ariana

ariana

Wednesday, January 8, 2014

پدرگریه می کرد

مردی که همسرش را از دست داده بود دختر سه ساله اش را بسیار دوست می داشت . دخترک به بیماری سختی مبتلا شد، پدر به هر دری زد تا کودک سلامتی اش را دوباره به دست بیاورد، هرچه پول داشت برای درمان او خرج کرد ولی بیماری جان دخترک را گرفت و او مرد . پدر در خانه اش را بست و گوشه گیر شد.
 
 
 
 
با هیچکس صحبت نمی کرد و سرکار نمی رفت. دوستان و آشنایان خیلی سعی کردند او را به زندگی عادی برگردانند ولی موفق نشدند
شبی پدر رویای عجیبی دید ، دید که در بهشت است و صف منظمی از فرشت...گان کوچک در جاده ای طلایی به سوی کاخی مجلل در حرکت هستند . هرفرشته شمعی در دست داشت و شمع همه ی فرشته ها به جز یکی روشن بود. مرد وقتی جلوتر رفت و دید فرشته ای که شمعش خاموش است همان دختر خودش است. پدر فرشته غمگینش را درآغوش گرفت و او را نوازش داد . از او پرسید:دلبندم ، چراغمگینی؟ چرا شمع تو خاموش است ؟ دخترک گفت : باباجان ، هروقت شمع من روشن می شود اشکهای تو آن را خاموش می کند و هروقت تو دلتنگ می شوی من هم غمگین می شوم .پدر در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود از خواب پرید اشکهایش را پاک کرد ، انزوا را رها کرد و به زندگی عادی خود بازگشت