ariana

ariana

Sunday, November 10, 2013

!...پس«اجماع ملی» زلمی خلیلزاد؛ چه شد؟

محمد عالم افتخار
 
                   درینجا میخوانید و میدانید:
               ـ یکی از 25 نویسنده «پروژه قرن جدید آمریکائی
               ـ انتخابات؛ بهانه ای برای بازی های استراتیژیک؟!
               ـ "اجماع ملی" قبیلوی و ایدئولوژی نومحافظه کاری امریکایی؟!
              ـ  هم پرچمدار هژمونیزم امریکا؛ هم وطنپرست افغان بودن؟!
              ـ چرا دونا روهرا باکر؛ چنان نامه هایی به خلیلزاد نوشت؟  
تصور میکنم؛ اغلب عزیزان به معرفی جناب دکتور زلمی خلیلزاد توسط من؛ نیازی ندارند و هم به حد کافی واقف اند که ایشان چند ماه پیشتر از آغاز روند نامزدی ها برای انتخابات ریاست جمهوری جاری در کشور؛ عزم را جزم نموده و با سر و صدا ها و تبلیغات بی سابقه؛ از امریکا به افغانستان تشریف آورده تلاش هایی به راه انداختند تا ظاهراً رؤسای نو به دوران رسیدهِ اقوام و قبایل و سلاطین مافیاها در افغانستان را تحت شعار «اجماع ملی» به ائتلاف و همسویی و در واقع به سهمگیری در یک شرکت سهامی؛ متقاعد بسازند که منجر به کاندیداتوری بی رقیب یا کمرقیب خود شان به مقام رئیس جمهور آینده افغانستان گردد.
حتی قبل از اینکه جناب زلمی خلیلزاد به طریق مصاحبه با جریده بیرون مرزی « امید»؛ نوعی ابراز آماده گی برای کاندیداتوری در انتحابات آتی ریاست جمهوری افغانستان بروز دهند؛ شماری از مبصران منجمله محترم دکتور طاؤوس وردک طی مقالات متعدد؛ این مژده را به کاربران خیلی از سایت های انترنیتی داده و حتی چنین وانمود فرموده بودند که این نزول اجلال؛ محصول تجارب 12 ساله ملی و جامعه جهانی بوده همه از اشتباهات و شکست های هنگفت فاجعه بار درس گرفته اند و دیگر عصاره همه تجارب را در شخصیت، برنامه ها و معجزات جناب زلمی خلیلزاد حلول میدهند و حکومت آتی زلمی خلیلزاد که بی تردید!؛ آمدنی است؛ دوای همه درد ها، پایان بخش همه بحرانها، التیام بخش همه زخم ها... خواهد بود و یگانه الترناتیف وضع خونین و ننگین موجود!
پس از ماه ها تلاش و کنکاش  و به خرچ دادن انواع هنر و جادو که شاید جناب خلیلزاد ماهر بی مثال در آنها بوده اند و میباشند و مسلماً مددکاری های بسیار و پر حجم شبکه های همسوی داخلی و منطقوی و جهانی شان که بسیج فرموده بودند؛ بالاخره روزی در لینک آتی؛ بنده؛ اینگونه به نمایه ای از این «اجماع ملی!» و حکومت حلال معضلات و سازنده افغانستان ملت دار و دولتدار...! مواجه شدم:
 
 
اوراق تبليغاتى كه از دفتر كمپاين اقاى داكتر زلمی خليلزاد بدست امده كابينه احتمالى آن قرار ذيل است:
١ -  داكتر خليلزاد ريیس جمهور
٢-  داكتر عبدالستارسيرت معاون اول
٣-  انجينر احسان الله بيات معاون دوم
٤-  استاد عطا محمد نور سر وزير
٥-  حامد كرزي ريیس شورای عالى صلح
٦-  نورالحق علومى وزير دفاع
٧-  داكتر عبدالله عبدالله وزير خارجه
٨-  عبدالهادى خالد وزير امور داخله
٩-  معين مرستيال وزير معارف
١٠ - فيض الله جلال وزير تحصيلات عالى
١١-  شكريه باركزى وزير اطلاعات و فرهنگ
١٢-  شاه گل رضايى وزير امور زنان
١٣-  داكتر اناركلى وزير صحت عامه
١٤-  فيض الله ذكى وزير كار و امور اجتماعى
١٥-  انجنير محمد عاصم وزير مخابرات
١٦-  داكتر انورالحق احدى وزير ماليه
١٧-  آذرخش حافظى وزير تجارت
١٨-  حميدالله فاروقي وزير ترانسپورت
١٩-  داكتر رمضان بشردوست وزير مهاجرين
٢٠-  عبدالهادى ارغنديوال وزير مبارزه با مواد مخدر
٢١-  مولوى متوكل وزير حج و اوقاف
٢٢-  امرالله صالح ریيس امنيت ملى
٢٣-  شاكر كارگر ریيس ارگانهاى محل
٢٤-  معتصم آغاجان ريیس دارالانشای شوراى عالى صلح
شايد اين كابينه حقيقى نباشد و داكتر صاحب از آن بعنوان كمپاين استفاده كند ولى بازهم براى رسيدن به هدف اش بعيد نيست چنين ایتلافى را تشكيل دهد.قابل ذكراست كه در مقابل داكتر اشرف غنى احمد زى و على احمد جلالى رقابت سختى را پيش خواهد داشت، مگر چيزى كه مردم افغانستان تجربه كردند اين است كه سرنوشت كشور ما را هميشه خارجى ها رقم مي زنند (خداوند يك حكومت عادل دلسوز و خدمتگار به اين ملت رنجديده نصيب بگرداند تا مردم ما ديگر آه و فرياد يتيمان و بيوه زنان را نشنوند و هيچ مادر و پدرى را به سوگ جيگر گوشه هاي شان ننشاند)»
از مباحثه در اینکه اینجا نگارنده خبر؛ «خارجی ها» و «خداوند» را در یک ردیف و حتی در تساوی با هم قرار داده است؛ میگذریم.
ولی صرف نظر از کم و کیف این کابینهِ خیالی؛ به نظر این کمترین؛ اندکی مضحک است که بیان یک «اجماع ملی» توسط گرافیک یک کابینه؛ در حالی ارائه شود که حتی اصل نامزدی یا کاندیداتوری نیز به مقام ریاست جمهوری صورت نگرفته و معلوم هم نیست که به علل و اسباب فراوان؛ اصلاً صورت گرفته میتواند و یا خیر؟
معهذا میتوان دریافت که اندیشه و تدبیر عقبی چنین ترکیبی در لحظات جاری و حساس و خطیر افغانستان؛ از حد معین واقعبینی و اعتماد سازی و امید آفرینی برخوردار است که برای خروج از وضع موجود همراه با سایر ملزومات؛ میتواند مؤثریت داشته باشد!
البته در دنیای کنونی؛ شبکه های جاسوسی؛ تروریستی و مافیایی هم؛ اندک اندک تشکیلات و سلسله مراتب ارائه میدهند ولی حتی همین شبکه ها هم خویشتن را ناگزیر می بینند تا برای خود؛ هدف ها و اماج های مشروع و انسان پسند و جهان پسند ارائه نمایند و راه ها و وسایل نیل بر آنها و راه ها و وسایل و تدابیر مقابله در برابر موانع و مخاصمت های موجود و احتمالی در برابر این اهداف و آماج ها را به مردمان و جوامع مربوط تصریح و روشن نمایند.
مگر جناب زلمی خلیلزاد که بعضاً میگویند: حتی 200 کتاب نوشته است که یکی از آنها مؤلفه مؤسسه فکرسازی «رند» به نام "ستراتیژی برای قرن 21 " میباشد؛ چرا حد اقل یک رساله تحلیلی و مدون در مورد استراتیژی و برنامه ها شان برای «اجماع ملی» و فراتر از آن؛ ارائه ندادند تا حد اقل تعریف دانشمندانه خود را از واژه های «اجماع» و «ملی» و قبل بر آن از «ملت» برای نخبه گان و جوانان و عامه مردم افغانستان؛ بیان میفرمودند؟
به باور بنده؛ اگر جناب خلیلزاد بر "نیمه افغانی" خود تمرکز کرده؛ بر نقد و تجزیه و تحلیل کرده ها و تجربه های بسیار و منحصر به فرد خود در سطح امریکا و افغانستان و عراق... پرداخته به نتایجی در حول آرمان «اجماع ملی» در افغانستان نایل آمده بودند؛ مدت ها قبل از سروصدا های انتخاباتی و کاندیداتوری به ریاست جمهوری افغانستان و دید و بازدید های پنهان و آشکار در دوبی و کابل...؛ باید کتابی هم تحت عنوان «استراتیژی پس از 2014 در افغانستان» می نوشتند و بیرون میدادند.
شاید هم درک و دریافت و شناخت جناب زلمی خلیلزاد از مردم افغانستان که کتاب نخوان ترین و علم گریزترین مردم جهان نگهداشته شده اند؛ موجب شده باشد که ایشان به چنین کار عبثی وقت بگذارند؛ ولی آیا نمی شد کم از کم به سطح محترم شفیع عیار؛ برنامه های روشنگرانه تلویزیونی پیگیرانه ای ارائه بفرمایند تا ایده ها و افکار شان را در مورد استراتیژی «اجماع ملی» به نخبه گان و جوانان و مردم افغانستان تبیین و تصویر نمایند؟
در حالیکه امکانات و زمینه های عینی مسلم برایشان در حدی فراهم بود و هست که قادر بودند و میباشند؛ حتی یک اکادمی کامل تحقیقاتی مدرن و در جنب آن یک سیستم مکمل نشریاتی... در کابل ـ قلب افغانستان ـ حول همین آرمان به راه انداخته مثلاً همانند مؤسسهِ تحقیقاتی و فکر سازی «رند» آنرا مدیریت نمایند.
یکی از پیامد های راستین و واقعاً علمی، افغانستانخواهانه، «ملت» خواهانه و «اجماع ملی» خواهانه چنین فعالیت های هدفمند و با آرمانی؛ به ساده گی نسبی میتوانست تشکل حزب سیاسی سرتاسری (و به دنبال آن تشکل جبهه متحد ملی افغانستان شمول) کم از کم به نمونه احزاب جمهوری خواه یا دموکرات امریکا و نیز مماثل هایش در جهان مدرن؛ گردد.
ولی اینگونه که هم در هنگامه انتخابات ریاست جمهوری گذشته و هم اکنونی در ظاهر مشاهده شد؛ جناب خلیلزاد با ابن الوقتی؛ قسم مقطعی و با اهداف و مانور های مرموز؛ یاد و آهنگ افغانستان میکند و شعار های پرطمطراق و میان تهی مانند «اجماع ملی» سر میدهد تا چنانیکه هموطنی با سادگی تمام تحلیل و ارزیابی و پیش بینی کرده است؛ حتی از اجماع نسبی سران اقوام و قبایل و حلقات مافیایی اقشار حاکمه افغانستان هم جلوگیری کرده و نیز نام و شهرت و امکانات بالقوه ای در بهره کشی های آتی از مردم و کشور ما فراهم کند و باز به «نیمه امریکایی» اش برگشته بر ریش هرچه افغان و افغانستان است؛ بخندد!
لطفاً به این تحلیل و پیشبینی و پیشداوری توجه و دقت فرمائید که به کمال بدبختی؛ 99 در صد درست از آب درآمد:
«خلیلزاد با فعالیت های سیاسی در افغانستان طوری وانمود می کند که کاندید انتخابات خواهد بود. اما من فکر نمی کنم که کاندید شود. با شکست جمهوری خواهان در آمریکا که حامی اصلی خلیلزاد بود، امید خلیلزاد در کامیابی انتخابات ریاست جمهوری خیلی کم شد. اما باز هم نخواست که از صحنه سیاسی افغانستان دور بماند. به این منظور کوشش کرد که شبکه هایی ایجاد کند. در ایجاد شبکات زیاد کامیاب نبود چون جایگاه مردمی در داخل افغانستان نداشت و کسانی که هم علاقه به این شبکه (ها) نشان می دادند، فقط منافع مالی را در نظر می گرفتند.
اما خلیلزاد طرح روی میز آوردن سران پشتون را در میدان گذاشت. جلسه های متعددی در دوبی داشت که تقریبا همه رهبران پشتون حضور داشتند. جلالی، اشرف غنی و بسیاری چهره های دیگر نمونه این است. خلیلزاد گرچند در آمریکا بوده و دور از سنت ها، اما باز هم به فکر همان سنت سیاسی قدیمی که باید یک پشتون رئیس جمهور باشد، کوشش کرده که پشتون ها را در یک قالب جمع کند. خلیلزاد خیلی آدم هوشیار است و این را درک کرده است که در انتخابات اگر خود او شرکت کند، ناکام خواهد شد و از شخصیت و نفوذ او کاسته خواهد شد و همچنین در تقابل با رهبران پشتون قرار خواهد گرفت. اما می خواهد در کارزار انتخاباتی فعال باشد و تاثیر خود را داشته باشد، تا در گرفتن قرار دادهای بزرگ کدام مشکل نداشته باشد.
خلیلزاد کوشش کرد و کوشش دارد که تاجیک ها را در کنار خود داشته باشد. اما تاجیک ها زیرک تر از آن هستند که بازی خلیلزاد را بخورند. در کسب حمایت تاجیک ها ناکام مانده است. لهذا دست به دامن جنرال صاحب دوستم دراز کرد. جنرال صاحب دوستم هم این را خوب می داند که اگر با محقق و هزاره ها نباشد، این به ضرر همه ترک تباران خواهد بود. محقق دوست و همسنگر قدیمی و کاملا قابل اعتماد جنرال صاحب است و جای محقق را با وعده های دروغین خلیلزاد تبدیل نخواهد کرد.
هزاره ها هم این را خوب به یاد دارند که خلیلزاد چگونه در یک محفل، تمامی هزاره و شیعه ها را مزدور ایران و بی اعتماد خطاب می کند.
خلیلزاد تا حالا نقش یک گمراه کننده که با افکار مردم بازی می کند را داشته است. کوشش کرده با وعده دادن های معاونت اول و دوم به بعضی رهبران غیر پشتون، یک رقابت نا سالم در بین آنها ایجاد کند و خود در دقیقه اخر از کاندید شدن انصراف کند و یک پراکندگی در بین دیگران ایجاد شود. خلیلزاد مانند یک لاشخور از دور نگاه می کرد که چی وقت عمر حکومت کرزی به پایان می رسد و بتواند از پوست و استخوان این ملت خود را تغذیه کند.»(1)
 
به علت ها و دلایل فراوانی که اندکی پس تر خواهیم دید؛ نمیتوان گفت که مانور های اینچنینی زلمی خلیلزاد؛ صرفاً برای اطفای عطش قدرت و شهرت صورت میگرفته است و یا هم برای زهر چشم نشان دادن به کاندیدا های مهم و مطرح و منجمله اخاذی و امتیاز گیری مافیایی از آنها.
چنانکه در مورد اخیر شایع شد که ایشان پس از چانه زنی ها ـ و طبعاً داد و گرفت ها در ارگ ـ؛ به نفع کاندیدا یا کاندیدا های مورد حمایت رئیس جمهور کرزی؛ گویا از نامزد کردن خویش انصراف داده دفتر نازنین کامپاین انتخاباتی را بستند و پشت سر خاریده؛ راهی ساحل عافیت شدند.
اگر واقعاً چنین می بود؛ محلی برای نگرانی نبود؛ و میشد با یک خنده و تمسخر که نصیب هر «لوده طوی» میشود؛ از کنارش گذشت. ولی واقعیت تلخ این است که این حرکات جناب خلیلزاد؛ بازی های تاکتیکی خام نبوده دارای آماج های چندین بعدی و پختهِ استراتیژیک است.
اینک برای ورود درست و دقیق به آماج های متذکره؛ ضروریست بدانیم که واقعاً زلمی خلیلزاد چه شخصیتی است؛ چه تاریخچه و امکاناتی دارد و علی الوصف استراتیژیست مؤسسه «رند» و یکی از نویسندگان اصلی «استراتیژی برای قرن 21» و بسی آثار راهبردی در سیاست شرق میانه ای و جهانی ابرقدرت امریکا و یک مشوق تعیین کننده پرداختن امریکا به افغانستان؛ بودن؛ چرا باید در مقام یک «لاشخور» هر از گاهی در افغانستان آهنگ و نیرنگ کند و چرا هم عده ای را که مثلاً پنداشته اند:
«بهترین کاندید دلسوز و غم خور ملت افغانستان و چشم سیر و دنیا دیده و آدم عاقل خردمند و دانشمند محترم خلیل زاد استند»؛ نزد عالم و آدم و دیو و دد شرمنده و سرافگنده به میدان رها نماید؟
لطفاً برای خوانش این مختصر در زمینه حوصله افزایی بدارید:
«"زلمي خليل‌زاد" در سال 1951 از پدري پشتون و مادري تاجيك در شهر مزار شريف افغانستان به دنيا آمد، پدر وي مشاور دربار ظاهرشاه پادشاه سابق افغانستان بود و به همين دليل تحصيلات خود را تا دوره دبيرستان در مدرسه مخصوص فرزندان نخبگان كشور در كابل (محل سكونت خانواده‌اش) ادامه داد، اين امر سبب شد تا در كنار زبان پدري خود به زبان‌هاي دري، اردو و فارسي مسلط شود. در آغاز دهه 70 خليل‌زاد هنگاميكه وارد دانشگاه بيروت شد به داشتن گرايش‌هاي چپ و دفاع از فلسطين معروف بود.
اما در ميانه اين دهه، پس از مهاجرت به آمريكا و ورود به دانشگاه شيكاگو – براي كسب مدرك دكتري – تحولي شگرف پيدا كرد كه گفته مي‌شود اين تحول ناشي از همكلاسي بودن با "پل ولفوويتز" كه اكنون يكي از شاخص‌ترين چهره‌هاي نومحافظه‌كاران است، تحت تاثير قرار گرفتن افكار راست‌گرايانه و تندرو پرفسور"آلبرت وهليستير"، استاد آنها در دوره دكتري كه دوستان صميمي يكديگر نيز بودند، تدريس در دانشگاه كلمبياي شهر نيويورك در آغاز دهه 80 و آشنايي با "زبيگنيو برژينسكي" است.
برژينسكي كه بعد‌ها مشاور امنيت ملي در دولت ريگان شد، نقش بسزايي در تاثير گذاري بر خليل‌زاد و جذب او به سوي انديشه‌هاي راستگراي تندرو كه ويژگي خاص دوره رياست جمهوري ريگان بود، داشت.
خليل زاد در سال 1985 مليت آمريكايي را كسب و بعد از آن براي مدت كوتاهي به عنوان مشاور ويژه بخش "برنامه‌ريزي سياسي وزارت خارجه آمريكا" در كنار پل ولفوويتز كه رهبري اين بخش را به عهده داشت مشغول به فعاليت شد.
وي در اوج بحران حمله شوروي به افغانستان به واسطه آشنايي كامل با خصوصيات، زبان، فرهنگ و بافت قبيله‌اي افغاني‌ها در مدت كوتاهي توجه همه را به خود جلب كرد و اين امر سبب شد تا پايان دوره رياست جمهوري ريگان در منصب خود در وزارت خارجه بماند و در طول آن دوره و به ويژه پس از آشنايي با شخصيت مهمي همچون "ريچارد پرل" از چهره‌هاي سرشناس نومحافظه‌كاران، رابطه‌اي قوي با اين طيف فكري پيدا كرد.
خليل زاد با استفاده از فرصت طلايي حمله شوروي به افغانستان توانست در خط مقدم نو محافظه‌كاران براي خود جا باز كند؛ وي نقش مهمي در بسيج قبايل افغاني براي رويارويي با شوروي ايفا كرد و از طراحان اصلي ائتلاف سري آمريكا با جنبش‌هاي اسلامي به منظور فراخواني و مسلح كردن داوطلبان براي جهاد برضد شوروي در افغانستان بود.
خليل‌زاد كه پيش بيني كرده بود بي‌توجهي آمريكا به افغانستان پس از خروج نيروهاي شوروي به جنگ داخلي در اين كشور خواهد انجاميد باعث شد كه پل ولفوويتز در دوره اول رياست جمهوري بوش و تصدي مقام دوم پنتاگون از دور انديشي وي در زمينه افغانستان تمجيد كند.
پل ولفوويتز گفت آنچه خليل زاد؛ سال 1989 نسبت به آن هشدار داد پس از 12 سال به طور كامل تحقق يافت و پيش‌بيني‌هاي وي در مورد جنگ داخلي در افغانستان و تهديد تمام منطقه از سوي جنبش هاي اسلامي در مدت زمان كوتاهي عملي شد.
خليل زاد همچنين در سال 1988 طي يادداشتي به "جورج شولتز" دبيركل وقت آمريكا، نسبت به خطر تهديد نظامي صدام حسين هشدار داد و آمريكا را به عدم حمايت از عراق دعوت و خواستار نزديكي تدريجي اين كشور با ايران شد. وي در يادداشت خود تا آنجا پيش رفت كه براي سرنگوني نظام صدام حسين؛ خواستار مسلح كردن مخالفان عراقي شد اما شولتز نتوانست باور كند.
اما پس از گذر دو سال و با حمله صدام حسين به كويت پيش بيني‌هاي خليل‌زاد محقق شد.
زلمي خليل زاد به رغم موضع نومحافظه‌كاران؛ به موضع خود در قبال ايران پايبند ماند و در آغاز دهه نود كتابي با عنوان " ايران انقلابي " منتشر كرد كه در اين كتاب آمريكا را به اتخاذ سياستي پراگماتيك در قبال ايران دعوت كرده است. خليل زاد اين كتاب را به كمك همسر اتريشي خود "شيريل بينارد" نوشت .
خليل زاد در پايان دوره دوم رياست جمهوري ريگان در سال 1989 به مدت دو سال كار تدريس در رشته علوم سياسي را در دانشگاه كاليفرنياي سانتاياگو از سر گرفت و در اواخر سال 1991 در دوره رياست جمهوري بوش پدر براي مدت كوتاهي به سمت مشاور ويژه بخش برنامه ريزي سياسي وابسته به وزارت دفاع كه ديك چني معاون رئيس جمهور فعلي(جورج بوش) رياست آنرا به عهده داشت، منصوب شد.
به رغم اينكه خليل‌زاد بيشتر از يك سال در اين سمت باقي نماند اما چني آنقدر شيفته وي شد كه در جشني كه براي خداحافظي زلمي ترتيب داده بود مدال خدمت ممتاز وزارت دفاع را به او اعطا كرد.
خليل زاد به در خواست خود؛ سال 1993 وزارت دفاع را ترك كرده و به موسسه (رند) كه يكي از بزرگ‌ترين موسسات تحقيقاتي و برنامه ريزي استراتژيك آمريكايي در زمينه نظامي است، ملحق شد. وي در اين موسسه مركز مطالعات خاورميانه را تاسيس كرد و در طول دو دوره رياست جمهوري "بيل كلينتون" به واسطه نشر مطالعات خود در موسسه رند و پس از ترك اين موسسه و حضور در شركت نفتي يونوكال، نقش مهمي در انتقاد از سياست آمريكا در قبال افغانستان را بر عهده داشت.
در اوايل ظهور طالبان و گسترش حاكميت آنها بر افغانستان اوايل 1996 خليل زاد به دليل حمايت غير مستقيم دولت كلينتون از طالبان، به واسطه حمايت اطلاعات پاكستان (آی .ایس . آی) ازاين گروه، از سياست‌هايي اين دولت دموكرات انتقاد كرد و آن را خطاي فاحش استراتژيك ناميد.
گرچه خليل‌زاد در اوايل با ظهور طالبان مخالف بود اما پس از بسط سيطره اين گروه بر تمام افغانستان و تثبيت وجود آنها؛ وي سياستي پراگماتيك در قبالشان اتخاذ كرد و در بهار سال 1997، اولين ديدار مسئولان جنبش طالبان با مسئولان آمريكايي شركت نفتي يونوكال كه در آن زمان خود مشاور استراتژيك آن بود؛ را در واشنگتن ترتيب داد تا نظر طالبان را براي عبور(لوله های) انتقال نفت درياي خزر و گاز تركمنستان به بندر كراچي پاكستان از طريق افغانستان كه حدود 100 ميليون دلار نيز هزينه شده بود، جلب كند.
براي حل و فصل اين مشكل شركت يونوكال از خليل زاد و مشاور افغاني ديگري به نام حامد كرزي كمك خواست و در اين ديدار هيات طالبان در ازاي عبور لوله‌ هاي نفت و گاز از خاك افغانستان؛ به رسميت شناختن طالبان از سوي آمريكا را خواستار شدند كه خليل‌زاد در خطاب به هيات طالبان گفت:
"در مقابل شما دو گزينه وجود دارد يا اينكه با عبور لوله هاي نفت وگاز موافقت مي‌كنيد كه در اين صورت افغانستان را به دشتي پر از طلا تبديل خواهيم كرد و يا اينكه مخالفت می كنيد كه در آن صورت آنرا دشتي پر از بمب خواهيم ساخت ".
خليل زاد قبل از به حكومت رسيدن نومحافظه‌كاران در دوره رياست جمهوري بوش پسر اوايل2001 استراتژي سرنگوني طالبان را در پيش گرفت. پس از حملات موشكي آمريكا به پايگاه‌هاي القاعده در افغانستان در پي انفجار‌هاي تروريستي در سفارتخانه‌ هاي اين كشور در نايروبي و دارالسلام اگوست 1998 خليل زاد از سياست هاي كلينتون در برخورد با القاعده انتقاد كرد.
خليل‌زاد تنها راه برخورد با اين خطر را سرنگوني طالبان مي‌دانست و اوايل سال 2001 كمي پيش از روي كار آمدن دولت بوش؛ تحقيقي كامل كه شامل طرحي براي خارج ساختن افغانستان از قبضه طالبان بود؛ در مجله "واشنگتهن كوارترلي" منتشر كرد.
با فرارسيدن دوره اول رياست جمهوري بوش پسر در اواخر ژانويه 2001 خليل زاد، مجددا در شمار تصميم گيرندگان سياسي درآمد و ضمن اينكه جزو كادر دونالد رامسفلد در وزارت دفاع محسوب مي‌شد به عنوان مشاور ويژه پل ولفوويتز مشغول به كار شد.
چهار ماه قبل از حمله هاي تروريستي 11 سپتامبر؛ 23 مه 2001 كاندوليزا رايس مشاور امنيت ملي كاخ سفيد؛ زلمي (خلیلزاد) را به عنوان مسئول امور جنوب غرب آسيا و خليج فارس و شمال آفريقا منصوب كرد و پس از حملات 11 سپتامبر نيز به سمت مشاور و نماينده ويژه بوش در امور افغانستان منصوب شد.
(سپس) خليل‌زاد (به) مهمترين مقام آمريكايي در جنگ اين كشور عليه طالبان و القاعده تبديل و سكاندار(ی) استراتژي هاي نظامي و سياسي آمريكا در افغانستان را به عهده گرفت.
بعد از سقوط طالبان، پس از آنكه ظاهر شاه پادشاه پير افغانستان در كنفرانس گروههاي افغاني در "بن" به دليل كهولت سن از پذيرش قدرت امتناع كرد، ايالات متحده به خليل‌زاد اختيار تام داد كه به عنوان نمايند ويژه بوش، شخصي را براي رياست دولت انتقالي پيشنهاد دهد كه اين امر در نهايت به انتصاب حامد كرزاي همكار سابق زلماي (خلیلزاد) در شركت نفتي يونوكال، به عنوان رئيس جمهور مردم افغانستان منجر شد.
خليل زاد در سپتامبر 2003 به عنوان سفير آمريكا در ...(افغانستان) منصوب شد و بدين ترتيب حكومت ميان او و همكار سابقش در يونوكال تقسيم شد. گفته مي شود خليل‌زاد افغاني 55 ساله (در زمان نگارش مقاله)، نقش مهمي در سياست خارجي جورج بوش رييس‌جمهوري آمريكا در كمك به ساختار تشكيل دولت افغانستان ايفا كرده است و به همين دليل بود كه پس از كسب اين موفقيت؛ سناي آمريكا در 28 خرداد 84 (2005) به انتخاب زلمي خليل زاد به عنوان سفير واشنگتن درعراق راي اعتماد داد.
در جلسه شنود كميسيون روابط خارجي كنگره آمريكا براي اعطاي راي اعتماد به خليل‌زاد، يك طرح هفت بندي براي همكاري با عراقي‌ها جهت شكست افراد مسلح در عراق ارايه شد؛ اعضاي اين كميسيون فعاليت و تلاش هاي زلمي (خلیلزاد) را در افغانستان ستودند و نسبت به توانايي وي براي غلبه بر چالش هاي دشوار فرا روي آمريكا در عراق ابراز اطمينان كردند.
از 12 فروردين 85 (2007) منابع خبري از تغيير "زلمي خليل زاد" سفير آمريكا در بغداد خبر داده و اعلام كرده بودند كه كميته روابط خارجي كنگره آمريكا در پي درخواست برخي از گروههاي عراقي نسبت به تغيير سفير آمريكا در عراق درصدد است بعد از تشكيل دولت جديد بغداد سفير خود را در اين كشور تغيير دهد. دليل تغيير خليل‌زاد در عراق متهم شدن وي به بحراني‌تر كردن اوضاع عراق از طريق مذاكره با گروههاي مسلح عنوان شده ‌است.
افكار عمومي عراق در تشديد ناامني‌ها و كشتار شيعيان و سني‌ها انگشت اتهام را به سوي سفير و سفارت آمريكا دراز مي‌كنند؛ براين مبنا بسياري از مردم و شخصيتهاي سياسي و مذهبي عراق در روزهاي اخير خواستار اخراج (خلیلزاد) سفير آمريكا شده‌اند.»(2)
 
برعلاوه خوانده و شنیده ایم که:
ـ در سوم ژوئن 1997 گروهی از سیاستمداران آمریکائی در جلسه ای گرد آمده و پس از انجام مذاکراتی بیانیه ای در تشریح اصول خود  منتشر کردند که پروژه قرن جدید آمریکائی نام گرفت. این بیانیه که تغییرات بنیادی در سیاست های آمریکا را توصیه می کرد توسط بیست و پنج نفر امضاء شد. در میان آنان افرادی چون دونالد رامسفلد، الیوت کوهن، دیک چنی، زولمای خلیل زاد، دونالد کاگان و فرانسیس فوکویاما وجود داشتند.
ـ وقتی جورج بوش برای ساقط کردن حکومت طالبان در افغانستان و بعداً حذف صدام حسین از عرصه سیاسی عراق نیاز به کمک و مشورت داشت زلمی خلیل‌زاد دائماً حاضر بود.
خلیل‌زاد که با چندین دولت جمهوریخواه همکاری داشته به عنوان یکی از عوامل نزدیک به "دیک چینی" و طرف اعتماد گروه معروف به "بازها" در دولت بوش محسوب می‌شد.
در محافل واشنگتن به او "شاه زل" می‌گویند و در دوران سفارتش در کابل بسیاری او را "نایب السلطنه" و قبلاً "پل برومر افغانستان" می‌خواندند.
اما تجربیات او در عراق هم بسیار گسترده‌ است. درست پیش از حمله نیروهای آمریکا به عراق در سال ٢٠٠٣ او در رأس هیأتی برای شرکت در نشست مخالفان دولت صدام به مناطق کرد نشین شمال عراق سفر کرد.
ـ سالهای ۱۹۹۰ و در دوران حکومت بیل کلینتون، این خلیل‌زاد بود که با تهیه سندی به نام "کتاب سفید درباره افغانستان" خواستار دخالت مجدد آمریکا برای تغییر وضع در افغانستان شد.
ـ او فقط به نفع امريكا در افغانستان خدمت كرد و صريحا در جواب سوال يك روزنانه نگار افغاني گفت كه نزد او منافع امريكا اوليت دارد زيرا او تبعه امريكاست و براي خدمت آن قسم خورده است.
ـ به سخن بعضی اهل خبره؛ زلمی خلیلزاد صرف تابعیت امریکا را دارد یعنی دو تابعیته نیست. او حتی حین تصدی سفارت امریکا در کابل؛ گویا از قبول پاسپورت افتخاری افغانستان؛ خود داری کرده است!
ـ وی منجمله در بخش چهارم کتاب «استراتیژی برای قرن 21» که به منابع بحران در خاورمیانه بزرگ می پردازد؛ از تیوری « برخورد تمدن ها » ی هانتینگتون و « پایان تاریخ » فرانسیس فوکویاما تجلیل کرده طبق این نصوص پیامبران مطرح نیوکانها(محافظه کاران نو)؛ می خواهد این گونه القا کند که بعد از برخورد تمدن ها در منطقه تاریخی خاورمیانه که خاستگاه اصلی تمدن بشری است، پایان تاریخ فرا می رسد و لیبرالیسم غربی بر رقبای ایدئولوژیکی خود پیروز می گردد.
**********
با این اوصاف و پس منظر که مسلماً هم نه تنها ناکامل میباشد بلکه شمه ای بیش نیست؛ ما با یک نابغه سیاسی ـ نظامی و استراتیژیست طراز اول امریکایی رو برو استیم که افغانی الاصل  بوده و به لحاظ فکری و ایدیولوژیکی نو محافظه کار امریکایی است. توجه داشته باشید که نو محافظه کار افغانی یا افغانستانی؛ اساساً مصداق و معنی ندارد!
(بحث ایدئولوژیک نو محافظه کاری امریکایی یا (Neoconservatism in the United States) را که بسیار پردامنه و چندین بعدی است؛ اینجا نمیتوان گشود؛ ولی اطلاعات فشره ای در پاورقی تقدیم میشود.)
به روال عرف روزگار؛ چنین شخصیتی ناممکن است که شبه عضو ارشد سازمان استخبارات مرکزی امریکا (سی آی اِی) و مورد حمایت و عنایت سایر نهاد های سری و در سایهِ آنکشور؛ نیز نباشد. چنین شخصیتی ممکن است بنابر تعلقات حزبی؛ مصلحتاً از مقامات علنی رسمی کنار گذاشته شود؛ ولی به هیچوجه از نظر قوای حاکمه اصلی نمی افتد.
بنابر همین؛ حرکات و مانور های جناب زلمی خلیلزاد؛ نباید امرِ آنقدر ها هم شخصی و خصوصی و به اصطلاح: افغانی او؛ حساب شود. اینهمه؛ مسلماً در چوکات همان «ستراتیژی برای قرن 21» راه اندازی شده است و خواهد شد. ما مسلماً آنقدر ها وسایل و امکانات نداریم که دقیقاً کشف کنیم اصل استراتیژی چیست ولی یک سلسله فاکت های مکمل هم؛ بدبختانه رگه هایی از یک استراتیژی کلان؛ نظیر دکتورین «تفرقه بیانداز و حکومت کن!» بریتانیای پیر را نشان میدهد.
یکی از موارد در نامهِ  گانگرسمن امریکایی دانا روهرا باکر؛ عنوانی شخص جناب زلمی خلیلزاد به درشتی منعکس شده است. لطفاً به قسمتی از آن؛ دقت نمائید:
«.. ما در طلوع یک عصر جدید صلح‌آمیز برای مردم رنجدیدۀ افغانستان ناکام ماندیم. این ناکامی و شکست را می‌توان به‌ طور مستقیم در ساختار حکومت و رهبرانِ این ساختار رد یابی کرد که پس از آزادی، بر مردم افغانستان تحمیل گردید. حکومتی را که ما در نصبِ آن کمک کردیم، با شیوۀ زنده‌ گی مردم افغانستان مناسب و سازگار نبود.
یک سیستم نسبتاً غیرمتمرکز فدرال می‌توانست هم با عنعنات ما و افغانستان سازگار باشد. در عوض، ما تمام تخم‌ها را در یک سبد گذاشتیم؛ یک ادارۀ فوق ‌العاده متمرکز حامد کرزی. اگر درست گفته شود، او در کنفرانس بن، دسمبر
۲۰۰۱ به حیث رییس ادارۀ انتقالی نصب شد، بعد برای دو سال دیگر به حیث رییس موقت و حالا دورۀ دوم پنج‌ ساله به حیث رییس‌جمهور انتخابی؛ اما او رهبری نبود که در جریان یک پروسۀ افغانی ظهور می‌کرد. پشتیبانی شما و ایالات متحده از آقای کرزی در بن شروع شد و فضا را تغییر داد. قرار معلوم شما فراموش کرده‌اید که وقتی شاه سابق، ظاهرشاه، حق انتخاب رییس حکومت موقت را به مشاورین برجستۀ خویش داد، آن‌ها ستار سیرت را با ۱۱ رای در مقابل ۲ رای برای کرزی (که یک رای نیز از برادرش بود) انتخاب کردند.
شما و آقای ابراهیمی به صورت خصمانه در مقابل سیرت مداخله کرده و اصرار کردید که فقط یک پشتون می‌تواند رییس‌جمهور باشد و او را مجبور ساختید که صحنه را به نفع کرزی ترک کند. در اولین لویه‌جرگه در جولای
۲۰۰۲، شما بازهم به طرف‌داری کرزی مداخله کردید، به‌خصوص وقتی معلوم شد که رهبران اتحاد شمال تقریبا می‌خواستند از شاه سابق به حیث رهبر حکومت انتقالی ۱۸ماهه پشتیبانی کنند. شما آن‌قدر در به قدرت رسانیدن آقای کرزی تلاش کردید که حتا خود شما یک کنفرانس مطبوعاتی دایر کرده و ادعا کردید که شما ظاهرشاه را متقاعد ساخته‌ اید که صرف‌نظر کند، زیرا کرزی به‌ طور آشکار در مقابل شاه سابق می‌باخت. بازی‌های کوتاه‌ مدت قدرت، پیامدهای درازمدتی داشته و با خنثا نمودنِ آن اتحاد، سپس تقریباً غیرممکن بود که بتوان یک موسسۀ وسیع و عمیق افغانی ایجاد کرد که بتواند تمام جوامع افغانی را با هم متحد سازد. با تمرکز کامل قدرت سیاسی در وجود یک شخص در کابل، وضع به تباهی کشانیده شد.
کرزی یک شخص مربوط شما بوده و به‌ صورت وحشت‌ناکی ناکام شده است. این کرزی بود که اولاً کمیتۀ
۹ عضوی طرح قانون اساسی و بعداً ۳۵ عضوی قانون اساسی را تعیین کرد. در بحث بر سر سیستم ریاستی در مقابل سیستم پارلمانی، کرزی به‌ صورت طبیعی یک سیستم ریاستی را می‌خواست که برای او قدرت نامحدود را فراهم می‌کرد. اتحاد شمال که عمدتاً نماینده‌گان ازبک‌ها، تاجیک‌ها، هزاره‌ها و ترکمن‌ها بودند، طرف‌دار یک سیستم پارلمانی بودند که قدرت حکومت مرکزی را غیرمتمرکز ساخته و حقوق افغان‌ها را حراست می‌کرد. آن‌ها برای این نجنگیدند تا دیکتاتوری افراطی طالبان را با یک حکومت مستبد و فاسد تعویض کنند. آن‌ها به‌خاطر این جنگیدند تا به ‌طور مستقیم والی‌های ولایات و شهردارانِ خویش را انتخاب کنند.
شما ـ زلمی و آقای براهیمی ـ تمام مساعی رهبرانی را خنثا کردید که واقعاً در مقابل طالبان جنگیده بودند. نماینده‌گان اتحاد شمال برای شمولیت زبان‌های خویش شدیداً مناقشه کردند، نه شما؛ نکته‌یی که شما خیلی خوب خبر دارید. نقش شما ـ طوری که در نامۀ خود برای من تشریح کرده‌اید ـ تسهیل ‌کنندۀ مصالحه نبود. چنان‌که تعداد زیادی از نماینده‌گان برایم گفتند، شما یک پشتیبان ثابت مرکزی‌ترین سیستم ممکن و طرف‌دار کرزی بوده‌اید. شما و آقای ابراهیمی در واقعیت، قانون اساسی را در محور یک شخصیت و یک جامعۀ تباری ساختید. بدتر از همه، قرار معلوم آن را طوری اشتقاق کردید که با مقاصد پاکستان هم‌خوانی دارد. اولین لویه‌ جرگه تقریباً به علت این عدم توافق هسته‌یی از هم پاشید. کرزی پیروز شد، زیرا پشتیبانی «جامعۀ بین‌المللی» یعنی پشتیبانی ما و شما را داشت. با وجود این‌که این اتحاد شمال بود که با طالبان در هر میل افغانستان جنگیده بود و با کسانی که ما یک‌جا با آن‌ها به مقابله برخاستیم. ما کرزی را (به‌طور دوامدار) پشتیبانی کردیم؛ پشتونی که در سالیان هجوم طالبان در پاکستان به‌سر برده و حتا آماده بود نقش سفیر طالبان در ملل متحد را بپذیرد، اگر حکومت طالبان به رسمیت شناخته می‌شد که خوشبختانه نشد.
زلمی! دیکتاتوری قانون اساسی فعلی که در افغانستان حکم می‌راند، زمانی شکل گرفت که شما بازیگر عمده و حتا سفیر بودید. شما از آن به بعد، مانند دوست‌تان آقای کرزی، برای خود کارهای خوبی کردید. من توقع دارم کشف شود که او به هنگام خروج از افغانستان به‌طور شگفت‌آوری ثروتمند خواهد بود، به مجردی که دیگر حمایت قدرت نظامی ایالات متحده را نداشته باشد.
برعکس، اتحاد شمال درآن بخش افغانستان با سابقۀ مستحکم مقاومت در مقابل طالبان، ریشه خواهد داشت. موجودیت و ادامۀ زنده‌گی جوامعِ آن‌ها تابع این است که طالبان را در خلیج نگه دارند. آن‌ها نمی‌توانند بار و بسترِ خود را جمع نموده و به حساب‌های بانکی خارجی و سرمایه‌گذاری دوبی خویش پناه بَرند، مانند کسانی که در کابل (و جاهای دیگر) از این دهۀ جنگ طولانی و بی‌سرانجام مفاد بردند.
اگر قرار باشد که خون و سرمایۀ مصرف شدۀ امریکا در افغانستان به هدر نرود، ما ضرورت داریم کسانی را پشتیبانی کنیم که دلایلی برای ایستادن و جنگیدن دارند. ما هر دو خواهان یک نتیجۀ خوب برای مردم افغانستان و شکست دهشت‌افگنان هستیم.
قرار معلوم شما هم در نوشته‌های اخیرتان از جاه‌طلبی پاکستان در افغانستان پس از ناتو تشویش دارید. این قابل فهم است که شما می‌خواهید از یک سیستم تقریباً دیکتاتوری ـ قدرتی که خود برای ایجاد آن در افغانستان تلاش کردید ـ فاصله بگیرید. آن سیستم حالا در حال شکست و ناکامی است. شما واقعاً در نظر دارید که زمانی برای چنین یک ریاست قدرت‌مندی که ایجاد کرده‌اید، خود را کاندید کنید.
اما عجیب است که شما بخش اعظمِ آن چیزی را که خود انجام داده‌اید، فراموش کرده‌اید. این همان گیجی نقش، مسوولیت و هویت است که خارق‌العاده می‌باشد.
قرار معلوم، حالا واضح است که ایالات متحده نمی‌تواند آن‌ قدر خوشبخت باشد که افغانستان را با یک آیندۀ صلح‌آمیز ترک کند. شما شاید جزییات آن‌چه که ما را به این نقطه رسانیده، فراموش کرده‌ باشید؛ اما حقیقت را نباید و نمی‌توان فراموش کرد.
(متن انگلیسی نامه در سایت گنگرۀ امریکا وجود دارد. ولی ترجمه آن توسط دکتور لعلزاد را اینجا بخوانید:)
 
هرگاه از مواردی که جناب دونا روهرا باکر قید و نقد و خاطر نشان ساخته است؛ منحیث تجربه های بزرگ و به همان اندازه قابل استنتاج های علمی و عملی برای جناب زلمی خلیلزاد؛ تلقی داشته باشیم میتوانیم احساس خوشبینی نمائیم که بیرونداد یا "سنتز" این روند کلان تاریخی؛ همان تئوری «اجماع ملی» است که ایشان برای افغانستان آتی؛ به آن رسیده اند. ولی اثبات این مأمول آرمانی برای ما مردم افغانستان توسط ایشان؛ هنوز حتی به طریق نظری میسر نشده و با کنار کشیدن ایشان از صف آرایی های انتخاباتی به طریق عملی هم؛ نومیدی به بار آورده است.
طبعاً آرزو میکنیم که جناب زلمی خلیلزاد منحیث شخصیت جهانبین و جهانشناس افغانی که دارای بزرگترین و مبرمترین تجارب و آزمون های سیاسی، اجتماعی، دیپلوماتیک و ... اند؛ بتوانند به بیلانس کردن ایدئولوژی نومحافظه کاری امریکایی خود با اندیشه «اجماع ملی» افغانی؛ توفیق کامل یافته به سایر طرق و ذرایع به ترویج و تعمیم و بالاخره متحقق ساختن آن در افغانستان حد اکثر با شفافیت و تدبر؛ مساعی مبذول نموده، پیروز و سر افراز گردند.
 
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 
رویکرد ها و تعلیقات :
 
 
حاشیه :
 
اجباراً به طریق حاشیه خدمت جوانان منور وطن و هموطنان صاحب فکر و فراست خود؛ عرض میدارم که فهم معنا و مصداق نو محافظه کار امریکایی بودنِ جناب زلمی خلیلزاد؛ الزاماً مستلزم حد اقل دانش ما در باره ایدئولوژی و مکتب نو محافظه کاری متذکره است؛ در غیر آن؛ ما جز توهمات پوچ و خیال های خام در باره ایشان و عزائیم و کرده ها و تاکتیک ها و استراتیژی هایشان نمی توانیم داشته باشیم و به کنه معانی و پیام های اینهمه مانور ها و بازی های ظاهراً ضد و نقیض ایشان نمیتوانیم پی ببریم.
ضمناً و برای لحظات کنونی مهم اینکه؛ ما نمی توانیم فرق فاحش میان زلمی خلیلزاد جهانی اندیش و استراتیژیست و شخصیت های محافظه کار ساده بومی و قومی ـ قبیلوی مان چون استاد سیاف، گل آقا شیر زوی، اشرف غنی احمد زی، جنرال دوستم، عبدالله عبدالله وغیره را؛ درک و احساس نمائیم.
به طور یک کُل:
ایدئولوژی، نظرات و معتقدات نو محافظه کاران امریکایی؛ اساساً بر ابرقدرتی اقتصادی و مالی و نظامی و استخباراتی... ایالات متحده امریکا در اواخر قرن بیستم؛ ابتنا دارد؛ چنانکه ادیان ابراهیمی بر قدر قدرتی خداوند خالق مطلق در فراسوی آسمانها؛ مبتنی است.
این سیستم فکری؛ از نادر سیستم های اندیشوی بشری است که قطعاً بر اصل انسانیت؛ بر سرشت و فطرت واقعی بشر و بر «گوهر اصیل آدمی» توجه و اعتنا ندارد.
(«گوهر اصیل آدمی» منجمله نام یک کتاب و معرف دکتورین معرفت شناسانه اینجانب؛ میباشد که دوسال قبل در هندوستان به نشر رسیده و هم اکنون در افغانستان و سراسر جهان قابل دسترس میباشد.)

به فشرده ای از یک مقاله حد اکثر معتبر در مورد نو محافظه کاران امریکایی؛ تمرکز بفرمائید:
 
« نومحافظه کاران آمریکا که نیو ریگانیست ها هم خوانده میشوند؛ پیوندهای نزدیکی با کمپانی های نفتی و کارخانه های تولید کننده اقلام نظامی داشتند، بازسازی قدرت نظامی آمریکا را ‌از اصلی ترین برنامه های کاری خود قرار دادند. آن ها با آغاز ریاست جمهوری بوش پسر وارد صحنه سیاست شده و حادثه یازده سپتامبر فضای بسیار مناسبی را برای فعالیت گسترده شان فراهم نمود، تا حدی که تصور اینکه  انفجارات یازده سپتامبر توسط این گروه صورت پذیرفته باشد قوت گرفت و روز به روز نیز تقویت گردید.
پس از یازده سپتامبر با هدایت این افراد، منابع دولتی آمریکا به سمت اعتبارات صنعتی ـ نظامی تغییر جهت داده شد و همزمان بودجه های اختصاصی برای برنامه های اجتماعی و آموزشی مردم کاهش یافت. درآمدهای مالیاتی به سمت تقویت اهداف امنیتی و پلیسی سوق داده شد و نوعی مشروعیت جدید برای تضعیف پایه های نظام قضائی و نادیده انگاشتن حقوق ابتدائی شهروندان به وجود آمد و انگیزه ایجاد نظام تک قطبی تقویت شد. این وضعیت فضای لازم را برای لشکرکشی به افغانستان وعراق تحت عنوان مبارزه با تروریزم؛ فراهم نمود.
لئو اشتراوس ( 1899 ـ 1973 ) از عمده رهبران فکری نو محافظه کاران میباشد. اعتقاد به سه اصل حکومت غیراخلاقی نخبگان، مخالفت با سکولاریسم و ملی گرائی ستیزه جویانه اساس تفکرات اشتراوس بود. وی علیرغم تمایل به دموکراسی، به جامعه سلسله مراتبی اعتقاد داشت. جامعه ای که به یک گروه نخبه که - رهبران- هستند و توده هائی که از آنها پیروی می کنند تقسیم شده است.
او با رفتارهای اخلاقی نخبگان مخالف بود و جایگاهی برای اخلاق درعرصه حاکمیت نخبگان قائل نبود. خانم شاویا دراری استاد علوم سیاسی دانشگاه کالگاری دراین باره می گوید « اشتراوس عقیده دارد آن هائی  شایسته رهبری هستند که به اخلاق اعتقاد ندارند و فکر می کنند تنها یک حق طبیعی وجود دارد حق بالا دست برای سلطه بر پائین دست»
اشتراوس مذهب را برای تحمیل قواعد اجتماعی به توده ها کاملاً ضروری می دانست. به همین دلیل وی را مخالف سکولاریسم دانسته اند. اشتراوس معتقد بود که « مذهب تنها برای توده هاست. احتیاجی نیست که حاکمان خود را با آن محدود کنند چون حقایقی که توسط مذهب بیان می شود کلاه های شرعی است».
« به عقیده اشتراوس، یک نظام سیاسی تنها زمانی به ثبات می رسد که در مقابل یک تهدید خارجی متحد و یکدست باشد. او به پیروی از ماکیاولی عقیده دارد که اگر تهدید خارجی در کار نبود؛ یک تهدید باید تولید و جعل شود»
اشتراوس با اعتقاد به ضرورت بازگشت به اندیشه های یونان باستان مخالف نسبیت گرائی است و ارزش ها را تنها به خیر و شر تقسیم کرده و معتقد است شق سومی برای تقسیم بندی ارزشها وجود ندارد و با تمسک به این تفکر است که محافظه کاران جدید آمریکا، واشنگتن را نمونه و الگوی خیر مطلق وغیر از آن را نمونه شر مطلق دانسته و قائل به نسبیت دراین میانه نیستند.
فوکویاما از دیگر تئوری پردازان نو محافظه کاران؛ با نگارش کتاب « پایان تاریخ» با اشاره به فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی می گوید با شکست مارکسیسم؛ ایدئولوژی دیگری جز لیبرالیسم برای بشریت وجود ندارد.
او همانند اشتراوس مدل های اداره جامعه را به دو بخش مدرن وغیرمدرن تقسیم می کند؛ دنیای مدرن از دید او همان خیر مطلق و دنیای غیرمدرن همان شر مطلق است و در رویاروئی میان دنیای مدرن وغیرمدرن نهایتاً این دنیای مدرن است که به پیروزی می رسد.
در این تفکر ارزش های آمریکائی به هدف نهائی بشریت تبدیل می شوند و بشر در این دوره به آنچنان تکاملی می رسد که از گزینه های ماورای طبیعی و متافیزیکی - خدا- بی نیاز می گردد.
از دید محافظه کاران جدید سازمان های بین المللی از جمله سازمان ملل متحد مزاحم فعالیت های ایشان درعرصه سیاست خارجی بوده و مقررات بین المللی محدود کننده و مانعی برای دستیابی به اهداف بین المللی از جمله تهاجم به کشورهای مورد نظر و تحریم مخالفین آنان می باشد.»
لطفا تفصیلات و اضافات را در متن کامل مقاله؛ اینجا دنبال فرمائید:
رویهمرفته واژهِ "نو محافظه کار" برای این گروه؛ نام دقیق نه بلکه "غلط مشهور" است؛ آنها به دنبال حفظ وضع موجود نه؛ بلکه به دنبال چنان تغییر جهان بشری اند که همه زیر سیطره امپراتوری آهنین امریکا نه فقط اداره؛ که استحاله شود!
و از همین منظر؛ گاه؛ خیلی هم به جا؛ خویشتن را انقلابی و انقلابیون می نامند!