ariana

ariana

Tuesday, December 17, 2013

خسته گی ذهنم را

شهلا لطیفی
در چهاردهی کابل زاده شدم و در صفای ها و ساده گی هایش با نعمات ستره ی چون داشتن یک مادر زیبا که بهترینها را برم هدیه داد و آن پدری عزیزم که اصالتها را صادقانه برایم بخشید،رُشد کردم تا اینکه در دامنه ی از محبتها،دیوانها و رنگینی ها،بشگفتم به یک دوشیزه ی که عشقش صرف ادبیات بود و احساسش فقط شعر و نویسندگی. گر چه چند سالی هم در دانشگاهی کابل،از علم وسیع فارمسی ذره ی بهره بردم اما روح و روانم شیفتهء ادبیات بود و حیرت زده ی آن همه شگفتی های نابش. و اینک خود از احساساتم قطرات مهر را چیده و به خوشه ها نثاری دوست داران شعری نو مینمایم که امیدوارم آرامش روحی برای هریک تان ببخشم آمیخته با تخیلات زیبا
 
با مهر,
 
۱
موسیقی
شهلا لطیفی
 
خسته گی ذهنم را
با قطعه ی موسیقی جلا بخشیدم
نوای شکوهمندش
تزلزل احساسم را در دست گرفت
انعکاسش
چون اشعه ی مهتاب
ملایمانه نور برافروخت در آن ظلمات خفته گی های غرور
و نورش در بناگوش دل
چنین نغمه نواخت که
هر پاشیده را پیوندیست
چون نظم این موسیقی
در هیاهوی پارچه های نهفته ی خیال
چون طنین این صدا
در لای سکوت واژه های خفته ی قلب
و چون موج برومند این نوا
در سراپای مشوش یک روح خسته
با آرزومندیی صادقانه
که چنین پیام میدهد
ای عزیز، غصه مخور
بشنو، جذب کن و حظ
تا شبنم خنک زده ی احساست بتراود
با یک زیبایی
 
۲
دوست دارم
شهلا لطیفی
 
رنگ و بویت را میان باغچه ی دل دوست دارم
چرخش مغز و بیانت
لحظه های شاد و پیچان حیات را دوست دارم
خنده هایت با ترانه، گامهایت استوار
دانه دانه عطر رز تن و آن بوی صفایت دوست دارم
من به تمکین نگاهت آشنا
عزم تلقین رسایت را میان آب و آتش دوست دارم
تو بغلتی با کمانه و دو دستت بندی یار
در سکوت مهر و آزرم آن نگاهت دوست دارم
نرمی لب را به اعماق و جدار و روی قلب
قطره قطره ز مباهات کمالت دوست دارم
برمم گوشه ی قَور و درآن حریری تنت
باز چیدن بهار را بآن شوق دو لبانت دوست دارم
سرد و بی حس، روبرو
دست بدستت چه نیکو
همه این راز و خیال ی چون بهار را دوست دارم
 
۳
حس هستی
شهلا لطیفی
 
هستی را درک کرده ای
با معنی اش
در سرا پنجه ی طبیعت با آن فراخیش
آیا برگ را صرف یک برگ بینی
سبز، زرد و یا نارنجی
آن برگ را نفس کشیده ای
شور هستی دارد
پوستش- مخملین چو رخسار پسرک نوزاد در آن آغوش گرم مادر
بویش- نرم چون بوسه ی از دیدگان دخترک در سینه ی پُر درد پدر
رنگش ملایم
چون چشمان عطوفت عشق
در لابلای درشتی های تن یک زن پُر الم
و حس برگ، مطبوع چون حس آزادی عقاب
در آن پشت قله ی ویران که هنوز هم چه راست ایستاده است
با یک آرمان
پس هستی را در تک برگ ستره بنگر
تا مواهب بنیادت زنده شوند با حس آزادگی
نه بندگی
 
۴
تنومندی دل
شهلا لطیفی
 
گر خیالم را نوای عشق خوانی آرامانه
هر دو بال فطرتم ریزند برویت شادمانه
ز حریری صبح سرمست در تکاپوی نیاز
من ببوسم دست مستت با رمزی عاشقانه
زآن گُلاب و شبنم رویت یک شفق را چینم
بآن جلای رحمتش رنگ عشق است جاودانه
مهر طلوع امید را نقش این خاره کنم
تا که در بیرنگی روح نور رقصد خالصانه
هر تمنای دلت را گر شکسته دست غیر
با تنومندی این قلب پیوندش عالمانه
 
۵
انعکاس نور
شهلا لطیفی
 
شوق آن رویت
خیالت را
صدایت
پیچش دستانت را
دانه دانه
بروی آب باران نقش کردم
تا زلال ستره گیها ماندگارش
انعکاس روح مستش در خم نور
نوایش
در رگ دریا
و آن موج پُر هیاهویش مسرور
از برای هستی من
قراری تو
آرام من
مستی تو
در میان ساحل صلح و صفای هر دو
آرامانه،عاشقانه
 
۶
کفش خسته
شهلا لطیفی
 
دخترک کفش نداشت
کفش ی سالم
آنهم که بود رنگش گرفته چون آسمان غمزده ی زمستان
میانش سرد
چو قطعات یخ عقب پنجره ی تنها بروی جاده کرخت پُر شلوغ بازار
پوست خسته اش شبگون از سردیهای گردش دوران
که از یک پا به پای دیگر
سالها به رقص بودند و نالان
پس کفش چون دخترک
خسته بود
خسته
از محتاجی
از کدورت
و از همهه دُرشتی ها و بی رحمی های بخت
در لای قلب زمان
 
۷
قلب فراخ من و تو
شهلا لطیفی
 
امروز در تو خوابیدم
در رعشه ی وجود تنومندت
که تزیین است با کوهپایه های متانت و ترحم
رنگین با طراوت روح
و خودمانی
چون آغوش گرم یک رفیق
تو
دلبسته به هوش من
من وابسته ی ذهن تو
تو وابسته بگوش من
من دلبسته به مهر تو
و تو
آغشته در پوست من
من سرشته در مغز تو
هر دو
با پنداری نیکو و قلب فراخ
تا من
در تنت بخواب رفتم
خواب ی سکوت در رویأهای شیرین پیچیده
که بآن بالهای شاهین بخت بلند
راهی آن کلبه ی شادی میشویم
مرغکان را تماشا کرده
که از سری راه مان ز برای بخت بلند ایشان
دانه چیدند
و در فضای آزاده گی بدون چون و چرا
با یک نجوا
که ای عشق
با آزادی ات بمان جاودانه
 
۸
به ستاره های خموش
شهلا لطیفی
 
از ستاره ها میشنوم 
که در میان غبارهای آلوده درد پنهان میشوند
یک یک
حس روشن امید شان
زآن نا امیدی یک مرد ستیزه جوی ناتوان 
به یأس میپیچد 
و در ذلت روح یأس 
با یک غصه جانکاهی جاودانه پناه میبرند
تک تک
 
ستارگانی که 
نور شان را میخواهند روشنی کاشانه ی سازند
از دل و جان
در کنج همان کاشانه ی از خود بافته
رنگ میبازند بی ترحم و 
گاهی هم جان
 
ستیزه جوی و مخرب هر ستاره 
آنهم خود معصوم اند
و 
در پاره های دودی ظلمت اعتیاد
غربت روحی
و احساس مُرده از ذلالت جهل
که چه 
تاریک اند و در بند
 
پس خورشید سالم را باید آرزو کرد
تا با آن اصالتش 
هر ستاره ی از هم پاشیده را فروغ دهد
جاودانه
و هر قعر مصیبت جهل را 
ز بیخش چیند
دانه دانه
 
۹
خیال مزرعه خوشبختی
شهلا لطیفی
 
تنم سرد بود
یخی احساس دستانش مهر نداشت
و لمس گرمی و خواستش انتها
در شرم پیچیدم
چشمانم را بسته
تصور کردم طراوت ها را در مزرعه خوشبختی
که دانه هایش با استقامت جوانه میزنند
خوشه های ترحم در لای شاخه ها بخت بلند به پرواز اند
سبزه ها خیلی سبزاند
جلا دارند چو ناهید در همسایگی ماه
و آب جاری برازندگیی در وسط دریا
در مزرعه گام نهادم
نرم بود و والا
نسیم سخاوت بوسه ام کرد
تپش سبزه ها در زیر پاهای برهنه ام تندتر شد
مرا احساس کردند
نالشم را و بی ثباتی احساسم را
چون آن قمری های در بند بسته
آب ریختند به کاسه بلور تنم
هوشم دادند و فرحتم
چشم گشودم
چه خوشبخیی
 
آن دیگر رفته بود در آنسوی بستر درشتی هایش
الأن دیگر بمن نیازی نبود
سرد شده بود از هوس
چون آن قطعه ی قلبش و ناهمواری های ذهن ملوس
 
اما من
با طراوت بودم
از لمس نسیم
از نور ناهید
از سبزی فرش
و از قطرات زلال آب تازه در رو و تنم با مصور خیال روحم
زآن مزرعه
مزرعه ی خوشبختی