان نیز طرفدارانی پیدا کرد، از جمله خواجه نظام الملک (۴۸۵-۴۰۸ ه ق) وزیر پرنفود سلجوقی، از حامیان صوفیه بود.
از دوران خوارزمشاهیان تا حملهٔ مغول در اکثر شهرهای ایران مشایخ صوفیه و خانقاه یافت می‌شد.[۹۳]   برخی از رهبران تصوف مانند عبدالقادر گیلانی (۵۶۱۴۷۱ ه ق) مؤسس سلسله تصوف قادریه عُمر خود را فارغ از هر گونه اندیشه‌ای در انزوای کامل گذرانیده و دیگران را به کُشتن آرزوهای نفسانی و ترک دنیا ترغیب می‌کردند.
اعتقاد صوفیان بر این بود که در هر وضعیتی باید تسلیم قضا و قدر بود و با همه ـ چه دوست و چه دشمن، از در صلح و آشتی در آمد.
آنان شر و تباهی را ثابت و پایدار می‌دانستند و بازگشت به خویشتن و انکار مطلق زندگی را تنها راه رهایی از مصیبت‌ ها و مشکلات تشخیص داده و اعتقاد داشتند هر مشکلی که پیش می‌آید علت آن را باید در خود جستجو کنیم.
از دیدگاه صوفیه؛ علت حملهٔ مغول واقعیت‌های تاریخی نبود بلکه گروهی از آنان علت حمله را گناهکار شدن مردم و دلبستگی آنها به دنیا می‌دانستند و برخی علت را در کُشتن مجدالدین بغدادی  بوسیلهٔ خوارزمشاه می‌دیدند.[۹۴]
در کتاب‌های تاریخی این دوران از جمله تاریخ جهانگشای جوینی، حمله مغول نشانه‌ای از عذاب الهی و نشانه‌ای از قهر خداوند شمرده شده و در این دوره بسیاری از مردم اعتقاد به این داشتند که این قضا و قدر الهی است که اسباب قوت و قدرت لشکر مغول شده‌ است.
در کتاب‌های تاریخی این دوره همه جا مقاومت مردمی که در مقابل مهاجمان مغول؛ از سرزمین و جان و مال خویش دفاع می‌کردند، کاری غیرعاقلانه شمرده شده‌است.[۹۵]
 
ـ وحشت جهانی از مغول:
 
بعد از دور اول حمله و پخش خبر فجایع مغول در بین مردم وحشتی عظیم بوجود آمد. در سال ۱۲۳۸ میلادی (۶۳۸–۶۳۷ ه ق) وحشتی که از مغول در اروپای غربی میان مردم پیدا شده بود به اندازه‌ای بود که ماهیگیران سواحل هلند جرأت ماهیگیری در دریای شمال و حوالی انگلستان را در خود نمی‌دیدند و به همین جهت در انگلستان ماهی بسیار فراوان شده و با قیمت بسیار نازلی به فروش می‌رفت.[۹۶]   در ایران بر اساس برخی منابع؛ مردم جرأت اقدام به هیچ امری حتی گریز نیز نداشتند.
مورخ شهیر مسلمان عزالدین بن الاثیر که به گاه‏ هجوم مغولان سفاک‌، در قید حیات و در جریان‏ ویرانی‏های بی‏حد و حصر مغولان بوده‏ نگاشته است: «چنین نقل کرده‏اند که یک نفر مغول به قریه یا دربندی که مردمی فراوان در آن‏ بودند وارد می‏شد و یکی‏یکی ایشان را می‏کشت‌، ولی احدی جسارت آنکه به سمت او دست دراز کند نداشت‌، گویند یکی از آن قوم مردی را گرفت و چون برای کشتن او حربه‏ای نداشت به او گفت‏ سر خود را بر زمین بنه و از جای نجنب. مرد چنین کرد و مغول رفته شمشیری آورد و او را با آن کشت.
مردی برای من نقل کرد که من با هفده نفر در راهی می‌رفتیم، سواری از مغولان به ما رسید و امر داد که کت‌های یکدیگر خود را ببندیم، همراهان من به اطاعت امر او قیام کردند، با ایشان گفتم او یک نفر است و ما هفده نفر؛ علت توقف ما در کُشتن او و گریختن چیست؟
گفتند: می‌ترسیم.
گفتم: او الساعه شما را می‌کُشد؛ اگر ما او را بکُشیم شاید خداوند ما را خلاصی بخشد، خدا می‌داند کسی بر این اقدام جرأت نکرد؛ عاقبت من با کاردی ...(سوار مغول) را کُشتم و پا به فرار گذاشته نجات یافتیم.[۹۷]
یکی دیگر از نتایج هجوم چنگیزیان و به تبع آن‏ ورود گروه‌ های مختلف ترک و مغول‌، افزایش‏ روزافزون و چشمگیر «غلامان» بود. این غلامان‏ از گروه‌های مختلف مردم‌، خصوصاً طبقات‏ پائین و اقشار محروم اجتماع بودند که پس از تسلط ترکان و مغولان برایشان‌، طوق بندگی و غلامی گردن‏آویز آنان شد. در این زمان رسم اهدا نمودن غلام و استفاده‏‌ های بسیاری از این گروه در سطحی وسیع و گسترده معمول و مرسوم گردید. پیدایش شیوۀ «غلامداری» و رونق آن در عهد چنگیز و اعقابش از مهم‌ترین عوامل بازدارنده‏ پیشرفت و ترقی و تکامل اجتماعی در این نواحی‏ بحساب می‏آید؛ زیرا قبل از این وقایع در آن ولایات‏ سیستم فئودالی پیشرفته حاکم بود.
 
حساب "هزار سال" «مستوفی» و طالبانی گری و "چاه چمکران"...؟!
 
اینکه خرابی و ویرانی حاصل از‏ تهاجمات چنگیز و مغولانِ دنباله اش؛ بر آسیای میانه و غربی و جنوب غربی؛ «تا هزار سال دیگر قابل مرمت نیست»؛ استنتاج مؤلف «تاریخ گزیده» یعنی حمدالله مستوفی بود؛ و اعتبار این سخن دفع ناپذیر؛ تا پایان سال 2012 و نهایتاً 2013 میباشد که چندی پیش سپری گردید. صرف به خاطر تذکار از اندیشه آن مرد بزرگ هم که شده؛ باید به دقت ها و حاشیه هایی در مورد؛ خصوصاً به ارتباط افغانستان بپردازیم:
 
ـ صدمات و لطمه‌های روحی و فرهنگی حملهٔ مغول بیش از ویرانی فیزیکی و خسارت‌ های اقتصادی آن بوده ‌است.
مغول‌ها بر ایران (به شمول افغانستان کنونی) مسلط شدند بدون آنکه ایدئولوژی جدیدی با خود آورده باشند.[۹۸]   در این حمله؛ مراکز علمی و فرهنگی از جمله کتابخانه‌های بسیاری سوزانده و ویران شد. شهرهای بزرگ بسیاری از بین رفت و به دنبال آن مراکز نشو و نموی فکری به حداقل رسید.
پس از ازبین رفتن مراکز علمی و فرهنگی، پویایی جامعه ( که منجمله در پی تحرکات مترقی عصری موسوم به «دورهء طلایی تمدن اسلام» محقق شده بود) رو به افول گذاشت و عرفان و گرایش‌های غیرعقلی گسترده‌تر از قبل شد و عملاً مردم را نسبت به سرنوشت خود بی‌اعتنا ساخت.[۹۹]  
حمله مغول بر رونق تصوف افزود؛ زیرا در دوران ویرانی و مصیبت؛ تصوف به مهمترین پناهگاه روحی و فکری مردم تبدیل شد و بسیاری به آن گرویدند .[۱۰۰]
 
درین گستره؛ مسلماً تنها تصوف نبود که توسعه پیدا نمود. اتفاقاً چند قرن پیشتر از ایلغار مغول بر ساحات متمدن جهان اسلام؛ امپراتوری روم و بقایای مدنیت یونان باستان در اروپا نیز توسط بربرها منهدم گردیده بود.
محققان تاریخ اروپا؛ انهدام مدنیت و انتظامات موجود در امپراتوری روم و بقایای مدنیت یونان توسط بربر های غیرمغولی را؛ نقطه آغاز «قرون وسطی» و پایان «دوران باستان» گرفته اند.
ولی دوران قرون وسطی در اروپا؛ یکی از ظالمانه ترین مقاطع در تاریخ بشر است؛ دورانی که گویی تمامی استعداد های بشری به خلاقیت در شکنجه و ایجاد و اختراع انواع باور نکردنی آلات و اسباب شکنجه؛ به کار می افتد. (درین رابطه متن مؤجز و مصور؛ بعداً!)
 
از قرون وسطی در تاریخ اروپای غربی که از حدود ۴۰۰ میلادی تا ۱۴۰۰ میلادی را در بر می ‌گیرد؛ با صفت « قرون ظلمت یا Dark age » نیز یاد می‌شود که از ویژگی‌های آن تاریک اندیشی، اختناق و حاکمیّت اولیاء و اصحاب دین در مناصب مختلف است.
 
در این دوران دین به عنوان یک مکتب کلی بر تمام جامعه سیطره انداخته و هیچ حرکتی خارج از آن؛ قابل تبیین نیست. آنچه دین خوانده میشود؛ اقتدار همه گیر دارد و حوزه سیاست، اقتصاد، جامعه، فرهنگ و افراد را نه تنها تحت نظارت و کنترل دقیق میگذارد که سیستم های اولترا وحشیانه و باور نکردنی تفتیش عقاید و انگیزیسیون به جهت تداوم و تثبیت استیلای کلیسا به وجود می آورد.
 
بعد از فروپاشی امپراتوری روم و یونان و با تغییر کیش این نظام‌ ها توسط امپراتور کنستانتین به مسیحیت، آرام آرام شاهد تحول در ساختار اجتماعی و اقتصادی هستیم. عمده‌ ترین تحول در زیر بنای اقتصادی این جوامع صورت می‌گیرد؛ یعنی نظام تولیدی مبتنی بر برده‌داری جای خود را به نظام تولید مبتنی بر ارباب ـ رعیتی یا فئودالیته می‌سپارد. در نظام فئودالیته همانند نظام برده‌داری دو طبقه اجتماعی اصلی در ارتباط با مناسبات تولید نقش تعیین کننده دارند.
۱. طبقه فئودال یا زمین‌داران، صاحبان املاک و اراضی، کشتزار ها، مزارع، چمنزارها، مرغزارها، شکارگاه‌ها و حتی بیابان‌ها و کوه‌ها که در قالب قلعه‌ها، ده‌ها و قصبه‌های اربابی به عنوان اراضی تحت مالکیت این اشخاص محسوب می‌شوند.
۲. طبقه عظیم و گسترده دهقانان و کشاورزان و همراه با طبقات میانی و واسط دیگر.
در شروع این دوران یک نوع تمایز بین نظام فئودالیته به عنوان نظام سیاسی با نظام کلیسا به عنوان نظام فکری- فرهنگی به چشم می‌خورد. کلیسا و دولت در موازات هم حرکت می‌کنند که گه‌گاه تضادها و همکاری‌هایی بین آنها دیده می‌شود.
 
ولی از آنجا که نظام فئودالیته برای تداوم خود نیازمند نوعی عقاید و احکام رسمی (شرعی) است تا بتواند به کمک آن ها به توجیه اعمال و رفتار خود پرداخته و اقدامات خود را مشروع سازد؛ بنابر این طی دوران؛ ارباب دولت فئودال و مقامات و اولیاء سیاست متوجه کمک گرفتن از اصحاب کلیسا و روحانیون می‌شوند؛ تا بدینگونه نیاز های پایه‌ای فقهی و شرعی ساختمان سیاسی فراهم آید.
با این رویکرد کلیسا نظام سیاسی فئودالیته را تقدیس میکند، تا که توده‌ها نیز بر آن سر تعظیم فرود می‌آورند.
سالیانی پس همین مرزبندی (تفکیک دین و سیاست) نیز از میان برداشته شده زمان اینکه دو طبقه روحانی و فئودال جداگانه بودند و اصولاً؛ با هم کاری نداشتند؛ خاتمه می یابد. دیگر کلیسا داعیه سیطره یافتن بر عالم سیاسی را هم اتخاذ میکند و به عبارتی دیگر بین دین و سیاست نوعی وحدت ایجاد می‌شود. اکنون پاپ‌ها هستند که پادشاهان را تعیین می‌کنند و بر آنها نظارت کامل دارند.
 
بدینگونه به لحاظ قرینه های معرفت شناختی تاریخی؛ آنچه پس از غلبه بربر ها بر مدنیت و فرهنگ روم و یونان در اروپا روی میدهد؛ تقریباً برعکس ایلغار مغول بر سرزمین های شرق اسلامی است؛ آنجا نظامات برده گی؛ تضعیف میشود و فیودالیته توسعه می یابد  و بالاخره؛ کلیساـ مظهر مذهب،یعنی عیسویت ـ بر همه چیز مسلط میشود؛ ولی در قلمرو های اسلامی آسیایی؛ سیستم فئودالی پیشرفته مضمحل شده؛ شیوه زیست و تولید برده داری عقب افتاده رایج و حاکم میشود و خلافت که بالنوبه معادل کلیساست؛ سرنگون و ذلیل میگردد.
 
ـ یکی از عناصر مهمی که پس از حمله مغول باعث رکود اقتصادی گردید، کاهش جمعیت شهرها و مناطق اسکان دائم بود. منابع هیچ آمار جامعی از جمعیت ایران (عمدتاً ماورالنهر و خراسان یا افغانستان و فارس) قبل و بعد از این حمله به دست نمی‌دهند. هر چند آمار و ارقام کشتارها و قتل‌عام‌ های ذکر شده در منابع طرفدار و مخالف مغولان برای این حمله آنچنان کلان‌ است که حتی باور وجود شهرهایی با چنین جمعیت های کلانی را در آن زمان، مشکل می‌کند اما همین آمارها شواهدی از شیوه نگرش مردم به تهاجمات مغول استند.[۱۰۲] 
جوینی که خود از تاریخ‌ نویسان طرفدار مغول به شمار می‌رود، می‌نویسد «هر کجا که ۱۰۰ هزار کس بود ۱۰۰ کس نماند.»
به غیر از قتل‌عام‌ ها باید در نظر داشت که بسیاری از مردم را به اسارت بردند و بسیاری نیز در اثر بیماری‌های واگیر یا گرسنگی که در پی هر تهاجم خارجی پیش می‌آمد؛ جان خود را از دست دادند.
همچنین روش جنگی مغولان چنین بود که هزاران اسیر را به عنوان حشر (قشون غیرنظامی) در جلوی لشکریان خود به حرکت درآورده و از آنان در تسخیر شهرها و نقاط جدید بهره می‌جستند. این اسرا در حقیقت همچون سپر انسانی موردِ استفاده قرار گرفته و نیزه‌ها و سلاح‌ های دیگری که از طرف مدافعان شهر ها بسوی قوای تهاجمی مغول پرتاب می‌شد، به این اسرا اصابت می‌نمود.[۱۰۳]
 
ـ  در تاریخ از رونق کشاورزی در نیشابور و بسیاری از مناطق دیگر ایران یاد شده‌است. اگر در ایران عهد باستان؛ اقتصادی به نسبت؛ نیرومند به وجود آمده بود به واسطهٔ برخورداری از شرایط و امکانات طبیعی مناسب نبود.
بسیاری از مناطق آباد و پر محصول ایران در گذشته، در مسیر رودخانه‌های پر آب و یا در معرض بارندگی کافی نبوده‌ اند، اما در سایهٔ تلاش ها و کوشش‌های طولانی و سازمان یافته در طی قرن‌ها و از طریق کشیدن کانال‌های مصنوعی، حفر نهرها و مهمتر و پیچیده‌تر از همه، با استفاده از قنات، توانایی کشت و زرع را به دست آورده بودند. در نتیجه بقاء کشاورزی نیز بستگی به حفظ این سیستم انسان ساخته داشت. یکی از پیامدهای اسفناک هجوم قبایل بربر به ایران از بین رفتن شبکه‌های آبیاری بود.
 
ـ ل‍ئ‍ودو ه‍ارت‍وگ تاریخ‌دان هلندی در بخشی از کتاب تاریخ مغول به عنوان «تخریب قرن‌ها سازندگی»،  می‌نویسد:
ایرانیان شبکه‌های آبیاری گسترده‌ای در منطقهٔ خوارزم ساخته بودند که آب جیحون(آمو دریا ـ افغانستان)  را برای کشاورزی از طریق کانال‌های متعددی به مناطق همجوار منتقل می‌کرد. چنین ساختاری بالطبع خوارزم را مبدل به یکی از توسعه‌یافته‌ ترین مناطق ایران نموده بود و گرگانج (در ترکمنستان کنونی) پایتخت آن را به صورت یکی از مراکز مهم تجارت در آورده بود. اما همهٔ این‌ها در هجوم مغول به معنای دقیق کلمه از میان رفت.[۱۰۴]
 
ـ مغولان به ارزش صنعتگران و کسانی که حرفه و دانش فنی داشتند و به نحوی در امر تولیدات شرکت داشتند، واقف بودند. در برخی از قتل‌عام‌ ها مانند قتل‌عام مردم نیشابور، سمرقند، گرگانج و مرو در منابع تاریخی به صراحت ذکر شده‌است که مغولان قبل از شروع کشتار، اسیران صنعتگر را از بقیه مردم جدا کرده و روانهٔ مغولستان کردند. انتقال و از دست دادن هزاران صنعتگر ایرانی که در این حمله ها به اسارت درآمدند، صدمهٔ دیگری بود که بر پیکر اقتصادی ایران باستان وارد آمد.[۱۰۷]
 
*********
رویهمرفته با تأسف و تألم تمام؛ حتی حسب محاسبه و پیشبینی حمدالله مستوفی در «تاریخ گزیده» با گذشت هزار سال؛ نه تنها اقتصاد و فرهنگ تباه شده؛ احیا و مرمت نگردید بلکه درست همزمان با اکمال یک هزاره؛ تبعات عمیق و سنگین و سهمگین بربریت بی مانند مغولی؛ به گونه بلای طالبان و طالبانیگری  و سلفیت و جریانهای اکستریمیستی تکفیری در یک جهت؛ و جنون «چاه جمکران» امام زمانی و «ولایت فقیه» و آفات مرتبط از سوی دیگر؛ متبارز گشت که نیازمند مباحث مدلل و مصور و مؤکد فراوانی است!
عجالتاً لطف نموده به «یاسا» یا شریعت خان خانان چنگیز که گفته میشود؛ حتی تا پایان دوران بابریان نیز مطاع و محترم بود؛ توجه فرموده و سعی بدارید آنرا با شریعت امیر المؤمنین ملا محمد عمر مجاهد و شریعت «چاه چمکران» امام زمانی و «عقلیات و نقلیات» موازی که توسط گوشت و پوست خود لمس می نمائید؛ مقایسه بفرمائید:
 
« متنی از (شریعت) یاسای چنگیز:
 
1- شخص زناکار چه محصنه چه غیر محصنه، باید کشته شود.
2- مرتکب فعل شنیع لواط باید کشته شود.
3- کسی که عمداً دروغ بگوید یا مرتکب اعمال جادو و سحر شود یا در کار دیگران تجسّس کند یا در نزاع دسته جمعی، جانب گروه خاصّی را بگیرد باید کشته شود.
4- هر کس بر روی خاکستر یا آب ادرار کند، باید کشته شود.
5- تاجر ورشکسته در صورتی که سه بار ورشکسته شود، بار سوم باید کشته شود.
6- هر کس بدون اجازه­ی اسیر کننده به اسیر، غذا و لباس دهد، باید کشته شود.
7- هر کس اسیر یا زندانی فراری بیابد و او را به صاحبش یا قانون تحویل ندهد، باید کشته شود.
8- حیوان حلال گوشت را باید پاهایش بست و شکمش را درید و قلبش را با دست فشار داد تا بمیرد و سپس از گوشت آن استفاده کرد. امّا اگر کسی به طریقه­ی مسلمانان حیوانی را ذبح کند، باید خودش را ذبح کرد.
9- در جریان نبرد و حین عقب­نشینی اگر کوله­­پشتی، کمان و هر گونه اثاث سربازی جا بماند، سرباز پشت سر، اگر آن را یافت، باید به صاحبش برگرداند و اگر در این امر قصور کند و لوازم را به صاحبش برنگرداند، باید کشته شود.
10- نباید از فقرا، زهّاد، پزشکان، علما، عرفا، قضات، مؤذّن­ها و مرده­شورها، مالیات و عوارض گرفته شود.
11- چنگیز دستور داد که همه­ی ادیان و مذاهب با هم برابرند و هیچ گونه ترجیحی بر یکدیگر ندارند و این فرمان جنبه­ی آسمانی دارد.
12- چنگیزخان، مردم خود را از خوردن غذای هدیه شده، منع کرد مگر این که اوّل، هدیه کننده از آن غذا بچشد چه هدیه کننده شاهزاده باشد چه اسیر. هم چنین او نهی کرد آنان را از خوردن غذایی که به آن دعوت نشده باشند و او نهی کرد افرادی را از خوردن غذا، پیش از همراهان و از قدم گذاشتن بر روی آتشی که روی آن غذا پخته شده است یا ظرفی که گروهی در آن غذا خورده باشند.
13- اگر رهگذری از کنار سفره­ی طعامی می­گذرد باید بنشیند و از آن سفره، طعامی برگیرد حتّی اگر صاحبان طعام به او اجازه نداده باشند و صاحبان طعام نیز نباید او را از خوردن منع کنند.
14- چنگیزخان به سربازانش، دستور داد که دست­های خود را در آب فرو نبرند بلکه با ظرفی آب را برداشته، با آن، آب را استفاده کنند.
15- چنگیزخان افرادش را از شستن لباس­هایشان منع کرد مگر این که کاملاً کهنه و کثیف شده باشند. (مقریزی، 1941، ج 1، ص 247)
16- چنگیزخان افراد خود را از گفتن کلام جهنّم منع کرد و اصرار داشت که افرادش همیشه شفّاف سخن گویند.
17- هیچ کس نباید بین فرقه­ها و مذاهب تبعیض قایل شود و از القاب دیگران استفاده کند و همیشه باید افراد خان را با القابش، مورد خطاب قرار دهند.
18- چنگیزخان به جانشینانش، دستور داد که شخصاً قبل از نبرد و آرایش نظامی افراد خود را امتحان کنند و ملزومات افراد خود را تأمین کنند و اگر قصوری صورت گیرد، قاصر باید مجازات شود.
19- زنان در زمان غیبت مردانشان (که در جنگ شرکت دارند) وظایف آنان را انجام دهند.
20- او به جنگاوران خود دستور داد که پس از بازگشت از جنگ، وظایف خود را نسبت به خان انجام دهند.
21-  افراد خان باید دختران خود را به خان عرضه کنند تا عروس خود و پسرانشان را از بین آنان انتخاب کنند.
22- پسران نظامی باید در اختیار خان باشند اگر از این فرمان سرپیچی کنند، کشته می­شوند. هر کس پست خود را بدون اجازه تغییر دهد باید کشته شود.
23- چنگیزخان به فرماندهان سپاه خود عنوان بوگاتیر (پرس) و نویان (ژنرال­ها) و نفرات سپاه را به گروه­های ده نفری (اَزبن) صد نفره (یغوز) و  هزار نفره (منگ غال) و ده هزار نفره (تومان) تقسیم کرد. (ابن بطوطه، 1337، ص 341)
24- چنگیزخان به فرماندهان کهنسالش دستور داد، در صورت تخلّف از یاسا باید خود را تنبیه کنند و آن قدر خود را زجر دهند تا متنّبه شوند اگر چه با این کار جان خود را از دست دهند.
25- چنگیزخان دستور داد که ارتباطات پستی ثابتی تأسیس شود که تمام اخبار کشور را به اطّلاع او برساند.
26- چنگیزخان پسرش جغتای را مأمور نظارت بر حسن اجرای قانون کرد.
27- شکارچیانی که شکار فراری از نخجیرگاه را شکار کنند، آن قدر باید آنان را با چوب­دستی زد تا بمیرند.
28- اگر سرباز مغولی به عمد، فرد مسلمان یا یک فرد چینی را بکشد باید به ازای فرد مسلمان، چهل سکّه­ی طلا و به ازای فرد چینی یک الاغ به عنوان دیه بپردازد.
29- اگر دارایی فردی فقط یک اسب باشد و آن اسب، دزدیده شود و اگر دزد پیدا شود باید، وی علاوه بر اسب ربوده شده، نُه اسب دیگر به مالکش بدهد و اگر قادر به این کار نباشد، باید فدیه دهد یا فرزندانش را فدیه دهد، در غیر این صورت خودش مانند گوسفند ذبح می­شود.
30- در یاسا دروغ، دزدی، زنا از اعمال ممنوعه است. هر کس حقوق همسایه را باید مراعات کند، مالیات خود را داوطلبانه بپردازد. البتّه معابد از پرداخت مالیات معاف هستند و احترام به پیران و گدایان، واجب است هر کس خلاف این ماده عمل کند، مستحقّ مرگ است.
31- هم دیگر را دوست داشته باشید، به همدیگر نسبت فحش ندهید، به هم خائن نباشید به هر حال متخلّف از این مادّه به مرگ محکوم می­شود.
32- کسی که مواد غذایی را به خارج از اردوگاه منتقل کند یا کسی که غذای فرمانده را در آستانه قرار دهد، باید کشته شود.
33- اگر کسی در شرب خمر، افراط کند و در ماه، بیشتر از سه بار مست شود، مسئول است امّا اگر در ماه دو بار مست شود، حرجی نیست. امّا اگر در ماه یک بار مست شود، در خور تحسین است امّا کجا چنین فردی یافت می­شود و اگر چنین فردی یافت شود، قابل احترام است.
34- فرزندی که از زن صیغه­یی متولّد می­شود، حلال زاده است و سهم الارث وی از ماترک، مطابق سایر فرزندان است. پسر بزرگ­تر، سهم­الارث بیشتری از پسر کوچک­تر به ارث می­برد. پسر جوان، اثاث البیت پدر را به ارث می­برد. فرزندان مسن­تر در ردیف طبقه­ی مادر قرار می­گیرند. از بین زنان معمولاً زنان مسن که عقد نکاح آنان زودتر از دیگران بوده است، حکم کبار را دارند.
35- و پس از مرگ پدر یکی از پسران، سرای پدر را اداره می­کند و می­تواند باهمه­ی بیوه­ها (جز مادر خود) ازدواج کند یا آنان را به نکاح دیگران در آورد.
36- همه به جز، وارثان قانونی به طور جدّی از بهره­مندی، از اموال، محروم هستند. (وصّاف، 1367، ص 175)»(6)