ariana

ariana

Tuesday, November 12, 2013

:يك حادثه دلخراش كه ديشب واقع شد

من با پسران مامايم در پيشروى دروازه كوچه ايستاد بوديم كه ناگهان يك بچه از كوچه پهلوى ما به شتاب امد و خواست تا به او كمك كنيم، وقتى پرسيدم "چى گپ است؟" گفت كه در خانه همسايه اش يك دختر از جهت اين كه در پايش مرمى اصابت كرده زخمى شده و او را بايد به شفاخانه انتقال دهيم،


 
 
 
 
من با شنيدن اين خبر فورأ و بدون تآخير به خانه رفتم و از پسر كاكايم خواستم تا موترش را بگيرد و هم...رايم به كمك همسايه برسد، خوب ما هردو به زود ترين فرصت به خانه همسايه رسيديم و ديدم كه يك عالم زن و مرد در كوچه برامده و يك غوغا برپا شده بود. كاكاي دختر كه بسيار صحتمند هم به نظر ميرسيد و حدود ٣٥ سال عمرش بود تلاش داشت تا برادرزاده زخمى اش را در موتر بالا كند ولى چنين به نظر ميامد كه او از عهده اين كار برامده نميتواند، او بلاخره بعد از گذشت چند ثانيه توانست او را به موتر بالا كند، مادرش هم سوار موتر شد و با اواز بسيار بلند گريه و ناله ميكرد، و فقط ميگفت كه "دختركم مرده، جسد دختر مره كجا ميبريد؟" من كوشش داشتم تا به او بفهمانمم كه از زخمى شدن دست يا پاى انسان نميميرد. وقتيكه دو سه بار به مادرش اين همه را گفتم مادرش يك داد زد و گفت " كى ميگه كه مرمى در پاى دخترم خورده؟ مرمى ده سرش خورده و دخترم مرده" و بعد به ناله هاى بلند خود ادامه داد. من كه كاملآ اطمينان داشتم كه دختر دوباره شفا ياب خواهد شد حالا برايم مشكل شد كه حتى فكر هم كنم كه او زنده باشد، هيجانى شدم ولى هنوز هم همه چيز را اداره ميكردم، و خواستم به مادرش اميد دهم كه دخترش خوب ميشود. بعد از دو الى سه دقيقه به نزديكترين شفا خانه رسيديم، و من كه ديدم كاكايش كاملأ غير ارادى بود و نميتوانست اين خانم دختر را دوباره از موتر پاين كند، به مادرش گفتم " مادر جان! دخترت خواهر من است و اجازه ده كه او را از موتر برون بيارم" مادرش از دل كبابش گفت " اجازه است او در دنيا و اخرت خواهرت باشد" من خواستم تا او را از موتر بيرون بيارم اما او به حدى سنگين شده بود كه او را حتى نميتوانستم از جايش تكان بدهم. خوب شد كه كاكايش هم امد و همرايم كمك كرد، وقتيكه او را روى تسكره شفاخانه خوابانديم به چشمهايش و دهانش كه باز بود ديدم، وحشت خوردم. هردو طرف جمجمه سرش شكاف شده بود و هنوز هم خونريزى شديد داشت. همه مامورين شبانه شفاخانه تكان خورده بودند، داكتر امد و قلبش را معاينه كرد، وقت كه به چشم هاى داكتر نگاه كردم فهميدم كه چى گپ شده، او نميتوانست نتيجه را به مادرش بگويد. او رفت به كنار اطاق عاجل و تكه گازى را گرفته و زنخ دختر را بسته كرد و روي چشمان بازش دست كشيد. بسيار دردناك بود. ناله و فرياد مادرش گويا همه جهان را فرا گرفته بود. من هم ترسيده بودم اما پسر كاكايم "نجيب" كاملأ بى حس بود، من فقط دست هاى خونالود خود را شستم و از مادرش اجازه گرفتم چون از يك طرف ديگر اعضاى فاميلش هم رسيدند و از طرف ديگر برايم خيلى دشوار بود كه در انجا ميبودم.

بعد از رسيدن به خانه دوباره به خانه انها رفتم و خواستم از ماجرا با خبر شوم، شوهر خاله اش را ديدم و پرسيدم " چطور شد؟ چرا شد؟" او گفت" دختر همراى مادرش و كاكايش امروز جنگ كرد دليلش واضح نيست اما قرار بود فردا خانه ايشان كسى به خواستگارى دختر بيايد و به گمان اغلب روى همين موضوع همراى مادرش جنگ كرد و كاكايش نيز او را لت و كوب كرده بود. و بعد ازين كه همه چيز دوباره آرام شده بود دختر توسط تفنگچه در قسمت جمجمه سر خود شليك كرد" بعد از شنيدن اين قصه فهميدم كه چه بلاى سرش امده بود. اين دخترك بيچاره كه هفده سال عمر داشت و با درجه دوم در صنف دهم مكتب درس ميخواند چرا بايد اين كار را انجام ميداد؟ بسيار ازرده خاطر شدم و روح ام نارام شد و خواستم داستان اين حادثه واقعى را با شما شريك سازم. به خدا قسم اين همه پند است براى همه ما، بايد با زنان خود به مثل انسان برخورد كنيم، هستند كسان كه جايگاه زن را نميفهمند و حقوق انها را پامال ميكند و احساساتش را زير پا ميكند، بياييد كه به زنان گوش كنيم كه چه ميگوييند و چه ميخواهند و چه ميتوانند كرد. كى ميداند كه در دل بيچاره چه درد بود؟ و بر سرش چه گذشته بود، بياييد كه ازين گونه حوادث دردناك خود و فاميل هاي خود را نجات دهيم.