آوای زنان افغانستان

آوای زنان افغانستان

Thursday, August 30, 2012

مصاحبهء اختصاصی تاریخی خبرنگارنشریۀ زن با نویسندهء کتاب بی همتای (معنای قرآن)


             
اخیراً تصمیم گرفتم  تا به نمایندگی مجلهء زن منطبعهء کانادا با جناب محترم محمد عالم افتخار نویسنده بزرگ و معروف در بارهء کتاب «معنای قرآن» شان؛ صحبت مختصری داشته باشم تا از دید ایشان مقام و حقوق و حیثیت زن در قرآن را دریابم. چون کتاب را طور مقدماتی مرور نمودیم پرسش های بسیاری پیدا شد که پیشتر در کلهء من و همکارانم نمی گشت. به هر صورت طی چند جلسه آنلاین توانستم مصاحبه ای انجام دهم که پیشتر تصور و انتظارش را نداشتم. چون صحبت با دانشمندی متبحر؛ آنهم در موضوع نازک و حساس معنا و محتوای قرآن مقدس میباشد؛ آنرا به 2 بخش تقسیم و به نوبت های هفته وار تقدیم میدارم:
بخش 1 – "هنوز در افغانستان؛ خوانندگان کتاب «معنای قرآن» متولد نشده اند!"
محترم عالم افتخار!
سلام و احترام بنده را قبول نمائید. آرزو دارم گرمای هند بالای تان به خیر بگذرد. میتوانم سوال های خود را شروع کنم؟
محمد عالم افتخار:
جناب امان معاشر؛ گزارشگر فهیم و جسور که پیوسته تیر پرسش ژورنالیستیک را به هدف میخوابانید؛ و مؤفقانه و سرِفرصت به کشف اطلاعات و تقدیم آنها به مخاطبان تان می پردازید!
من؛ در خدمت شماستم!
معاشر: انگیزه های شما در تالیف کتاب «معنی قرآن» چه ها بوده است؟ منظور شما از «معنی قرآن» با ترجمه های تحت الفظی قرآن که به زبان فارسی رقم رقم است و اخیراً شنیدم که در پشتو هم یکی دو ترجمه شده ؛ چه تفاوت دارد؟

افتخار: راستش این پرسش شما برای من غیر منتظره میباشد. اگر از تعداد انگشت شمار دوستان اینجانب و تعداد خیلی کم ولی با ارزش و آینده دار از جواندختران و جوانپسران افغانستان؛ بگذریم؛ من معتقد شده بودم که هنوز خوانندگان کتاب «معنای قرآن» خاصتاً در سرزمین افغانستان به دنیا نیامده اند. لهذا من میخواهم نخست از شما بپرسم که چطور به فکر صحبت درین باره افتادید؟
معاشر: جناب افتخار عزیز؛ باید خدمت تان اعتراف کنم که من هم تا این اواخر کتاب تان «معنای قرآن» را ندیده و نخوانده بودم با اینکه شنیده بودم چنین کتابی در انترنیت هست. لیکن اوضاع و حوادث که تحت نام اسلام و جهاد و قرآن در کشور ما روان است و هر روز اشکال فجیعتر - و چه بگویم بالاتر از وحشیگری و بربریت – به خود میگیرد ؛ خواه مخواه آدم حساس و با فکر را به اندیشه و پرسش می اندازد. مخصوصاً از دیدن ویدیوی تیرباران زن جوان بیدفاع (نجیبه) در حضور ملایان و مسلمانان طالبی در غوربند جگرم تکه تکه شد و دود از دماغم بر آمد؛ عین از مسلمان و مسلمانزاده بودن خودم هم شرمیدم و حتی چیز های مانند این شعر خواجه شیراز هم نتوانست تسکینم دهد:
         گر مسلمانی همین است که حافظ دارد     وای اگر از پی امروز بود؛ فردایی!

به گمانم منظور خواجه از «فردا»؛ آخرت است؛ مگر تا که می بینیم؛ در همین دنیا و چار روزه عمر ما هم یوم البد ترین است؛ عین در کل دنیای اسلام یوم البد ترین است. این چرا؛ یک دین که دعوای کاملترین دارد و یک کتاب به نام قرآن شریف و مبین و مجید و حمید و هزار صفت بی مانند دیگر؛ کارش در عمل اینجاها کشیده و به کجا های دیگر خواهد کشید؟!
افتخار : و به خاطر رفع و کاهش این درد و الم به کتاب «معنای قرآن» رسیدید؟
معاشر: هرچه وعظ و تبلیغ و ارشاد و نشرات و تلویزیون های ملایی و اسلامی دیدم و شنیدم؛ دردی را دوا نکرد؛ ترجمه پشت ترجمه قرآن را مرور کردم؛ چیز هایی از روشنفکران دینی خواندم ولی هنوز گنگس و گیچ شده میرفتم تا مقالهء «میتری که با آن "اسلامیت" را میتوان و باید اندازه گرفت!(1)» را خوانده کتاب «معنای قرآن»(2) را دانلود کردم و خوانده و یافته رفتم که سرو آخر این فتنه ها از کجا تا به کجاست؟
افتخار: (با خنده) که یافتید؛ سوال حل است؛ دیگر من چه بگویم؟!
معاشر: می بخشید؛ منظورم را رسانده نتوانستم؛ فقط همین را یافتم که ما مسلمانها با فهم قرآن و دین بدترین مشکل را داریم و نادانی ها و بد دانی ها، جهالت ها، رسوم و عنعنات جاهلی خود را قرآن و اسلام تصور کرده و در یک گمراهی شوم و وحشتناک پیش میرویم.
افتخار: یعنی که به جای « فهم قرآن..»؛ وهم قرآن  وجود دارد و مسلط است؟
معاشر: (متردد) چرا برداشت من؛ درست نیست!؟
افتخار: به حدی درست و رساست که مرا به حسرت انداختید که کاش؛ نام کتاب مورد نظر را همین طور سلیس و رسا «فهم قرآن» میگذاشتم!
به هرحال؛ کتاب معنای قرآن؛ همان «فهم قرآن» به مثابهء یک کتاب؛ یک حقیقت ملموس و موجود و در دسترس ما آدم ها و آدمواره هاست!
و انگیزهء تألیف و نگارش این کتاب هم در همان فرمودهء خود تان آمد که من کم ازکم در سنین 25 ساله گی به قطعیت متوجه شدم و دریافتم که « ما مسلمانها با فهم قرآن و دین بدترین مشکل را داریم و نادانی ها و بد دانی ها، جهالت ها، رسوم و عنعنات جاهلی خود را قرآن و اسلام تصور کرده و در یک گمراهی شوم و وحشتناک پیش میرویم.» .
به نظر این کمینه؛ ترجمهء ملایی و «علمایی» و به فرمودهء شما تحت الفظی قرآن؛ نه تنها به هیچ دردی نمیخورد بلکه خاصتاً اکنون که ما 15 قرن کامل از زمان تدوین قرآن به دور افتاده ایم؛ وهم آفرین تر و گیچ کننده ترهم است و اگر مقاصد مترجم و تمویل کنندهء ترجمه! هم؛ همین باشد که اغلب هست؛ عدم اینگونه ترجمه از وجودش هزار مرتبه شرف دارد. اینگونه ترجمه ها نه در افغانستان و ایران و پاکستان بلکه در هرکجای عالم که بخواهید؛ به فهم قرآن کمک نکرده اند؛ کمک نمیکنند و کمک نخواهند کرد؟
معاشر: جناب افتخار!
به من؛ فرمودهء شما عجیب معلوم میشود؛ حالا مثلاً بهتر نیست کسی که زبان عربی نمیداند؛ به زیر«تبت یدا ابی لهب» بخواند «بریده باد دستان ابی لهب»؟
افتخار: مثال خوبی انتخاب کردید. خوب؛ می بینید «بریده باد دستان ابی لهب»؟ هم قابل فهم نیست؛ باز باید ترجمه شود: «بریده باد دست های پدر لهو و لهب - کدام شخص یاوه گوی و چرند باف یا هرشخص یاوه سرا و پوچ گوی!»
آیا کسی که تاریخ زنده گانی خود پیامبر اسلام و خاندان و قوم و قبیلهء ایشان را نداند؛ از همه این به اصطلاح ترجمه ها چه میفهمد
چنین ترجمه ها حتی قرآن را از کتاب حایز معنا های دینی و مقدس بودن میکشد؛ طوریکه همینگونه ترجمه ها تورات و انجیل را کم از کم 50 فیصد به اراجیف کودکانه و مضحک و شرم آور تبدیل کرده است!
اینجا نیز وضعیت همانطور میشود. ببنید؛ ترجمهء تحت الفظی تمام آیه را از نظر میگذرانیم:
       بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
تَبَّتْ يَدَا أَبِي لَهَبٍ وَتَبَّ ﴿1﴾ مَا أَغْنَى عَنْهُ مَالُهُ وَمَا كَسَبَ ﴿2﴾ سَيَصْلَى نَارًا ذَاتَ لَهَبٍ ﴿3﴾ وَامْرَأَتُهُ حَمَّالَةَ الْحَطَبِ ﴿4﴾ فِي جِيدِهَا حَبْلٌ مِّن مَّسَدٍ ﴿5﴾
بریده باد دستان ابی لهب و نابود باد خودش ﴿1﴾ ثروتی که اندوخت هیچ به کارش نیامد ﴿2﴾ به زودی در دوزخ پر شرار بیافتد ﴿3﴾ و زنش هیزم کش آتش باشد ﴿4﴾ با طنابی از لیف خرما بر گردن ﴿5﴾

این آیات کریمه چه تقسیری کار دارد به جز از اینکه برای امروزیان روشن کنیم که ابی لهب پسر کاکای حضرت رسول الله بوده ؛ خود و زنش با شدت و حِدت تحمل ناپذیری با آن حضرت خصومت می ورزیده اند؟! حتی «ابی لهب» نام اصلی این گمراه دوزخی ابدی نمی باشد و این؛ نام یا صفتی است که حضرت محمد مصطفی صلواة الله علیه بر این زندیق گذاشته بوده اند!

معاشر: قسمیکه در تألیف شما خواندم قران به زبان ساده و سلیس عربی نازل گردیده است و نه تنها برای مردم صاحب سواد و دانش وقت یعنی 1400 سال پیش عربستان بلکه برای عوام و کوچی ها و بیابانگردان و مغاره نشینان همان زمان قابل فهم بوده است. پس چرا و لو با همین نقص ها و نارسایی های ترجمه هم؛ قرآن ما، کتاب دین ما و سند ایمان ما به زبانهای مروج وطن ما ساده ترجمه نشده و به مردم آموختانده نمیشود و بیش از 99/99 فیصد مردم ما اصلاً نمیدانند که محتویات کتاب دینی شان چه ها میباشد؟
افتخار:
آیا چنین کاری در کدام جای دیگر عالمی که «اسلام» می نامیم شده است و میشود؟!
اصلاً طبقه ایکه دین و ایمان و جان و مال و ناموس خلق الله را کم از کم ازعصر اموی ها به اینسو در قبضه و تصرف گرفته و به مدد کعب الاحبارها و ابوهریره های .... یهودی توانسته اند به سخن رسای دکتور شریعتی دراسلام «مذهب علیه مذهب» به وجود آورند و بر اساس این ضد مذهب  به جای فهم دین و قرآن؛ وهم دین و قرآن و فوبیای «ترس از دانستن!» را در توده های زیر سحر و افسون و انظباط و استبداد خویش نهادینه کنند؛ دور از تصور است که چنین غلطی بکنند و خود تنهء درختی را که بر بالای آن نشسته اند و مانند کرم ابریشم از آن تغذیه میکنند؛ اره کرده بروند . بود و نبود اینان وابسته به جهل و نادانی و بد دانی توده و از برکت فوبیای «ترس از دانستن» در افراد میلیونی مردم است!
معاشر: ببخشید؛ فوبیای «ترس از دانستن» را خوب نمی فهمم؛ خوانندهء عزیز مجلهء زن شاید بیشتر ضرورت دارد که مفهوم آن روشنتر شود.
افتخار: فوبیا؛ اصطلاح علمی در روانشناسی میباشد و مراد از آن چنان ناهنجاری و اختلال روانی است که بیمار از چیز های موهوم یا ناموجود یا عوضی گرفته؛ ترس مزمن دارد.
در نظام کودک پروری و تلقینات بر جوانان و نوجوانان ما این بیماری مانند ویروس های سیاه زخم و ایدز و طاعون سرایت داده میشود؛ تا جائیکه هر نوچه مسلمان همینکه متقاعد شد یک مسلمان است؛ مسلمان بودن همه چیز در دنیا و آخرت است و مسلمان نبودن و حتی کم و کاستی در مسلمانی داشتن بالاترین شومی و آفت و مصیبت و بد بختی و سیاه رویی و عذاب در دنیا و آخرت میباشد؛ دیگر خواندن و دانستن (به زعم خودش بیشتر و متفاوت تر دانستن) را امر وحشتناک می پندارد؛ حتی تغییر کوچک در طرز لباس و غذا خوردن و سایر سنت های پدر و مادر و پیشوا های مورد نظر را «کفر» می پندارد.
مثلاً عکس العمل ها و ترس و هراس ها در توده های مسلمان! و چلو ها و ملا هایشان در برابر پدیده های فنی جدید مانند کمود و ملزومات تشناب های مدرن، رادیو و تلویزیون، کامپیوتر و ربات، مبایل ، ریل و طیاره و خودرو، اخبار و اطلاعات چون سفر انسان به ماهتاب وغیره را در نظر آورید.
همهء آنها تبارزات همان فوبیای «ترس از دانستن» است. همین جهادیزم  و طالبانیزم را که به وجود آورده اند بر فوبیای «ترس از دانستن» در افغانها و پاکستانی ها و عرب ها و افریقایی ها و چیچینی ها... ابتنا دارد. برای بیشتر و بهتر دریافتن اینکه من چه میخواهم بگویم لطفاً کتاب رابرت درایفوس «بازی شیطانی»(3) و کتاب دگروال محمد یوسف «تلک خرس» را مروری بفرمائید!
معاشر: افتخار عزیز! شما خود هم درین راستا کتاب جذاب و جامع و عام فهم دارید یعنی « جنگ صلیبی یا جهاد فی سبیل الله!»(4)
افتخار: با سپاس از حسن نظر شما؛ آنرا به خاطری متذکر نشدم که برای بسیاری ها « گوسالهء در خانه؛ خلموک میباشد» یعنی زیاد دلکش و جالب و در حساب آمدنی نیست!
معاشر: ایوای! به همین دلیل ها فرمودید؛ "خواننده های کتاب «معنای قرآن» هنوز به دنیا نیامده اند!"
افتخار: جناب معاشر؛ زیاد تأثر به خود راه ندهید؛ مخصوصاً تأثرات در حد اندوه های دیرینده؛ آدم را از پای می اندازد. متأسفانه نه دنیا و نه جوامع بشری تمام و کمال بر اساس آمال نیک و آرزو ها و عاطفه های ما سمت و سو نمی یابد . خیلی چیز ها هنوز عمر نسل ها را به کار دارد تا تغییر مطلوب نماید یا باز سازی و بهسازی شود!
این سخن هم که "خواننده های کتاب «معنای قرآن» هنوز به دنیا نیامده اند!" مطلق نیست ولی به هرحال بدبختانه فوبیای «ترس از دانستن!» صرف نظر از تودهء سن کرده؛ هنوز بر اکثریت بزرگ جوانان و نوجوانان مان غلبه دارد. مگر به خصوص از نیم قرن به اینسو این فوبیا و امثال های آن در حال ریزش و تضعیف و فنا شدن میباشد و این حقیقت را؛ شما از جمله در خصومت هیستریک و دیوانه وار پاسداران سیاهی و جهل و تاریکی با مکتب و دانش و دانشور و رسانه ها و ابزار های اطلاعات عمومی ... درین سی سال دیدید و هنوز می بینید!
معاشر: جناب افتخار؛ اجازه دهید سوال های دیگرم را که از طرف هیإت تحریر مجلهء زن میباشد و سوالات حتمی است؛ خدمت تان عرض بدارم.
افتخار: چه عجب! خیلی دلچسپ است ؛ لطفاً هرچه زود تر!
معاشر: ضرب المثل معروف در کشور ما وجود دارد و آن اینکه (مردم ما سوته مسلمان است) 
دین اسلام چه گونه به افغانستان آمد؛ آیا مردمان آن زمان ما قرآن را خوانده و دانسته مسلمان شدند مثلیکه امروز تعدادی کتاب های علمی را خوانده و دانسته عالم و دانشمند و باورمند و متخصص میشوند؟
افتخار:
جناب معاشر! میدانم مقصد هیات تحریر مجلهء زن از این پرسش چیست؟
این پرسش؛ خیلی ها کلیدی است و دادن پاسخ سهل و ساده و آسان به آن؛ خواب است و خیال است و محال است و جنون.
میدانم تعداد نه چندان کم روشنفکران امروزی در افغانستان و بخصوص ایران؛ خواسته اند به این پرسش کلیدی پاسخی فراهم نمایند. اینان به زعم خود؛ دیده و دریافته اند که گویا اعراب تجاوزات وحشیانه کردند و دین و قرآن خود را به زور شمشیر و قصاوت و شقاوت بر مردمان ما تحمیل نمودند. و از این دریافت نتیجه گرفته اند؛ که معتقدات و باور های آبایی ما چون آئین زردشت و میترائیسم و همانند ها به و بهترین و درست و درست ترین و گزین و گزین ترین و ابدی و ازلی بود؛ لهذا چاره این است که آئین عرب را بر انداخت و دین و آئین اهورایی ... را بازیافت و برآن اتکا و افتخار و نازش و بالش نمود!
این؛ چیزی نو و تازه نیست؛ در گذشته های عصر«تمدن» خیلی ها به شمول حتی نوابغ بشری گرفتار همین توهم شده اند.
همین امر موجب پیدایش مکاتب فلسفی – سیاسی چون راسیزم گردیده است!
معاشر: عجب! پس چاره چیست؟
افتخار:
 شناخت واقعی و دقیق و درست از خود بشر و مدنظر گرفتن حتمی حقایق و واقعیات تاریخ در زمانهای دور و نزدیک در استنتاج ها و تئوری ها و فلسفه ها.
در سلسله زحمات فراوان که جستجوگران سرگذشت بشر و طرق تطور و تکامل جوامع و فرهنگ ها و اخلاقیات طی قرون بدنبال هم انجام داده اند؛ لوئیس مورگان اولين فرد متخصصی بود که کوشيد تا نظم معينّی در ماقبل تاريخ انسان وارد کند. یکی از نوادر مسلم؛ کتاب بیحد مهم خود به نام «منشاء خانواده، ملک خصوصی و دولت» را اساساً برحسب کشفیات و تعیین های مورگان نگاشته است. او در مورد اهمیت یافته ها و نظریات مورگان تإکید مینماید که: «ميتوان انتظار داشت که - مگر در صورتی که مطالب اضافی مهمی باعث لزوم تغييراتی شود - طبقه‌بندی او همچنين به قوّت خود باقی بماند.»
مورگان از نقطه نظرچشم انداز خود؛ سیر تطور تاریخ عمومی بشر(شامل «ماقبل التاریخ» و دوران تاریخ مکتوب که با پیدایش خط؛ مشخص میشود) را به سه دوران اصلی تقسیم میکند:
1 – دوران توحش ( که بیحد طولانی است!)
2- دوران بربریت ( که بازهم کوتاه نیست!)
3- دوران تمدن .
او طبعاً از ميان سه دوران عمده توحش، بربريت و تمدن، به اولی و دومی و گذار آن به سومی ميپردازد. او هر يک از اين دورانها را بر حسب پيشرفتی که در توليد وسايل معاش پيدا شده به مراحل پايينی، ميانی و بالايی تقسيم ميکند.»
به لحاظ اینکه عرایضم به خوانندهء عزیز نازکمزاج و نازنین افغانی سخت و ثقیل نشود؛ صرف همینقدر خاطر نشان میسازم که رجعت محض به گذشتهء تنگ و تاریک بومی و قبیلوی و اتنیکی اصلاً و ابداً دردی از درد های بشری را درمان نمیکند؛ چرا که هیچ تافته جدا بافته خاص و ممتاز در گذشته این یا آن قطعه خاک و این یا آن گروه خاص خونی و خاندانی و قومی - قبیلوی؛ وجود نداشته است تا در آن تعاملاتی کاملاً ویژه انجام گیرد و نتایجی کاملاً ویژه  از آنها به دست آید.
معاشر: جناب افتخار! میبخشید؛ هنوز سر من خلاص نشده؛ از خوانندگان را چه عرض کنم؛ لطفاً مطلب را به طریقی ساده و قابل فهم بفرمائید.
افتخار: خوب. چشم! ببیند؛ حالا یک نقشهء راهی که تمام جوامع بشری کمابیش طی کرده به دست داریم بدینگونه: دوران توحش (مراحل پائینی- میانی - بالایی) دوران بربریت (مراحل پائینی - میانی- بالایی) دوران تمدن (مراحل پائینی - میانی- بالایی)
( بدبختانه بعضی جوامع هنوز در مرحله توحش دست و پا میزنند و بسیاری ماهیتاً در بربریت جازده اند؛ که پرداختن به آنها اینجا ممکن نیست!)
حرف سادهء من این است که هیچ جامعه و قوم و قبیله و قطعهء خاک خاص نبوده و نمیتوانسته باشد که دوران های توحش و بربریت را سپری نکرده و از همان لحظات شروع کردن به بشر شدن؛ متمدن و آنهم در بالاترین سطح تشریف داشته باشد.
لذا ما نمیتوانیم و حق نداریم؛ اتفاقات و رویداد های 1500 تا 1000 سال پیش را که در خاور میانه مصادف به زمان فاز بالایی دوران توحش و گذار به دوران بربریت است؛ با طرز دید و معیار های عقلی و حقوقی و اخلاقی امروزی آنهم در سطح اعلامیهء جهانی حقوق بشر و چیز های آرمانی تر از آن مورد ارزیابی و قضاوت قرار دهیم!
معاشر: میتوانم پرسان کنم که این گپ به سوال ما چه ربط دارد؟
افتخار: چرا؛ نی. ببنید سوال شماست که :« دین اسلام چه گونه به افغانستان آمد؛ آیا مردمان آن زمان ما قرآن را خوانده و دانسته مسلمان شدند مثلیکه امروز تعدادی کتاب های علمی را خوانده و دانسته عالم و دانشمند و باورمند و متخصص میشوند؟»
معلوم و مسلم است؛ «مثلیکه امروز...» به اوضاع جهانی در قرن 21 و اوضاع افغانستان تحت شرایط حضور نظامی - سیاسی- فرهنگی... امریکا و بیش از 50 کشور پیشرفته و نسبتاً پیشرفته به لحاظ اقتصادی و تکنولوژیکی اشاره دارد. حتی در همین شرایط ؛ کاملاً میسر نیست که همه مردم همه چیز را خوانده و دانسته قبول کنند و یا رد نمایند. مردم به دهان پیشوا های قومی و مذهبی و کسانیکه شیادی عوامفریبی دارند می بینند و رویهمرفته با تهدید و تطمیع و فریب و فرمان کلان ساخته شده ها و کلان پنداشته شده ها چیزهایی را می پذیرند و به آن گردن میگذارند یا چیز هایی را نمی پذیرند و منجمله به اصطلاح علیه آن جهاد میکنند!
به طور عموم؛ هنوز از چیزی به معنای اخص «فهم» نمیتوان سخن گفت!
معاشر: ببخشید؛ به نظرم اصلاً این سوال ما؛ سوال احمقانه بوده!

افتخار: جناب معاشر! لطفاً اینقدر به عجله حکم نفرمائید. میدانید؛ اصلاً سوال احمقانه وجود ندارد؛ فقط ؛ وقتیکه سوال موجود است؛ نپرسیدن آن؛ شاید بتوان گفت: احمقانه باشد!
این سوال؛ چنانکه پیشتر هم عرض کردم؛ واقعاً کلیدی و بزرگ و حتی داهیانه است! و به همین لحاظ چنین بحث های بزرگ و کلیدی را برانگیخت.
معاشر: فصل دوم کتاب (معنای قرآن) عنوان دارد:«غیب؛ یعنی ورای عقل روز مرهء مردم» و جناب شما در جاهای دیگر هم تأکید کرده اید که قرآن کتاب بینات و واضحات برای مردم و آدمیان وقت میباشد؛ همهء علم غیب در آن نیست و نمیتواند باشد. درین موارد لطفاً توضیحات عام فهم بدهید چرا که من می بینم به مردم ما باور های خلاف این تحمیل شده است و میشود. (ادامه دارد)امان معاشر

یک دانش آموزدختر در جوزجان خود کشی کرد

زکریا ناصری- بغلان
پنجشنبه ٠٩ سنبله ١٣٩١ ساعت ١٩:٥١
براساس گزارشها از ولایت جوزجان، یک دختر دانش آموز، صبح امروز (پنج شنبه) درخانه اش خود را حلق آویز کرده است.
این دختر 23 ساله، سرو ناز نام داشت و در لیسه نسوان مصر آباد شهر شبرغان درس می خواند.
مقام های امنیتی جوزجان درحالی از خود کشی این دختر 23 ساله خبر می دهند که یک ماه پیش نیز، یک دانش آموز دختر که صنف یازدهم مکتب بود به دلایل نامعلوم دست به خودکشی زد.
عبدالجلیل، پدر سرو ناز به بخدی گفت:" دخترم در صنف یازدهم درس می خواند و نامزد داشت."
به گفته او، در ظاهر مشکلی در زندگی شان وجود نداشته و او (پدر سروناز) هنوز دلیلی برای خودکشی دخترش پیدا نکرده است.
خودکشی زنان و دختران جوان در کشور به یکی از مشکلات و نگرانی های جدی مسوولان بدل شده است.
شماری از کارشناسان می گویند که فقر فرهنگی و اقتصادی، مشکلات رفتاری، نا بسامانی های خانوادگی و سنت های حاکم بر جامعه از مشکلات اصلی فراروی زنان کشور به شمار می روند.
عبدالعزیز غیرت، قوماندان امنیه ولایت جوزجان با تأیید خودکشی سروناز، به خبرگزاری بخدی گفت:"خانواده سروناز در دوره طالبان که دختر خردشان را با کودکی به نام ماشاالله نامزد کره بودند."
او گفت که هنوز انگیزه خودکشی این دختر معلوم نیست اما تحقیقات در این مورد جریان دارد.
ازسوی دیگر، ماشاالله که خود را نامزد سروناز معرفی کرده می گوید: "من و نامزدم هیچ مشکلی باهم نداشتیم و قرار بود که چهارشنبه آینده با هم عروسی کنیم که امروز این اتفاق غم انگیز رخ داد".
میرویس امینی رییس شفاخانه ولایت جوجان نیز می گوید که آثاری از لت وکوب و خشونت دربدن مقتول دیده نشده و تنها در گردن او، نشانه ای از ریسمان است که نشان می دهد با آن خود را حلق آویز کرده است.
مقام های امنیتی جوزجان درحالی از خود کشی این دختر 23 ساله خبر می دهند که یک ماه پیش نیز، یک دانش آموز دختر که صنف یازدهم مکتب بود به دلایل نامعلوم دست به خودکشی زد.
خودکشی دختران و زنان در ولایات شمال و شمال شرق کشور درسال جاری افزایش یافته است.
زکریا ناصری- بغلان

همگام ازهرات تا تهران

شنبه4سنبله 1391 ساعت 20:40 عزیزالله نهفته، نویسندهی افغان مقیم سویدن
هشت صبح
این نبشته، نگاهی است شتاب‌آلود به رمان «از هرات تا تهران»، اثر محسن نکومنش فرد، به بهانه چاپ دوم آن در کابل. این رمان بار نخست در کشور سویدن منتشر شد.
نگاه نخست
مهاجرت و تبعید، پدیدههای جهان‌شمول و تاریخی‌اند. از آغازی که بشر به یاد دارد، انسانها مجبور به آن شده‌اند و تا هنوز این روند هم‌چنان جاری‌ است. امروزه افغان‌ها کتله بزرگی از آوارگان جهان را تشکیل می‌دهند و بخش بزرگی از آنان در کشور ایران آواره‌اند؛ اما قصههای نگفتهی این مهاجران، هم‌چنان مکتوم مانده و کم‌تر به تصویر کشیده شده است. «از هرات تا تهران» در کنار چند اثر دیگر، مانند «آواره بیخورشید» اثر محمدهادی محمدی و «افغانی» اثر عارف فرمان از نخستین آثاری‌اند که به چالشهای رو‌به‌روی مهاجران افغان در ایران پرداخته‌اند. صرف نظر از قوتها و ضعف‌های این آثار، اقدام‌شان در منعکس ساختن دردهای آوارگان افغان قابل ستایش است. دست مریزاد آقایان!
نگاه دوم
«از هرات تا تهران» روایت چند افغان تبعیدی است که ریشه‌های‌شان را از کِشت‌گاه اصلی آن‌ها بیرون کشیده‌اند و در شورهزاری کاشته‌اند که ایران نام دارد؛ جایی‌که نمیتوانند رشد کنند و به ثمر برسند. ناسیونالیزم ممد شده است که بعد از سالها زندگی و کار– کار دشوار و طاقت‌فرسا- در کشور میزبان، از حقوق شهروندی محروم بمانند، مورد تحقیر و تمسخر قرار گیرند و با زخمهایی که روح و روان‌شان را جریحه‌دار ساخته است، بزیند.
درونمایه داستان، روی برخورد شهروندان ایرانی و مهاجران افغان متمرکز است. نویسنده، با بازنمایی کنش و واکنش این رویدادها، داستان را به پیش میبرد. هرچند حوادث به‌خودی خود با هم رابطهی آن‌چنانی ندارند، اما شخصیتهای داستان با مرور زمان با هم رابطه ایجاد میکنند و همین روابط داستان را کلیت و انسجام میدهد: اجزای مجزا، آهسته‌آهسته بهم میپیوندند و کلیتی واحد را میسازند و این موفقیت کمی برای نویسنده نیست.
نگاه سوم
«از هرات تا تهران» جز رمان‌های فرمایشی و ایدیولوژیک است. جبرانِ عدم تعهد و التزام است. نویسنده «پیام» دارد و اثرش را برای رسانیدن این پیام خلق کرده است. بدون شک نکومنش فرد، یک اومانیست و روشنفکر است و به‌گفتهی ادوارد سعید: «روشنفکر فردی است با یک قوهی ذهنی وقف‌شده برای فهماندن، مجسم کردن، تبیین یک پیام، یک نظریه، یک رویه یا اندیشه.»
نکومنش فرد تلاش دارد که واقعیتهای عینی جامعه ایران را انعکاس دهد و در دگرگونی و از میان برداشتن آن‏ها گام بردارد. او معتقد به ادبیات متعهد است و از همین‌رو، تنها به شرح حوادث اکتفا نمیکند، چرایی تبعیض و ناسیونالیزم را مورد بحث قرار میدهد و ریشههای مشکل را نشان‌دهی میکند. تاکید میکند که هر مهاجر و تبعیدی، مجرم نیست و نباید جرم فرد را بر کل تعمیم دهیم و «راه حل‌های ساده و کم دردسر» جستجو کنیم.
نگاه چهارم
رمان با روایت نوستالوژیکِ لطیفه که به گذشتهای دور «عمارت و عشق دوره نوجوانی‌اش» فکر میکند، آغاز میشود. اما این آغاز، شروع رمان نیست. وسط رمان هم نیست. تنها آغازی است برای بیان قصهای که ماجراهای دیگری را دنبال میکند.
«از هرات تا تهران»، تلاش دارد در ساختار مدرن ریخته شود؛ تلاشی که موفقانه صورت گرفته است. نویسنده در استفاده از زمان غیرخطی موفق است. داستان از وسط قصه آغاز میشود و شخصیت‌های داستان با اندیشیدن و گاهی فلاشبک به گذشته میروند و رویدادهایی را که در زندگی‌شان تاثیر داشته است، مرور میکنند. نویسنده ذهن شخصیتهای داستانش را میکاود و به‌نحوی در بخشهایی از رمان به «رمان درونگرا» نزدیک می‌شود. نویسنده تلاش دارد که با جابه‌جایی شخصیت‌های داستان در متن اثر و شرح بی‏طرفانه از رویدادها در واقع مرکزیتزدایی کند و به این ترتیب رمانش را با مولفههای رمان مدرن همسو سازد. نویسنده همینگونه به آشناییزدایی، انزوا و ابهام از دیگر مولفه‌های داستان مدرن چشم دارد و تا جایی موفقانه از آنها استفاده میکند: «مرد میان‌سالی از خیابان به‌طرف بالا آمد و درست از کنار سردخانه رد شد، درست وقتی که او باز هم صداهایی میشنید. اما مرد بدون هیچ عکس‌العملی عبور کرد، بی آن‏که او را ببیند. هیجانش شدید‌تر شده بود و بدنش عرق کرده بود، عرق ترس، عرق هذیان، عرق تشویش و عرق تردید. چرا فقط او صداها را میشنید. لحظهای به هوشیاری خودش شک کرد....» نکومنش فرد در این بخش، به جنایتی در حال اتفاق میپردازد. نورمحمد از یک کامیون سردخانه صداهایی میشنود. تصور میکند که کسی یا کسانی غالبا چند مهاجر افغان را در آن حبس کرده و انتقام میگیرند؛ انتقام تجاوز به یک زن ایرانی را که در اطراف شهر تهران پس از تجاوز به قتل رسیده است. این اتفاق در حد تصور باقی میماند. شخصیت داستان از وقوع آن تردید دارد؛ تردیدی که تا آخر هم‌چنان ادامه مییابد. به این صورت ابهامی ایجاد میشود که در کل کتاب تعمیم مییابد و تلویحا اشاره میکند که در واقعیت بودن جنایاتی که افغانها به آن متهم‌اند نیز، جای تردید میتواند باشد.
نگاه پنجم
در رمان «از هرات تا تهران»، نمادگرایی به سود پیش‌برد داستان و القای مفاهیم مجرد، مورد استفاده قرار گرفته است؛ به‌طور مثال تصادف موترها، بیانگر نابه‌سامانی اجتماعی، خشونت و ناراضیتی‌اند. هنرها (نقاشی، شعر و رقص) نماد ارزشهای معنوی‌اند که به حاشیه زندگی کشانیده شده و هنرمند از بازار رانده می‌شود. مردان معاملهگر، «رجاله‌ها»یی که به‌جز سود و زیان به چیز دیگری اهمیت نمیدهند، نمادهای پست‌فطرتی و فساد‌اند.
نگاه ششم
با این‌که رمان «از هرات تا تهران» رمان موفقی است، ضعف‌های پیکر این رمان خوش‌ترکیب را خدشه‌دار ساخته است؛ مثلا شخصیتهای اصلی رمان به‌طور ملموسی دوقطبی‌اند. سیاه‌سیاه و یا سفید‌سفید. پُرواضح است که نویسنده میکوشد شخصیتهای سیاه‌و‌سپید ارایه ندهد، اما موفق نمیشود. کریم، نورمحمد و منوچهر چهرهای مثبت داستان و حاجی‌حبیب، صفر و حاجی‌محمد شخصیت‌های منفی رمان هستند که به حد قهرمانهای خوبی‌وبدی تنزل کرده‌اند.
زنان، شخصیتهای حاشیهای‌اند؛ بدین معنا که نقش تا حدودی منفعل و تابع مردان دارند. با این‌که نویسنده میخواهد با ارایه شخصیتهای لطیفه، مرجان و الهام شخصیت‌های تابو‌شکن با اندیشههای مستقل ارایه کند، اما موفق نمیشود. شخصیتهای زن جریان‌ساز نیستند و نقش غیرسنتیشان در حرکات سطحی و چنداندیشهای فمینیستیگونه خلاصه میشود. بنا کنش و واکنش ایجاد نمیکنند و بدین ترتیب فراتر از نقش سنتی زن در جامعه، عمل نمیکنند. لطیفه شخصیت مرکزی رمان حتا در رویا و تخیل وقتی در انزوای چاردیوار خانه است، نمی‏تواند نقش تعیین‌کننده و غیرسنتی داشته باشد. مثلا رقصی را که میتوانست حداقل برای دوستانش به نمایش بگذارد، در انزوا اجرا میکند! مرجان دختر ایرانی که به کریم، نقاش افغان دل داده و عروسی کرده است، به‌جای عصیان در برابر عدم پذیرش حقوق انسانیاش، در برابر نابرابری و تبعیضِ حاکم تسلیم میشود و راه چاره را در «بی‌فرزند بودن» میداند. این در حالی است که شخصیتهای زن در رمان ظرفیتهای فراوانی دارند و میتوانستند نبض داستان را به دست بگیرند و سنت‌شکن‌تر از آن‌که هستند، باشند.
نگاه هفتم
یکی از ضعفهای اساسی رمان، حشو و زوایدی است که گریبان آن را گرفته است. به‌طور مثال فصل دراز بیست و سوم که حاجی‌حبیب در کشتارگاهش با صفر و حاجی‌محمد دیدار میکند. در این بخش معلوماتی که در پیش‌برد داستان نقشی ندارد، به خورد خواننده داده میشود و به‌جز سردرگمی برای مخاطب حاصلی ندارد. به‌ویژه که بعد از ایجاد گره‌افگنی و تعلیق، بالاخره روشن نمیشود که سرانجام این دید و بازدید، چه بوده است؟ و چه سودی که نورمحمد از آن زیاد حرف میزند، نصیبش میشود؟ همین‌گونه شخصیت الهام مانند تافتهای جدابافته، در متن رمان باقی میماند و این حس بد به خواننده منتقل میشود که گویا نویسنده تنها برای مقایسهی برخورد شهروندان سویدنی و ایرانی با مهاجران، از او استفاده کرده است. مقایسهای که زیاد هم موفقانه صورت نگرفته و در روند داستان تاثیری ندارد.
نگاه هشتم
یکی از معیارهای سنجش رمانهای خوب و موفق، شخصیتهای معقول و پذیرفتنی آنهاست. اعمال آنها باید باورکردنی و قابل پذیرش باشد ورنه، کل کار نویسنده تحت شعاع بدگمانی و ناباوری قرار میگیرد و از ارزش اثر کاسته میشود. در مجموع شخصیتهای رمان «از هرات تا تهران» و اعمال آنها پذیرفتنی است. اما رویدادی که میتواند اوج رمان باشد و شخصیتی که می‌تواند به یادماندنی‌ترین شخصیت رمان باشد، زیاد پذیرفتنی نیستند. «عیارانی» که یک‌باره در رمان پیدا میشوند، بر صفر، پسرش که به یک پسر افغان تجاوز کرده است و حاجی‌محمد که در تبانی با صفر و با رشوه و پارتیبازی حکم دادگاه را تغییر داده است، «عدالت» را اجرا میکنند!
نویسنده که خود نیز به آن‌چه نوشته است باور ندارد، با نگرانی مینویسد که «دروغ مسخرهای که مرغ پخته را هم به خنده میاندازد!» و برای این‌که ماجرا را باورکردنیتر بسازد، در ادامه اضافه میکند که «تنها عقده و حسد می‌تواند انگیزه این بازی‌های خصمانه باشد.» اما علت و دلیلی برای «عقده و حسد» ارایه نمیکند و به اشاره‌های گنگ اکتفا میکند که قناعت خواننده را فراهم نمیسازد. هویت بخشیدن به «برزو» و توجیه این‌که او همان پسرک افغان است که از کودکی شاهد تحقیر و توهین هموطنان افغانش بوده، نیز قابل پذیرش نیست.
نگاه نهم
تا جایی‌که صاحب این قلم اطلاع دارد، به‌دلیل قوانین ایران، افغانها نمی‌توانند صاحب خانه یا زمین شوند و یا حساب بانکی داشته باشند، فرزندان‌شان از تحصیلات برخوردار شوند و یا به مشاغلی رسمی بپردازند. همینگونه، افغانها دارای حقوق شهروندی حداقل نیستند، آن‌ها حتا پس از ۳۰سال مهاجرت، هنوز هم به‌عنوان یک آوارهی جنگی محسوب می‌شوند. از همه بدتر، مقامات ایرانی به‌ویژه نهادهای امنیتی، با افغان‌ها گستاخانه، توهین‌آمیز و پرخاش‌گرانه برخورد می‌کنند. کم‌تر افغانی است که از زندانهای ایران خاطره تلخی نداشته باشد، اما آقای نکومنش فرد، تلاش کرده به‌نحوی از رویارویی افغانها با مقامات ایرانی در اثرش جلوگیری کند. در حالی‌که اشاره‌کردن به این مشکلات، چهره واقعی‌تری از زندگی افغانها در ایران ارایه می‌کرد. در «از هرات تا تهران» یکی دوباری که افغانها با مقامات امنیتی و رسمی رو‌به‌رو می‌شوند، خیلی فشرده است و در ذهن خواننده کنجکاو این سوال را طرح میکند که گویا نویسنده قصدا و بنا بر دلایلی نخواسته است خود را با نهادهای رسمی رو‌به‌رو بسازد.
نگاه آخر
«از هرات تا تهران» هم جز ادبیات تبعید است، چون نویسندهاش، یک تبعیدی است و هم به مهاجرت و خودتبعیدی (Self Exile) پرداخته است. از این‌رو در زمینهی آثاری از این دست ماندگار خواهد بود. نکومنش فرد در کوره‌راهی گام گذاشته است که کم‌تر درنوردیده شده و هنوز قلههای زیادی برای فتح دارد. اما شرح درد مهاجرت، به‌خصوص زندگی پرمشقت افغانها در ایران که دردشان مضاعف است، کار یک یا دو نویسنده نیست. این دردها را باید با گوش جان شنفت و با خون نوشت.
هشت صبح