محمد اسحاق " ثنا "
من ز شهر موج خون با آه و افغان آمدم
از دیار خشم و جنگ وز شهر ویران آمدم
شاعر آواره ام با چامه ای درد و فغان
قاصد درد و غمم با چشم گریان آمدم
رگ رگ جانم پر از درد است و دل دریای خون
با چنین بار گران ا شهر عصیان آمدم
حاصل کشت امیدم توده ای خاکستر است
دست خالی نیمه جان از آتشستان آمدم
از محیط انتحار از ملک بی عدل و دفاع
از حصار درد و غم از تیر باران آمدم
از هجوم حادثات اینجا به غربت چون " ثنا "
از درون کوه غم از خشم طوفان آمدم
ونکوور، کانادا

No comments:
Post a Comment