ariana

ariana

Friday, May 3, 2013

مبانی حقیر و فلاکتبار ایدئولوژیهای منم گویان افغانستان

محمد عالم افتخار
 
 درین اواخر به نظر میرسد که یک گفتمان قسماً جدی در عرصه مسایل اندیشه ای، تئوریک و تحلیلی جریانات سیاسی ـ نظامی دهه های متأخر و به ویژه دهه پسا طالبانی در میدیای درون مرزی و برون مرزی کشورمان ـ افغانستان ـ  جریان می یابد.
 
 
 
 
 
 
 
 
    
 
 
 
 
درین اواخر به نظر میرسد که یک گفتمان قسماً جدی در عرصه مسایل اندیشه ای، تئوریک و تحلیلی جریانات سیاسی ـ نظامی دهه های متأخر و به ویژه دهه پسا طالبانی در میدیای درون مرزی و برون مرزی کشورمان ـ افغانستان ـ  جریان می یابد. درین سلسله کمینه؛ در هفته پیش پیرامون اتهاماتی که عنوانی جناب زلمی خیلیلزاد و ایکاش و اما و اگر هایی که در بارهِ نقش او درین جریانات مطرح شده بود؛ پرداختم.(1)
همزمان؛ حین مرور دو مقاله از جناب دکتور اندس نبی هیکل در سایت آریایی متوجه عرصه های دیگری از این گفتمان گردیدم هرچند که عناوین مقالات محترم هیکل؛ چندان کمک نمیکند که خواننده متوجه تفاوت آنها با نوشته های متداول و روتین گردد، معهذا مقاله " تب سیاسی" شان به من کمک کرد تا در یابم؛ ایشان پیشنهادات جناب دکتور یونس در مورد بیرون رفت از گرفتاری های کنونی و اصولاً سی و چند ساله و شاید ابدی! در افغانستان را به داوری گرفته و به چنین استنتاجی از آنها نایل آمده اند(2):
" خوبترین بیان داکتر یونس نقل وی از پروردگار عالمیان بود که فرموده است:حالت هیچ قومی را تغییر نمیدهد مگر اینکه خود نفس‌های خود را تغییر دهند. پیش از اینکه دموکراسی اسلامی را به جامعه داخلی معرفی نماییم، باید اسلام را برای اعضای کلیدی این جامعه معرفی نماییم. بهتر بود همه ی پیشنهادها را به این یکی خلاصه میکرد."
 
برای همچو منی درست نیست که تنها نظر و ملاحظه و داوری شخص دومی را ولو که معبود و معشوق و مرشید و مرجح تقلید و استاد...  من هم باشد؛ دست بسته قبول نموده و با "صدق الله العظیم! و صدق النبی الکریم! و صدق الابوهریره رضوان الله تعالی و..و..." بسنده کنم و میمونوار به راه خود ادامه دهم و یا هم مرکب وار آماده سواری دادن گردم!
به انگیزه عادت و با تمام پُر رویی و شک و تردید (و شاید هم تمسخر بر مقاله تب سیاسی!) سراغ خود فرمایشات جناب دکتور یونس رفتم و آنها را در سایت های چندی یافته مرور کردم. وجود چند کامینت جالب بر پای موضوع  در سایت خاوران؛ تحریصم کرد که همین متن را به دقت و بار بار بخوانم.
البته باید اعتراف نمایم با همان سنگ هایی که امروزه ما؛ اشیا را وزن می نماییم؛ پیشنهادات جناب دکتور یونس؛ سزاوار توزین و تأمل فرا تر و دامنه دارتر از آنچه میباشد که در مقاله " تب سیاسی" صورت گرفته است.
 
"تب سیاسی" میگوید: "تاریخ مثالهایی دارد که تب داکتری در آن‌ها با تب سیاسی توأم شده است. تب داکتری در توامیت با تب سیاسی در آلام مردم افغانستان در سالیان اخیر نقش متبارز داشته است. داکتران متعددی بر تن بیمار افغانستان مصروف جراحی بدون انستیزی اند. دکترانی را به یاد میاوریم که در فرمولبندی پالیسیهای سیاسی و اقتصادی از زمان بن اول تا کنون فعالانه نقش داشته اند و امروز یا قادر نیستند مسوولیت برعهده گیرند و دیگران را مقصر ناکامی خویش میپندارند. این پیشنهاد میتواند ادامه نسخه های متعدد برای این بیمار باشد."
یعنی اینکه نه تنها پیشنهادات دکتور یونس؛ چیز نوی نیست و از جمع و تفریق و ضرب و تقسیم و سایر معادلات حقیقی ی اوضاع؛ حاصل و مخرج تازه(ولو غلط و اشتباه!) برون نداده بلکه تلاشی برای گریز از مسئولیت و پای فشاری برهمان جراحی بدون انستیزی بر تن بیمار افغانستان هم هست!
ولی به نظر این حقیر؛ اینکه ما تقریبا بالعموم در همچو تشبثات و آزمونها تقریباً هیچگاه رهی به دهی نمی بریم؛ اصل صداقت و درد مردم و حب وطن و عشق و علاقه مان به علمی اندیشیدن و عقلانی حساب و کتاب کردن وغیره نیست.
اساسی ترین جایگاه و پایگاه سیستمِ عقلانیت و اندیشه و منطق و بنابرین کم و کیف  شخصیتی و توانایی های مان برای رو برو شدن با خود و دیگران و با مسایل جامعه و جهان؛ بد ترین و در مواردی وحشتناکترین اِشکال ها را دارد و در همین حال تقریباً هیچ کدام مان حاضر و قادر نیستیم ببینیم و بپذیریم که با دست و پای و اندام های شتری ـ آنهم بلاواسطه ـ لج داریم که ابریشم بافی و یا ادعای ابریشم بافی بکنیم.
به هر حال فرمایشات جناب دکتور یونس که اساساً تلویزیونی بود؛ در نخستین قسمت که پیاده شده حاوی چنین خبر و پیامی است:
"قسمیکه شما بینندگان عزیز به خوبی آگاهی دارید وضع رقت بار افغانستان همه را به تشویش انداخته است. جناب استاد سیرت مورخ هفتم ماه مارچ سال جاری در یک‌صد و چهارده دقیقه پیشنهادات شانرا در مورد افغانستان از طریق تلویزیون پیام افغان به مردم پیشکش کردند که من منحیث یک مسلمان و هموطن از جناب شان تشکر می کنم. اما جناب استاد سیرت راه حل را نشان ندادند. گفتند دین از سیاست جدائی ندارد که این را همه میدانیم. از نظام سیاسی صحبت کردند و اما نگفتند چه نوع نظام سیاسی. از عدالت صحبت کردند و رهبر عادل و اما نگفتند چه نوع عدالت. آیا همان عدالتی که تا سال 1968 یک شیعه شامل وزارت خارجه افغانستان شده نه می توانست؟ آیا همان عدالتی که یک غیر پشتون نه می‌توانست جنرال پنج ستاره شود؟ همان عدالتی که مردم به خاطر عقاید سیاسی شان راه(ی) زندان دهمزنگ و بعدآً پلچرخی می شدند؟ پیشنهاد کردند که یک حکومت انتقالی به وجود آید و اما برنامۀ کاری این حکومت را توضیح نکردند.
زندگی مردم روز به روز خراب تر شده می رود و خوبتر نی. این خرابی اوضاع این معنی را نه می‌دهد که حکومت افغانستان بعد از خروج عساکر امریکائی سقوط می کند. بر عکس، حکومت و دولت در جای خود باقی خواهد ماند به دلایل ذیل
..."
این کمترین؛ فرمایشات  114 دقیقه ای جناب ستار سیرت را نشنیده ام و شاد میشوم اگر عزیزانی بتوانند راه استفاضه از آنرا برایم نشان دهند؛ ولی می بینیم که قضاوت جناب دکتور یونس در مورد مبرهن میدارد که حتی شنیدن این 114 دقیقه فرمایشات؛ جز ضیاع وقت چیزی نخواهد بود؛ وانگهی در مورد فرمایشات خود جناب دکتور یونس؛ محترم دکتور نبی اندس چنان میفرمایند و آنرا نسخه ای برای دوام جراحی های "بدون انیستیزی" بر جسم نحیف و خونچکان یعنی بر "زخم ناسور" مردم افغانستان میدانند که باکمال بدبختی علی الوصف برخی ملاحظات حاشیه ای و نسبتی نمیتوان؛ این داوری را رد و نفی کرد.
به هرحال؛ به گمانم نفس اینکه مباحثه و مناظره و طرح و پیشنهاد وجود دارد و با بهره گیری از امکاناتِ مورد دسترس هرکس؛ پخش و تبلیغ و ترویج میشود و باز اینکه صورت های دیالوگ و گفتمان به خویش میگیرد؛ خوش آیند و ارزشمند است ولی با در نظرداشت این حقیقت قهار که تا بر اساسات و الزامات و قوانین و قواعد شناخت علمی احترام و اعتنا و اتکا و وفاداری پر وسواس نداشته باشیم؛ کاری جز سفسطه و مغلطه انجام داده نمیتوانیم؛
شاید هم طول و تفصیل و کشاله یابی های بیش از حد و حدود بحث ها و جدل های تیره و تار و اعصاب خراب کن و نومیدی آور بالاخره؛ گوش و چشم مردمان را خسته و دشمنان را به تداوم تاخت و تاز های افغانستان برباد کن شان جری تر و مصمم تر نیز بگرداند.
ممکن است کدام نوعی بیماری باشد؛ ولی برای این بیچاره بیکس و کوی؛ مواجه گشتن با یک بحث پرطمطراق و در فشانی پیامبر مآبانه ولی بیحاصل و بدفرجام؛ حتی به سختی ی مواجه شدن با شنیع ترین و توصیف ناپذیرین فاجعه از قماش فاجعهء اخیر در ولایت فراه است که طی فقط ساعاتی 56 تن از هموطنان مان بیگناه و بیخبر کشته و حتی به ذغال مبدل گشتند و نزدیک به 120 تن هم سلامت و جوانی و توانایی های جسمانی و روانی حد اقل خود ر ا از دست دادند و نمیدانم چه مقدار ثروت های ملی و اموال و دارایی های بیت المال خاکسترگردید.
همین لحظه در روزنامه ای خواندم که نگاشته بودند: " شاید افغان‌ها در مورد مسایل مختلف، از سیاست و مذهب تا غذا خوردن و نوع لباس پوشیدن، با هم اختلاف داشته باشند، اما بر سر یک موضوع اتفاق نظر دارند: «پاکستان دشمن افغانستان است و طالب نوکر پاکستان.»"
من حتی در صحت این حکم به لحاظ دقت الزامی عقلانی تردید بسیار جدی دارم ولی اینکه گهگاه به لحاظ احساسی مردمان هموطن ما به همین جا رسیده اند و میرسند؛ حق با این روز نامه است!
تمامی مصایب امروز و دیروز افغانستانی ها اساساً منبعث از این؛ بوده و میباشد که از شش جهت؛ عقل آنان دزدیده شده است و دزدیده میشود. اجازه دهید برای تسهیل فهم این معضل؛ از یک حکایت تمثیلی بسیار نیرومند در فولکلور غنی کشور مان مدد بجویم:
معروف است که زمانی در سرزمینی؛ مردمانی زنده گانی میکردند که به دلیل خوردن از آب "پوپان"(3) عقل شان ضایع شده بود. آنان قادر به حل و فصل مسایل و گرفتاری های خورد تا بزرگ خود نبودند؛ لذا به ناگزیر همیشه به کسی اقتدا و از وی استمداد میکردند که به نظر شان "عقل کل" بود. شُهرت و کُنیت این شخص هم "اکه عقل" بود.
مردم بیچاره که برای تأمین رزق و روزی به مهرِ زمین و آسمان وابسته بودند؛ زمانی متوجه شدند که گندم با جوش دادن بزرگ میشود. رفتند نزد اکه عقل و پرسیدند که آیا گندم را جوشانده و کلان دانه ساخته بکاریم حاصل کلان دانه تر و فراوان تری به دست نخواهیم آورد. اکه عقل که به راستی هم چیز هایی از"عقل شکلی"(میخانیکی) داشت؛ فرمود؛ معلومدار؛ هرچه بکارید؛ همان میدروید!
مردم؛ آنسال تمامی تخم های خود را جوشانده بر زمین پاشیدند ولی هرچه منتظر شدند؛ جز کم و بیش علف هرزه نروید.
وقتی طاقت ها طاق شد؛ رفتند ؛ نزد اکه عقل. چون عرض حال نمودند اکه عقل فرمود: امسال آب و هوا هم خوب بود و طاعات و عبادات بیشتری هم که کردیم؛ امکان ندارد؛ حتماً بلایی کشت ها را خورده است!
همه باهم ریختند برسر کشتزار ها و در جایی؛ اکه عقل بوته سبز و ستبری دید که از برکت بی رقیب بودن در دامان دشت پهناور؛ تربوز هایی چندین برابرِ معمول؛ بزرگ حاصل کرده بود.
اکه عقل؛ همه را فرا خواند و فرمود: یافتم؛ بلا را یافتم. بلا همین "سبز گندم خورک" است؛ نمی بینید؛ چه بد بد پندیده است!
مردم خشمگین شدند و در صدد یورش به "سبز گندم خورک" گشتند.
اکه عقل آنان را به سختی هوشدار داده به خود آورد و گفت:
ابداً بی سلاح بر وی نزدیک نشوید؛ آفتی که دشتی با این عظمت را بلعیده؛ شمارا هم دانه دانه لقمه خام میکند؛ بروید با قوی ترین سلاح ها و ابزار هایتان حاضر گردید.
مردم مسلح و مجهز بازگشتند. اکه عقل به طرز مناسب امر یورش داد. در لحظاتی تربوز ها باد باد شدند و پیرامون شان مانند میدان "قتال و جهاد" خونین گردید.
قضارا یک تخمک تربوز بر پیشانی کسی پرید و او را به فغان وحشتناکی واداشت. به دستور اکه عقل او برجای خود شخ ایستاد تا نشان زنی؛ تخمک را نشانه گرفت و نابود کرد.
وقتی این مرد نقش زمین گشت: اکه عقل شکر الهی بر جا آورد که لااقل پیکر او توسط بلا نابود نگردیده .
سپس فریاد و واویلایی از درخت مشرف بر بوته تربوز بلند شد؛ یکی دیگری که از وحشت بر درخت پریده و با گردن میان دو نیم ساقه ستبر گیر کرده بود؛ برای نجات کمک می طلبید.
به دستور اکه عقل؛ ریسمانی به سویش انداختند تا بر کمرش بست و آنگاه مردان قوتمندی کشش کردند؛ در لحظه ای یک تنهِ بی سر به پائین افتاد.
در قبال سؤال اینکه کله این مرد؛ چه شده است؛ اکه عقل دستور داد تا زنش را حاضر کنند. همینکه زن رسید؛ پرسید: آیا شوهرت؛ کله هم داشت؟
زن؛ با تردید بسیار جواب داد؛ به خدا؛ خوب نمیدانم لیکن بعضی وقتها؛  یک کلوله واری چیز روی گردنش شور میخورد!
اکه عقل کم کم شروع به گریستن کرد و وقتی مردم علت را جویا شدند؛ با ارتعاش صدا و از صدق دل نالید:
نمیدانم؛ شما مردم نادان؛ بعد از سرِ من چطور خواهید کرد؟!
 
*************
احتراماً به عرض همه میرسانم که تمام جزئیات این حکایت فولکلوریک؛ درست همانگونه که اینجانب ده ها بار از زبان افراد مختلف شنیده ام؛ نقل گردید. هدف هیچگونه تقارن و تطابق دادن آن بر وضعیت حقیقی و حکمی ی هیچکدام از شاملان مباحث جاری نیست. بلکه مراد دقیقاً کانالیزه کردن استعداد های حسی و عاطفی و فکری ی خواننده گان محترم بر اعماق و بر ریشه های پرابلم میباشد.
با ترس از اینکه طولانی دیدن متن؛ موجب انصراف یا تأخیر و تعلل خواننده از پرداختن به آن نشود؛ بریده های این بحث را هفته وار در همین حدود تقدیم خواهم داشت ولی آرزو میکنم که تا رسیدن به نتایج مطلوب؛ بتوانم ادامه اش دهم و غنی ترش گردانم.
یاد آوری ها :
1 مقاله مورد نظر به علت ناتمام بودن فرمایشات جناب محمد امین فروتن؛ در زمینه؛ تا زمان نشر آن؛ ناتکمیل است؛ شاید بتوانم ملاحظات بیشتر و اساسی تر را طی این بحث؛ ارائه کنم.
2
 
  3 من؛ بیشتر همین "آب پوپان" شنیده ام و در برابر استعاره افسانه ای یا اسطوره ای "آب حیات" آنرا مقبولتر می پندارم ولی متأسفانه دقیقاً نمیدانم آب پوپان چه معنی و مفهوم و مصداق دارد؛ شاید اشارت به چشمه و دریا و مماثل هایی است. اگر عزیزانی در زمینه معلومات دقیق تر داشته باشند و آنرا به هرترتیب که خود صواب میدانند؛ لطف کنند؛ سخت ممنون میشوم.